ماجراهاي آقا و خانوم جلي!   

منتشر نشده (!) در كليه‌ي مجلات و روزنامه‌ها سراسري كشور:

داخلي – شب – اتاق مذاكره

جلي كنار پنجره ايستاده و اشي ترجيحا گل‌هاي روي قالي را مي‌شمارد. سكوتي سنگين فضاي مذاكره را در بر گرفته و هر آن احتمال به بن‌بست رسيدنش مي‌رود. كار جلي در اين چند ساعت شده هر از گاهي نگاهي و آهي خانمان‌سوز! سرانجام پس از مدت‌ها سكوت طرفين مذاكره كننده اشي پيروزمندانه فرياد مي‌كشد:«هورااااااا، بالاخره تمومش كردم. اين قالي 368 تا گل داره!»

جلي چيزي نمي‌گويد. جلي غمگين است. جلي درد دارد. جلي حق دارد.

جلي (با بي‌تفاوتي): به سلامتي ... مباركتون باشه!

اشي: اوهوم، مرسي ... چته جلي؟ چرا با خودت اينجوري مي‌كني؟

جلي: خواهش مي‌كنم ولم كن اشي ... مگه واسه تو فرقي هم مي‌كنه؟ شادي و غمگيني من چه اهميتي براي تو داره؟ تو بيا مذاكره‌تو بكن، لباستو بپوش و برو

اشي دلش چنان مي‌شكند كه حتي افكت صداي شكستن را تحت الشعاع قرار مي‌دهد. اشي از جلي انتظار چنين برخوردي را ندارد، به‌خصوص اينكه حالا رابطه‌شان از قبل بيشتر شده و دست كم ماهي يكبار مذاكرات شرعي داشتند.

جلي (همانطور كه به دوردست‌هاي نامعلوم خيره شده بود): نتايج اين مذاكره براي خانواده ما خيلي مهمه

اشي: ول كن بابا خونواده‌ها رو ... بيا يه كمي به فكر خودمون باشيم. ببين منو ... تو اصلا متوجه شدي من امشب ابروهامو برات شيطوني برداشتم!

جلي (از كنار پنجره دور مي‌شود و به اشي نزديك): استغفرا...، لعنت بر شيطون بي‌ناموس! تو چرا نمي‌فهمي اشي؟ من خودم زن دارم!

اشي: چطور روز اول يادت نبود زن داري؟

جلي: من مي‌خواستم بهت بگم ...

اشي: شما مردا همه‌تون لنگه‌ي هميد؛ همه‌تون مي‌خواستيد بگيد اما يهو يادتون رفته ... فكر كردي من بچه‌ام جلي؟ واقعا فكر كردي من بچه‌ام؟ (داد مي‌زند) بچه‌ام؟ وااااي خداي من، بچه‌ام! بچه‌ات! بچه‌مون!  اين مي‌تونه يه شروع خوب براي هر دومون باشه!

جلي: ببين اشي، توي كشوري كه من زندگي مي‌كنم خوب نيست صحبت مرد متاهل با زن غريبه اينقدر طول بكشه!

اشي: آهان، يعني فقط صحبت خوب نيست ديگه؟!

جلي: تو مي‌دوني الان كه من و تو داريم حرف مي‌زنيم، خونواده من كيلومترها دورتر از اينجا – در زينگالو - چه حالي دارن؟ مي‌دوني جلي بره، دست خالي برگرده يعني چه؟ مي‌دوني نفر بره، دسته برگرده يعني چي؟! مي‌دوني دسته بره ...!

اشي: آره، آره، مي‌دونم! اما من چي مي‌شم اين وسط؟ من قرباني كدوم گناه مي‌شم؟

جلي: يحتمل قرباني بدحجابي!

اشي: الان كه خوبم جلي جونم! يعني از قبل بهتر نشدم؟ اينا همه‌اش به خاطر توئه عجيجم! (و از اين لوس‌بازي‌هاي دهه هفتاد ميلادي در مي‌آورد!) ... تو بايد منو ببيني، بايد منو درك كني، نبايد منو ترك كني ... مي‌گم ... مي‌گم اصلا بيا با همديگه فرار كنيم!

جلي (با صداي بلند و آزاردهنده‌اي مي‌خندد): فرار كنيم؟ مگه مدرسه‌ست؟! ما در زينگالو فقط از مدرسه فرار مي‌كنيم، نه از دشمن!

اشي: حالا ديگه من شدم دشمن؟

جلي: تو كه عزيزي به چشم خواهر مادري، منظورم بقيه بودن

اشي (كمي اين پا و آن پا مي‌كند): با من ازدواج مي كني؟!

جلي: اوه ماي گاد!

اشي: چي شد؟ خوشحال شدي، نه؟ مي‌دونستم خوشحال مي‌شي!

جلي: چي مي‌گي اشي؟ من نمي‌تونم با يه زن ديگه ازدواج كنم، من خودم زن دارم.

اشي: خب عقد نمي‌كنيم!

 

در همين حين مستخدم در مي‌زند. اشي در را باز مي‌كند و فنجان‌هاي قهوه را از خدمتكار تحويل مي‌گيرد. سپس به او مي‌گويد كه به اطلاع بقيه برساند مذاكرات هنوز به پايان نرسيده و احتمال اينكه به دور دوم كشيده شود بسيار زياد است. اشي فنجان قهوه جلي را به دست او مي‌دهد و به اميد روزهاي بهتر فنجانش را بالا مي‌آورد تا به فنجان جلي بكوبد. جلي بنابه‌دلايلي جاخالي مي‌دهد و اشي تعادلش را از دست رفته مي‌بيند. چند طبقه پايين‌تر فك و فاميل‌هاي خز و خيل اشي «نون و پنير ارزوني‌تون» را به زبان مادري خودشان  تمرين مي‌كنند. جلي از پنجره به خانواده‌اش در زينگالو مي‌انديشد. لحظاتي بعد خبري به سراسر دنيا مخابره مي‌شود مبني بر اينكه مذاكرات آقا و خانوم جلي كماكان ادامه دارد. خانواده جلي و خانواده‌هاي بي‌شماري در زينگالو منتظر خبرهاي به‌مراتب بهتري بودند. آنها كور خوانده بودند. (... اين داستان ادامه ندارد)


گزارش خبرنگار دائمي صدا و سيما ... لندن  

جلسه رسيدگي به مفاسد اخلاقي جان تري!

 

دادگاه رسيدگي به مفاسد اخلاقي انگليس – داخلي – روز

قاضي با چكشي كه انگار بر فرق سر آدم فرو مي‌آيد دادگاه را رسمي اعلام مي‌كند. اختلاس‌كنندگان انگليسي كمي آنسوتر به صورت شش تيغ شده‌ي جان تري مي‌خندند و در روياهايشان سواحل كانادا را با امكانات كامل نظير آب، برق و تلفن متصور مي‌شوند! خبرنگار اعزامي صدا و سيماي جمهوري اسلامي – فلاح – در محل تفهيم جرم مثل هميشه حاضر است و برق شادي از برگزاري چنين مراسمي را از چشمانش مي‌توان خواند.

قاضي: آقاي تري، از شما بعيد بود.

جان: چرا آقاي قاضي؟ من دل ندارم؟ من نبايد گول خوردن رو تجربه كنم؟ ته مونده‌ي گول شما رو هم ما نبايد بخوريم؟

قاضي كه انتظار چنين شروعي را از جان تري نداشت دستپاچه مي‌شود و دوباره چكش را روي ميز مي‌كوبد و فرياد مي‌زند:«ساكت!» جمعيت كه در سكوتي مرگبار غوطه‌ور بودند نگاهي تمسخرآميز به قاضي مي‌اندازند و توي دلشان مي‌گويند:«باشه آقا، تو راست مي‌گي!»

قاضي: آقاي تري؟

جان: جون تري؟

قاضي: نمره‌ي من، نمره‌ي چند؟

جان (چند سرفه نمايشي مي‌كند): جلسه رسميه آقاي قاضي، بعدا در اين مورد با هم صحبت مي‌كنيم!

قاضي: آقاي تري، شما كه مرد خانواده بودي چرا؟

جان: الان هم هستم؛ منتها الان مرد چند خانواده هستم!

فلاح: اي بي‌شرف دزد ناموس!

قاضي: شما خودتو كنترل كن آقاي فلاح؛ حل مي‌شه انشاا...!

فلاح: پناه بر خدا ... چه اتفاق‌هايي كه توي مملكت شما نمي‌افته.

جان: اينكه چيزي نيست آقاي فلاح؛ تازه ما اينجا تجاوز گروهي هم داشتيم!

فلاح كه نمي‌توانست حرف‌هايي كه مي‌شنود را هضم كند بلافاصله چشم‌هايش را بست تا چيزي نشنود! و در همان حالت زير لب زمزمه كرد:

«back up

جان: آره جون خودت!

قاضي: براي آخرين بار مي‌پرسم جان؛ چه دفاعي از خودت داري؟

جان: نادمم، گول خوردم، منو عفو كنيد!

قاضي: موافقت مي‌شه! ختم جلسه رو اعلام مي‌كنم!

فلاح: چي چي رو موافقت مي‌شه؟ به جون مادرم اگه بذارم! (دوربين عكاسي را روشن مي‌كند و روبروي آن شروع مي‌كند به صحبت كردن) دادگاه رسيدگي به فسادهاي اخلاقي بازيكنان، مربيان، مردم و دولتمردان تيم ملي انگليس (!) امروز در ميان موجي از ناامني و مشكلات معيشتي و اقتصادي و سياسي و فرهنگي و هنري و ادبي برگزار شد كه طي آن شركت كنندگان در اين دادگاه با برپايي نظاهرات نرم عليه حكومت پادشاهي و شخص ملكه ...»

قاضي: ببين فلاح، پاي ملكه رو وسط نكش؛ شوخي ملكه‌اي نداريم!

فلاح: بينندگان عزيز همونطور كه خودتون شاهد هستيد بنده رو تهديد به مرگ و ضرب و شتم مي‌كنند. من اينجا امنيت جاني ندارم و احتمالا تا لحظاتي ديگه دار فاني رو وداع خواهم گفت!

قاضي: آقا يكي اين بنده خدا رو از برق بكشه!

فلاح: هر كي منو از برق بكشه، بسشه!

قاضي: ببين متلك بومي نداريمااا، منم بلدم انگليسي فحش بدم!

فلاح: « شات دان بابا!»

قاضي: استندباي!

فلاح كه انگليسي را در همين حد بلد بود تسليم نمي‌شود و مي‌گويد: باي باي! (و همينطور به سمت درب خروجي راه مي‌افتد و در بين مسير از حضار خداحافظي مي‌كند!)

جان: آقا تكليف منو روشن كنيد؛ ناسلامتي دادگاه منه اينجا ... آقاي فلاح تو رو خدا اجازه بده منم برم!

فلاح (برمي‌گردد): تو يكي با من حرف نزن دزد ناموس! همين شماها هستيد كه اين مملكت رو به لجن كشوندين! اون اوايل كه من اومده بودم اينجا كجا از اين خبرا بود؟ كجا اين ناامني‌ها بود؟ (و خيلي زود يادش مي‌آيد از بدو ورودش گزارش‌هايي از اين نابه‌ساماني‌ها و كثافت‌كاري‌ها تهيه كرده بود) البته بود، اما نه تا اين حد ... فقط در حد رفع نياز!

جان: فلاح، جون داداش اذيت نكن!

فلاح: اون موقع كه مزاحم نواميس مردم مي‌شدي و اذيتشون مي‌كردي بايد فكر اينجاهاشو هم مي‌كردي!

جان: باور كن فكر اينجاها رو مي‌كردم، فقط فكر تو رو نمي‌كردم!

فلاح: من شكايت دارم آقاي قاضي ... من از حق خودم نمي‌گذرم!

قاضي: شما؟!

فلاح: فلاح هستم؛ مدعي‌العموم!

قاضي كه از سماجت فلاح به تنگ آمده است، اداي تنگ آمده‌ها را در مي‌آورد و وانمود مي‌كند در حال بررسي پرونده است. فلاح رو به دوربين عكاسي گزارش لحظه به لحظه جلسه رسيدگي به مفاسد اخلاقي را ارائه مي‌دهد و در همان حين طعنه‌اي هم به اقتصاد بيمار فرانسه و يونان مي‌زند. قاضي كه درست پشت سر فلاح و رو به دوربين قرار دارد هر از گاهي ميان بررسي پرونده به دوربين عدد 2 را نشان مي‌دهد و از اينكه خودش را در اسكوربورد دادگاه مي‌بيند هيجان زده مي‌شود. فلاح كه پس از سال‌ها حضور در انگليس با خلق و خوي اين مردم آشناست و خوب مي‌دانست قاضي پشت سرش چكار مي‌كند، در جواب 2 هاي قاضي، 1 نشان مي‌دهد تا قافيه را به رقيب نبازد. قاضي كه درمانده شوده بود از هيات منصفه مي خواهد تا به‌صورت تلفني نظر يكي از شهروندان معتبر لندني را در خصوص اتهامات جان تري به اطلاعش برسانند. يكي از اعضاي هيات منصفه شماره قديمي‌ترين شهروند لندن را از 118 اين شهر مي‌گيرد... فلاح به شماره‌اي كه روي گوشي‌اش افتاده نگاهي مي‌اندازد اما چون شماره برايش ناآشناست جواب نمي‌دهد!


حراج دكور و عوامل برنامه جام چهاردهم

عجب شبي بشه اون شب – قسمت دوم

منتشر شده در مجله تماشاگر:

آن هفته كه در همين ستون مطلب «گزارش گروهي گزارشگران توانمند سيما» را نوشته بوديم هرگز فكرش را هم نمي‌كرديم كه اين طنزنوشته بشود ايده دوستان ما در سيما تا مراسم جشن قهرماني يورو 2012 را گروهي پيش ببرند. اما حالا كه چنين شده و حدس مي‌زنيم مجريان و گزارشگران و كارشناسان تلويزيون پيگير ما هستند و نظرات‌مان را به نحو مطلوبي به اجرا در مي‌آورند، گفتيم بد نيست خواسته‌ نهايي‌مان را پيشنهاد كنيم، باشد كه مورد توجه و عنايت دوستان هميشه در صحنه قرار بگيرد و براي مدتي در امان باشيم! به قول معروف: سنگ مفت، گنجشك مفت!

داخلي – استوديو – باز هم شب

تهيه‌كننده برنامه جام چهاردهم پس از انجام بازي‌ فينال تصميم مي‌گيرد به تاثير از همتايان غربي‌اش، دكور، عوامل و دار و ندار اين برنامه را در حراجي به فروش برساند.

جاودان رضايي: خب جناب رضا حاجي، تحليل شما از اين جام چيه؟

رضا حاجي (براي خودش كلاس مي‌گذارد و وانمود مي‌كند آدم جنتلمني است): ببينيد سروران من ...

ملت هميشه در پشت صحنه (يكدل و يكصدا): كجا رو؟

رضا حاجي: من اجازه مي‌خوام از سروران خودم كه اين موضوع رو كمي بازتر كنم ... (سكوت استوديو را فرا مي‌گيرد. همه منتظر ادامه صحبت‌هاي رضا حاجي هستند اما خبري نمي‌شود. كماكان خبري نمي‌شود. خبري نمي‌شود كه نمي‌شود. اصلا شما برويد استراحت كنيد، خبري شد خودمان خبرتان مي‌كنيم ... نيم ساعت از وقت برنامه و مردم به سكوت رضا حاجي مي‌گذرد.)

جاودان رضايي: آقاي رضا حاجي؟ دوست عزيز ... رضا حاجي؟ پخ‌خ‌‌‌خ‌خ‌خ‌‌خ!

ناگهان چرت رضا حاجي پاره مي‌شود و از خواب مي‌پرد. به دور و برش نگاهي مي‌اندازد اما هر چه فكر مي‌كند به خاطر نمي‌آورد اينجا چكار مي‌كند.

رضا حاجي: من كي‌ام؟ اينجا كجاست؟ منو كي آورده اينجا؟ اين بچه رو كي كرده مدير تصويربرداري؟!

جاودان رضايي: خب بينندگان عزيز تا جناب رضا حاجي به خودشون بيان ما سري به دوست خوب و عزيزم فردوس عادلي‌پور مي‌زنيم تا آخرين اخبار جام رو تقديم شما كنيم. فردوس جان، بفرماييد ...

فردوس عادلي پور (با صدايي كه بالاخره كسي نفهميد صداي خودش است يا ادا در مي‌آورد!): من هم سلام عرض مي‌كنم خدمت شما و بيننده‌هاي گرامي، با مروري بر آخرين اخبار و اطلاعات جام چهاردهم در خدمت شما هستيم ... ننه‌ي كريستينو رونالدو امروز براي خريد مايحتاج روزانه خود به فروشگاه شهروند رفت! ...... (فردوس كه متوجه سانسور همزمان خبرش مي‌شود قاطي مي‌كند) عزيز من چرا سانسور مي‌كني؟ اين خبر كجاش ايراد داره؟

تهيه‌كننده: آخه لباسش نامناسب بود!

فردوس عادلي‌پور: واسه تو مناسبه، واسه مردم نامناسب؟!

تهيه‌كننده: ادامه مي‌ديم ... 3... 2...1

فردوس عادلي‌پور: من ديگه ادامه نمي‌دم، اين چه وضعشه آخه؟ سانسور تا كجا آخه؟ (بلافاصله آرام مي‌شود) شوخي كردم، داشتم جو مي‌دادم، ادامه مي‌دم! پدر زن ماريو بالوتلي امروز در صحبتي درگوشي با اين بازيكن از عريان شدن سوپر ماريو در جلوي دوربين‌هاي تلويزيوني به شدت انتقاد كرد. بالوتلي در جواب پدرزن خود گفته كه: پدر جون شما خوابت مي‌آد، بخواب بابا جون!

جاودان رضايي: چطور اين خبر رو من در هيچ سايتي نديدم؟

فردوس عادلي‌پور: اين خبر هنوز روي سايت‌ها نيومده، منم از خود پدرزنش شنيدم!

جاودان رضايي: خب بيندگان عزيز، رفته رفته به پايان بخش اول اين برنامه جذاب و دوست‌داشتني نزديك مي‌شيم ... تا شما برين يه چند تا پيام بازرگاني ببينيد و برگرديد، ما با بخش حراجي جام چهاردهم در خدمت شما خواهيم بود.

(موسيقي پيام‌هاي بازرگاني)

آگهي تبليغاتي اول: قابل توجه دلالان محترم فعال در حوزه فوتبال

جواني هستم جوياي نام، بدون سابقه بازي در رده‌هاي مختلف سني

استعداد ندارم اما پدرم پولدار است؛

تيم ملي آخرش چند؟!

 

آگهي تبليغاتي دوم: پدران و مادران عزيز

ديگر نگران علاقه‌مندي فرزندان خود به فوتبال نباشيد

ترك فوتبال تنها در يك ماه

بدون درد، بدون خونريزي و بدون عوارض

با مديريت علي كفاشيان و همراهان

 

تهيه‌كننده: بچه‌ها آماده باشين ... مي‌گيريم ... 3 ... 2 ... 1 ... وارد استوديو شديم

جاودان رضايي: سلامي دوباره دارم خدمت شما علاقه‌مندان به فوتبال ... قهرماني اسپانيا بر همه علاقه‌مندان به فوتبال زيبا مباركباد ... بدون هيچ مقدمه‌اي مي ريم به بخش حراجي برنامه ... خب اول از همه مي‌ريم سراغ حراج دكور ... قيمت پايه سه هزار ميليارد تومن ... بله، فروخته شد به دوست عزيزي از كانادا ... مباركشون باشه! بعد از دكور نوبت مي‌رسه به عوامل برنامه ... از آقاي صدر جدول شروع مي‌كنيم؛ قيمت پايه 5000 تومن ... 5000 تومن يك ... 5000 تومن دو ... 5000 تومن سه ... فروخته نشد متاسفانه ... يكي از دوستان گويا تماس گرفته و گفته 1000 مي‌دي مي‌برم! دوست عزيز، مال دزدي كه نيست، اينهمه هزينه كرديم واسش ... حالا هزينه‌هاي مالي هيچي، كلي از آنتن رسانه ملي هزينه شده واسه مطرح شدنش ... حالا چون شمايي و خاطرت عزيزه دو هزار تومن بده خيرشو ببيني ... هزار و پونصد تومن ... باشه آقا، همون 1000 بده، ... ظاهرا ايشون قسمت شما بوده ... مباركتون باشه ... الو ... الو ... دوست عزيز؟ شوخي سرت نمي‌شه؟ چرا قطع مي‌كني بي‌نزاكت؟ فكر مي‌كني چنين مالي روي زمين مي‌مونه؟ برو آقا در خونه‌تو باز بذار! اصلا خودم برش مي‌دارم ... خب، نوبت مي‌رسه به خيابان جوادي (بن‌بست سابق) ... قيمت پايه صدا و سيما براي واگذاري ايشون ديه 70 ميليون نفر هست كه البته از طرف سازمان به خريدار تقديم مي‌شه! نبود؟ رقم، رقم كوچيكي نيست‌ها ... خيابان جوادي (بن‌بست سابق) فول آپشن، با پخش موسيقي‌هاي حماسي ... ضد ضربه و داراي خوردگي ... داراي سنسور پدرياب ... نبود؟ خيلي خب، لج‌بازيه؟ اصلا ما هم فردوس عادلي‌پور رو نمي‌فروشيم ... آقايون، خانوما، تهيه كننده برنامه آتيش زده به مالش و به كسي كه خيابان جوادي – هزار متري، سه نبش، با آسانسور و آشپزخانه 3D ، سرويس دستشويي و حمام مجزا و 500 متر تجاري رو بخره، يك عدد فردوس عادلي‌پور هديه مي‌ده ... بينندگان عزيز، اين بسته جادويي بوي خاك وطن رو مي‌ده ... بوي ايران عزيز رو مي‌ده ... خيابان جوادي در طرح‌ها و رنگ‌هاي مختلف، بزرگ كننده و سفت كننده رگ‌هاي عصبي! ... جونم براتون بگه كه در قسمتي از تبليغش اومده: با خيابان جوادي، ديگر نگران كوتاهي قامت خود نباشيد ... او شما را بلند مي‌كند! نبود؟ يه جوونمرد پيدا نمي‌شه بقيه رو راحت كنه، خودشو ناراحت؟ خيلي خب، لج بازيه؟ حالا كه اينجوريه تا آخر سال هر چي بازي ملي داريم رو مي‌ديم به خيابان جوادي (بن بست سابق) براتون گزارش كنه ... هنوز بهتون ثابت نشده هيچكي مثل ما نمي‌تونه بره روي مخ ملت؟! هستيم در خدمت‌تون حالا ... پشيمون مي‌شيد از كرده‌تون، بازي بدي رو شروع كردين ملت!

طرز شكستن سقف قرارداد!

 منتشر شده در مجله خط خطي:

از آنجايي كه ما ايراني‌ها براي زير پا گذاشتن هر قانوني نياز به قوانين بازدارنده داريم، براي شكستن قانون سقف قرارداد نيز لازم است ابتدا يك قانون من در آوردي وضع كنيم. وقتي قانون سقف قرارداد وضع شد، آن‌وقت زير پا گذاشتن‌اش يك لذت ديگري دارد. اصلا خوراك خودمان است. براي اينكه شما هم بتوانيد اين نوع لذت مديران دولتي و غيردولتي را درك كنيد بايد خدمت‌تان عرض كنم دقيقا همان لذت رد شدن از چراغ قرمز و دنده عقب گرفتن در اتوبان را دارد!

ناگفته پيداست وضع قانون توام با ادعاهاي دهان‌پركن نمك ماجرا را خيلي بيشتر از قبل مي‌كند. از همين رو كدبانوهاي عزيز حتما در مصرف نمك خست به خرج بدهند كه ادعاهايشان قابل خوردن باشد. به نمونه‌هاي زير توجه كنيد:

- آقاي ايكس: با هر كسي كه قانون سقف قرارداد را زير پا بگذارد شديدا برخورد مي‌كنيم!

- آقاي ايگرگ: تا حالا حتي يك مورد هم از قانون شكستن سقف قرارداد گزارش نشده!

- يكي ديگر از دوستان: ما نظارت و كنترل دقيقي روي قراردادها داريم!

- يكي در همان مايه‌ها: هر كسي قانون سقف قرارداد را بشكند، با محروميت جدي مواجه مي‌شود!

 

تذكر ضروري: ادعاهايي از اين دست نهايتا باعث سوزش ته‌ديگ (!) و ديگر جوارح غذا مي‌شود و استفاده از آن توصيه نمي‌شود؛ حتي به شما دوست عزيز

 

مواد لازم جهت شكستن سقف قرارداد:

1-    بازيكن مطرح: يك عدد

2-    مدير دولتي ناكاربلد و مدعي مديريت مدرن و عشق شهرت و موج‌سوار: يك عدد

3-    پول بيت‌المال: بخشي از سه هزار ميليارد تومان

4-    ذهن خلاق و زير و رو كش: 2 سي سي

5-    ننه‌ي غريب: يك عدد، ترجيحا آشنا!

6-    ميز: يك عدد

7-    زير ميز: يك عدد

8-    ديوار حاشا: ترجيحا بسيار بلند

9-    نردبان: براي بالا رفتن از سقف مالي مردم (نوعي عمليات راپل ورزشي!)

 

طرز تهيه:

يك) بازيكن را به آرامي برداشته و به مكان امن و نامعلومي مي‌بريم.

دو) مديرعامل سنگين‌وزن را يك‌مقداري سفت‌تر گرفته و او را هم به همان مكان امن و نامعلوم قبلي مي‌بريم. سپس برمي‌گرديم، شكم مديرعامل را گرفته، به همان مكان مي‌بريم و بر بدن ايشان سوار مي‌كنيم.

سه) بحث راآغاز كرده و در خلال‌ صحبت‌ها عينهو دوران نامزدي پول خرج مي‌كنيم و خالي مي‌بنديم و چهار تايي مي‌آييم!

چهار) ننه‌ي غريب را در بين جملات ول كرده و با آن «ننه من غريبم»‌بازي در مي‌آوريم.

كدبانوهاي عزيز به طرز ول كردن ننه در متن خوب دقت كنيد تا دور زدن ما ته نگيرد؛ فكر كنيد خواهر و مادر خودتان است. به اين شكل:

 

«خب غلام جان؛ اين 350 ميليون تومان كه حقته، از شير مادر هم حلال‌تره ... اين 70 ميليون هم نديد پاداش رضايت عملكرد فني! به عبارتي مي‌كنه 420 ميليون.»

 

«چي؟ اين پول رو جلوي بچه من بذاري قهر مي‌كنه، من كه ديگه حداقل 2 ميليارد مي‌ارزم!»

 

«مي‌ارزم كه انصافا جوكه! اما يه دقيقه دندون روي جيگر بذار عزيز من .... اين بند رو هم به قراردادت اضافه مي‌كنيم كه اگه توي 3 درصد از بازي‌هاي ما رفتي توي زمين، 20 درصد هم به‌عنوان شيريني پيش ما داشته باشي ... شيريني كه دوست داري؟ هان؟ تا حالا شد چقدر؟»

 

«شد 490 تا... نه آقا، من عاشق اين تيم و هواداراش هستم اما نه اينجوري كه از علاقه‌ام سواستفاده بشه ... باور كن با اين پول توي خونه استراحت كنم، راحت‌ترم!»

 

«هنوز كه حرفم تموم نشده غلام جان؛ 20 درصد ماليات رو هم چشمم كور، خودم مي‌دم ... 20 درصد حق باشگاه سابقت رو هم نمي‌خواد بدي، اون يكي چشمم كور، خودم مي‌دم. طلاهاي زنم هم روش؛ تا اينجا شد يك ميليارد و 200 ميليون؛ يه كارتن شير خشك دارم، به جون خودت، به جون بچه‌ات الان توي بازار نايابه ... اونو هم ميدم به تو، تو بخور! خوبه؟ اذيتم نكن ديگه، بيا امضا كن پسرم... من همسن پدر تو هستم ... چرا با من پيرمرد اين كارها رو مي‌كني؟ كلا يه كارتن شيرخشك واسه خودم نگه داشتم، بقيه‌شو دادم به تو ... بچه من بايد كوفت بخوره؟ گشنه‌اش بشه، تو مياي بهش شير بدي؟!»

« كم كم دلم داره برات مي‌سوزه ... همينطور ادامه بدي راضي مي‌شم جون تو ... يه چيزي بذار روش، تمومش كنيم بديم بهش بره پي كارش!»

«ببين، به جون خودت ديگه ندارم ... (جيب‌هايش را مي‌ريزد بيرون) باور كن همين صد ميليون ته جيبم مونده كه اينم خرج اين ماه زن و بچه‌ست! (تراول‌ها را به سمت بازيكن مي‌گيرد) بيا ... اگه دلت مي‌آد زن و بچه من گشنه بمونن بگير ... (تا بازيكن مي‌آيد بگيرد دستش را پس مي‌كشد) اي ناقلا ... پس دلت مي‌آد! خداوكيلي نكنه تو فكر مي‌كني اين فوتبال واسه ما نوني داره؟ هان؟ واقعا اينجوري فكر مي‌كني؟ داشته باشم از تو دريغ مي‌كنم؟ منو نيگا كن ... منو همچين آدمي شناختي؟ نه به موت قسم ... ما فقط به عشق مردم وارد صحنه مي‌شيم و ول‌كن صحنه نيستيم ... ما خادم اين ملتيم، ما سرباز اين ملتيم ... تو اصلا مي‌دوني سرباز بره، سردار برگرده يعني چي؟! مردم امروز به ما مي‌گن بيا مي‌آيم، فردا مي‌گن برو نمي‌ريم ... يعني چنين خادم‌هاي تابعي هستيم ما!»

نه به اينترنت جهاني، آري به اينترنت ملي !

 منتشر شده در شماره سيزدهم مجله خط خطي:

1)يك ضرب‌المثلي چند سالي هست كه مي‌گويد:«هر چيزي كه غرب بگويد بد است، حتما خوب است، حتي اگر افتضاح باشد!» ضرب‌المثل است ديگر، عصباني مي‌شود يك چيزي مي‌گويد، شما به دل نگيريد. حالا حكايت اينترنت ملي است. وقتي غربي‌هاي غرب‌زده(!) مي‌گويند اينترنت ملي بد است، شك نكنيد از حسادت‌شان است. آنها چشم ديدن پيشرفت ما را ندارند، مخصوصا اگر اين پيشرفت رو به عقب باشد و آنها را غافلگير كند...نمي‌دانم چطور توضيح بدهم ... يك لحظه چشم‌هايتان را ببنديد ... حالا تصور كنيد غرب منتظر پيشرفت شماست تا راه‌هاي مقابله‌اش را پيدا كند و شما را شكست بدهد... اينجاست كه شما ذكاوت به خرج مي‌دهيد و پيشرفت نمي‌كنيد ... مي‌دانيد با اين كار چه ضربه‌اي به غرب و برنامه‌هايش مي‌زنيد؟ بنده‌هاي خدا هاج و واج مي‌مانند كه اين ضربه را از كجايشان خوردند. همين كار را چند سال ادامه مي‌دهيد. هي ادامه مي‌دهيد. هي غرب منتظر پيشرفت شماست، هي شما پيشرفت نمي‌كنيد. هي با خودشان مي‌گويند امسال ديگر پيشرفت مي‌كنند، هي شما نقشه‌هايشان را نقشه بر آب مي‌كنيد. فولاد هم كه باشد از خجالت آب مي‌شود، غرب كه ديگر جاي خود دارد.

2) حالا تجسم كنيد غرب منتظر است تا ما با راه‌اندازي اينترنت فراجهاني با اينترنت جهاني آنها مقابله كنيم. از آنجايي كه آنها خيلي ادعاي زرنگي‌شان مي‌شود، مي‌روند كلي تجهيزات مي‌خرند و نيروي انساني جذب مي‌كنند و تحقيقات گسترده مي‌كنند و حسابي توي خرج مي‌افتند كه از ما عقب نمانند. آن‌وقت ما چكار مي‌كنيم؟ آفرين، ما مي‌رويم اينترنت ملي راه مي‌اندازيم. تا دشمن در حال فكر كردن به اين اقدام ماست، ضربه بعدي را به آنها وارد مي‌كنيم و بحث اينترنت استاني و منطقه‌اي و روستايي را پيش مي‌كشيم. آنها در حال تلوتلو خوردن هستند كه ما ضربه نهايي را مي‌زنيم و از طرح «هزاران پوزخند اينترنت خانواده» پرده‌برداري مي‌كنيم. در همه اين مراحل، غرب در حال توسعه تجهيزات و جذب نيروي انساني و هزينه صبحانه و ناهار و شام و مخارج اياب و ذهاب كارمندان و پيشرفت كردن و گرفتاري‌هاي خودش است. خب اين وسط چه كسي ضرر مي‌كند؟ آفرين، غرب! چون براي مقابله با ما بي‌خود و بي‌جهت پيشرفت مي‌كند، در حالي كه ما كماكان با تكيه بر هوش و ذكاوت‌مان پيشرفت نمي‌‌كنيم و اصلا قصد نداشتيم پيشرفت كنيم. يك موقعي هم بنده‌هاي خدا متوجه پيشرفت‌هاي بي‌دليل خود مي‌شوند كه پشيماني سودي ندارد و بايد جوابگوي اعتراض‌هاي گسترده ملت خود باشند.

3) بعد از نابودي كامل غرب در اثر تعجب و حيرت از رفتار و كردار ما، حالا ما بايد بنشينيم و با تكيه بر همان هوش و ذكاوت‌مان فكر كنيم ببينيم چرا اين كارها را كرديم؟ اصلا كرديم كه كرديم، خوب كاري كرديم، اما چرا كرديم؟ چرا نه به اينترنت جهاني، آري به اينترنت ملي؟

خب قبول كنيد دهكده جهاني دور است، شلوغ است، پر از خارجي است، آدم يك حرفي بزند فردا كل دنيا خبردار مي‌شوند و بر عليه خودمان از آن استفاده مي‌كنند، اما در اينترنت ملي از اين خبرها نيست. خودمانيم و خودمان. هر چيزي هم كه بگوييم بين همين 70 ميليون نفر مي‌ماند و جايي درز نمي‌كند.

حالا اصلا فرض مي‌كنيم رفتيد دهكده جهاني؛ فيس‌بوك كه بسته‌ است، گوگل باز نمي‌شود، اي‌ميل باز نمي‌شود، وب‌سايت رسمي چند بنده‌خدايي باز نمي‌شود، سايت اعلام نرخ ارز و سكه باز نمي شود، سايت اعلام نتايج رقابت‌هاي فوتبال باز نمي‌شود، سايت‌هاي سياسي باز نمي‌شوند، سايت‌هاي اجتماعي باز نمي‌شوند، سايت‌هاي اقتصادي باز نمي‌شوند، سايت‌هاي خبري باز نمي‌شوند، فقط چند تا از خبرگزاري‌ها باز مي‌شوند كه در صورت ملي شدن اينترنت هم باز مي‌شوند. حال و روز اينروزهاي اينترنت ما شبيه اين است كه شما برويد خارج، اما همه مغازه‌ها و اماكن تفريحي و تاريخي و توريستي تعطيل باشند، مردم آن كشور هم خودشان را حصر خانگي كرده باشند؛ در چنين حالتي آدم اگر در خانه خودش بماند بهتر نيست؟ اصلا ما مي‌رويم آنجا كه خودشان را ببينيم، اما وقتي نيستند، برويم آنجا كه خودمان را ببينيم؟ ديدن داريم ما با اين حال‌ و روزمان؟

4) يكي ديگر از برتري‌هاي مهم اينترنت ملي نسبت به دهكده جهاني، حضور محسوس پليس‌هاي محترم و هميشه در صحنه امنيت سايبري است. اين يكي را استثنائا تنها ما ايراني‌هايي مي‌توانيم درك مي‌كنيم كه از امكانات بي‌حد و حصر فضاي مجازي تنها امنيتش نصيب ما شده. آنكه دهكده جهاني بود و براي خودش دبدبه و كبكبه‌اي داشت، با كمك برادران زحمت‌كش پليس مجازي براي ما امنيت صد در صد داشت، اينكه اينترنت ملي است و احتمالا دست در دست پليس وارد فضاي مجازي خواهيم شد و لحظات امنيتي خوبي را در كنار يكديگر سپري خواهيم كرد.

5) اصلا براي اينكه هم روي غرب را بيشتر كم كنيم و هم صميميت انكارنشدني‌مان با پليس را به رخ استكبار جهاني بكشانيم،  مي‌توانيم همگي از نام كاربري‌هايي چون «هميار پليس» ، «سلطان غم؛ پليس» ، «آي لاو يو پليس» و يا حتي يكي از اين نام‌ها استفاده كنيم و آن را با عدد از ديگري جدا كنيم؛ مثلا «هميار پليس 1»، «هميار پليس 2» ، .... ،«هميار پليس 3942860» و ساير همياران محترم پليس مجازي!

 باور كنيد با استفاده از اين روش غرب چاره‌اي جز نابودي ندارد، مگر اينكه چاره‌اي پيدا كند و كمافي‌السابق با بدبختي به حياتش ادامه بدهد.

گزارش گروهي گزارشگران توانمند سيما؛  قسمت اول

عجب شبي بشه اون شب!

 

داخلي – استثنائا شب - استوديو

گزارشگران بازي‌هاي يورو 2012 تصميم گرفتند براي اولين بار در تاريخ بشريت كيفيت گزارشگر ملي را به رخ جهانيان بكشند. پيرو بحث و تبادل نظري صورت گرفته تصميم بر اين شد كه به‌‌صورت گروهي به انجام اين وظيفه خطير بپردازند و در خلال گزارش، بينندگان را از نصايح و الطاف كارشناسان ذيربط و بي‌ربط برنامه بي‌نصيب نگذارند...

فرعلي: دوستان، هر توپي كه وارد هر دروازه‌اي شد ميكروفن رو در اختيار بنده قرار بدين، تا به نوبه خودم ضعف دفاع خطي رو گوشزد كنم. به هر حال اينجوري واسه خود اروپايي‌ها هم بهتره، يه چيزي هم از اين بازي‌ها ياد مي‌گيرن!

فردوس عادلي‌پور: گوش مفت هم نعمتيه‌ها فري جون؛ نه؟

فرعلي: والا اينو بايد از اونايي بپرسي كه سه ساعت برنامه اختصاصي دارن!

فردوس عادلي پور(توي دلش): ايش!

ميرزا مزدك‌خان: خب كي شروع مي‌كنه؟

خيابان جوادي (بن‌بست سابق!): من، من كله گنده!

تهيه كننده: بچه‌ها داريم مي‌ريم رو آنتن ... 3 ... 2 ... 1 ... شروع

خيابان جوادي (بن‌بست سابق): با نام و ياد ايزد منان و سلام و عرض ادب به ايراني‌هاي غيوري كه در هر كجاي اين گيتي به احتزاز پرچم پرافتخار ميهن عزيز و پهلوان‌پرور و نيكو سرشت مي‌انديشند. سلام ... سلام و صد درود به يكايك شما علاقه‌مندان به فوتبال و شبكه سوم سيما ... سلام به شما ... به شما ... شما نه، بغل دستي‌تون ... سلام به نخل‌هاي هميشه بلند... سلام به درياي خزر، درياي عمان، خليج نيلگون و عطرآگين فارس ... سلام به ابوموسي ... سلام تنب كوچولو ... سلام تنب بزرگه ... سلام به كوير هميشه لوت ... سلام سينما ... سلام مرز پرگوهر ... سلام آقاي ضرغامي، رياست محترم سازمان صدا و سيما و پدر راديو و تلويزيون ... گل ... هنوز حال و احوال ما با مردم خونگرم كشورمون تموم نشده، گل اول در دقايق اول و در بازي اول به ثمر رسيد ... يادداشت مي‌كنيم ... اسپانيا يك ... دقيقه سي و پنج بازي! ... اين لحظه رو به خاطر بسپاريد ...

فرعلي: بله، گل ... دفاع خطي باز هم كار دست مربيان اروپايي داده و يك توپ ديگه از خط دروازه‌ها عبور كرده ... من بارها به اين نكته اشاره كرده و تا جان در بدن دارم باز هم اشاره مي‌كنم ... دفاع خطي هميشه آسيب‌پذيره و همين امر باعث رد و بدل شدن گل در اين نوع پوشش دفاعي مي‌شه ... اگر بينندگان عزيز خاطرشون باشه، تا زماني كه تيم‌ها با دفاع پوششي بازي مي‌كردن، بازي‌ها هميشه صفر بر صفر به پايان مي‌رسيد و معمولا تيم برنده رو با شير يا خط مشخص مي‌كردن !

جاودان رضايي: خب در خدمت آقاي صدر جدول باشيم و تحليل‌شون از گل اول اين جام

صدر جدول (مقداري عشوه مي‌ريزد): جام ... جام ... اين كلمه منو مي‌بره به چهارده سالگي ... به نوستالژي كودكي و رمانتيسم نوجواني ... به خاطر مي‌آرم به مادرم گفتم: مادر؟ جواب داد: جان؟

جاودان رضايي: به به، چه جالب! خب؟

صدر جدول: هيچي ديگه، من فكر كردم مي‌گه جام! مادر نگفته بودن جام، گفته بودن جان! و اين براي من خيلي جالب بود ... اين به نوعي اولين جام زندگي من بود، با اينكه جام نبود، جان بود ... (در حين اداي كلمات دست‌هايش مثل آوارگان سونامي به دنبال پناهگاهي مي‌گردند اما نمي‌يابند و دائم از سويي به سوي ديگر پرواز مي‌كنند؛ گويي دست‌هاي چلچله مي‌رن به آشيانه‌شون با صداي جواد يساري!) بگذريم حالا، بحث پيرامون چهارده سالگي من زياده! مي‌خوام از گل براتون بگم ... از نرگس، از شبنم، از مريم، سپيده، سمانه، سودابه، اقاقيقيا! ببخشيد من از اصطلاح فرنگيش استفاده مي‌كنم، به فارسي چي مي‌شه؟

فردوس عادلي‌پور: اقاقيا !

صدر جدول: بله، همينطوره كه شما مي‌فرماييد ... شما اگه به گل اسپانيا دقت بكنيد، متوجه مي‌شين كه فوتبال چه جادويي مي‌كنه ... اين پديده لايتناهي اجتماعي ... اين ابزار شادي و نيكي به والدين، اين احترام به پيشكسوتان و سالمندان ... دقت كنيد؛ توپ از جناح راست سانترينگ مي‌شه ... مي‌افته رو سر پيكه و اون دروازه رو اوپن مي‌كنه!

خيابان جوادي (بن‌بست سابق): خب اينو كه منم در خلال گزارشم عرض كردم ... شما تحليلشو بفرماييد!

صدر جدول براي توضيح بهتر مطلب حس مي‌گيرد و علاوه بر دست‌ها، پاهايش را هم بالا مي‌آورد و به‌صورت ضربدري آنها را توي هوا مي‌چرخاند. كارشناس برنامه ناگهان به خودش پيچ مي‌خورد و بر و بچه‌هاي زحمت‌كش هلال احمر او را از اين مخمصه نجات مي‌دهند.

خيابان جوادي (بن‌بست سابق): بازي رو پي مي‌گيريم ... چهل و پنج دقيقه اينجا تمام هست ... يك ثانيه، دو ثانيه، سه ثانيه، چهار، پنج و شش ثانيه هم از وقت‌هاي تلف شده اين بازي مي‌گذره ... و اينجا داور سوت پايان بازي در نيمه اول رو به صدا در مي‌آره ... بنده و همكارانم به اتفاق شما استراحت كوتاهي خواهيم داشت ... با هم سري به پيام‌هاي بازرگاني مي‌زنيم و به محض اينكه آقاي صدر جدول رو بتونيم از خودش جدا كنيم، در خدمت شما بزرگواران خواهيم بود ... اين شما و اين پيام‌هاي بازرگاني

درست از همين لحظه علاقه‌مندن به فوتبال تلويزيون خود را از وضعيت «MUTE» در مي‌آورند و با رغبت به پيام‌هاي بازرگاني گوش جان مي‌سپارند. از آنجا كه شادي‌هاي ما معمولا دوام چنداني ندارند، زيرنويسي به اين مضمون پخش مي‌شود:«مژده به علاقه‌مندان به فوتبال و ناشنوايان عزيز: از اين پس علاوه بر گزارش بازي با صداي خيابان جوادي (بن‌بست سابق)، حركات موزون استاد صدر جدول در كارشناسي بازي‌ها در گوشه تصوير تلويزيوني براي ناشنوايان و كم شنوايان محترم پخش خواهد شد. لطفا براي استفاده از اين سرويس فوق‌العاده دهان و دندان، از گيرنده‌هاي ديجيتالي با قيمت و كيفيت مناسب استفاده كنيد!»


در خانواده دنيزلند چه گذشت؟  

اين مطلب را چند روز قبل براي تماشاگر نوشتم؛ آن‌موقع هنوز به خودم اميد مي‌دادم دنيزلي برمي‌گردد و پرسپوليس رويايي را مي‌سازد. باورش سخت بود پرسپوليس بدون افندي! صد حيف مطلبم درست روزي منتشر مي‌شود كه خبر خداحافظي آقا مصطفي تيتر يك مطبوعات است! 

...................................................................................................................................

آيسان گول خورد، بهار بچه‌اش نمي‌شود، مصطفي به تهران مي‌رود!

دور سفره – داخلي – روز

بزرگ خاندان دنيزلند راس سفره نشسته تا پسران و دختران فاميل به نوبت براي عرض ارادت، دستبوسي و حل مشكلات شخصي به خدمت برسند. از آنجا كه در تركيه خوبيت ندارد زن‌جماعت جلوي غريبه‌ها مشكلاتش را عنوان كند، پاكت نامه‌اي توسط مادر خانواده بين عروس‌ها و دخترها پخش مي‌شود تا روي پاكت مشكلات‌شان را بنويسند ...

بزرگ خاندان دنيزلند (به قيد قرعه يكي از نامه‌ها را باز مي‌كند): آيسان، تو واسه ما حيثيت باقي نذاشتي توي تركيه! يه روز با ايزلي، يه روز با كنان‌بيگ، يه روز با اون مرتيكه‌ي آدم‌فروش بي‌اعتبار! نامرد، يه نفر به چند نفر؟!

آيسان از خجالت سرخ و سفيد مي‌شود و سرش را پايين مي‌اندازد. سپس با ابراز ندامت عنوان مي‌كند:ببخشيد آقا جون، گول خوردم!

بزرگ خاندان دنيزلند: آخه دخترم گول يه دفعه، گول دو دفعه، گول هزار دفعه؛ بيشتر از اون ديگه اسمش گول خوردن نيست، هوا و هوسه! ديگه گول نخور دخترم!

آيسان: چشم آقا جون!

بزرگ خاندان دنيزلند: بهار، تو هنوز بچه‌ات نمي‌شه؟ سنگ بود تا حالا وضع حمل كرده بود. تا عصر وقت داري بچه‌دار شي!

بهار: چشم آقاجون!

بزرگ خاندان دنيزلند: خب زنان زايمان ديگه تعطيله، بقيه مريض‌ها برن يه روز ديگه بيان ... (همهمه‌اي از نارضايتي در ميان گروه نسوان شكل مي‌گيرد و همه با نارضايتي به ترك محل اقدام مي‌كنند كه ناگهان بزرگ خاندان دستور مي‌دهد: كسي ناراحت نباشه! بانوان بلافاصله با كمال رضايت محل را ترك مي‌كنند) مصطفي؟

مصطفي: چشم آقاجون!

بزرگ خاندان دنيزلي: چي چي رو چشم؟

مصطفي: هر چي شما بگين چشم!

بزرگ خاندان دنيزلند كه برخلاف فرهنگ ايراني از چاپلوسي خوشش آمده بود، دستي به محاسن يكي از افراد حاضر مي‌كشد و ادامه مي‌دهد: بشيكتاش هم كه مربي‌شو معرفي كرد، پس تو چي؟ باز مي‌خواي بياي بشيني ور دل من و منزل؟! چرا نمي‌ري ايران مربيگري كني؟

مصطفي: آخه آقاجون پدرزنم مريضه، مادرزنم مريضه ... اينا رو چيكارشون كنم؟

بزرگ خاندان همينطور كه به صحبت‌هاي مصطفي گوش مي‌كند زيرچشمي نگاهي به عروسش مي‌اندازد و با كنايه مي‌گويد: خب پدرزن و مادر زنتو عوض كن!

همسر مصطفي سرش را پايين مي‌اندازد و چيزي نمي‌گويد، در حالي كه اگر چاره داشت بزرگ خاندان را مي‌فرستاد آنجا كه خدابيامرز رفته بود! مصطفي كه به آينده‌نگري شهره عام و خاص بود براي تلطيف فضا مي‌گويد: دروغ چرا، دلم براي نوه‌ام هم تنگ مي‌شه

بزرگ خاندان: خب دلت تنگ نشه!

مصطفي (كمي با خودش فكر مي‌كند): راستشو بخواين تا حالا به اين راه حل فكر نكرده بودم!

بزرگ خاندان: شنيدم علي دايي هم گزينه‌ست!

مصطفي: آره آقاجون، اون هميشه گزينه‌‌ست!

بزرگ خاندان: ببين مصطفي، اگه دايي مربي پرسپوليس بشه، تركيه قيامت مي‌شه!

دايي: ببخشيد، عذر مي‌خوام، حرف خودتونو بزنيد!

بزرگ خاندان: اين از كجا پيدا شد؟

مصطفي: اين همه جا هست؛ حالا كم كم بهش عادت مي‌كني ... يه جورايي مثل ديوان حافظ روي تاقچه‌ست؛ هر كسي سعي مي‌كنه يكي ازش داشته باشه، همه به داشتنش مي‌نازن اما در بيشتر مواقع كاربردي نداره!

(دايي از شدت عصبانيت چندين بار دهانش را از باد پر و خالي مي‌كند. بزرگ خاندان ناگهان فرياد مي‌زند: خالي نكن! دايي با دهاني پر از باد غافلگير مي‌شود و از ادامه همراهي در ديالوگ‌بازي باز مي‌ماند!)

بزرگ خاندان: بالاخره كه چي پسرم؟ برمي‌گردي ايران يا ملتو گذاشتي سر كار؟

مصطفي: فعلا كه ملتو گذاشتم سر كار، تا ببينم بعدا چي مي‌شه!

بزرگ خاندان: ايران قيامت نشه!؟

مصطفي: نه آقاجون؛ اونجا از اين رسم‌ها ندارن ... خيلي زود به همه چيز عادت مي‌كنن! مي‌گم آقاجون اگه كاري نداري من مرخص مي‌شم.

(علي دايي كه با دهاني باد شده و چشم‌هايي از حدقه در آمده گوشه اتاق نشسته انگشت اجازه‌اش را بالا مي‌آورد؛ بزرگ خاندان اجاره مي‌دهد اما شرط مي‌گذارد حرفش را يكجوري بزند كه باد خالي نشود ... دايي غصه مي‌خورد!)

 

اتاق كودك – داخلي – روز

مصطفي نوه‌اش را روي پاهايش گذاشته و برايش «آي بري باخ» مي‌خواند. همسر مصطفي كه نگران آينده شغلي شوهرش است هي اين پا و آن پا مي‌كند تا بالاخره مي‌گويد: مصطفي؟

مصطفي: بري باخ، آي بري باخ ... بري باخ ... آي بري باخ ... جانم؟ (بقيه آهنگ را با دهان زمزمه مي‌كند)

همسر مصطفي: شوهر طاهره  خانوم بود توي كار بساز و بفروش بود، امروز از كار اخراج شد!

مصطفي: مقدمه چيني نمي‌خواد عزيزم ... حرفتو بزن ... چي مي‌خواي بگي؟

همسر مصطفي: خب چرا نريم ايران؟ حيف نيست؟ اون آرامش مثال زدني، اون هواي پاك، قيمت‌هاي ارزون، آزادي عمل ...

مصطفي: من كه حرفي ندارم عزيزم، اين پدرسوخته بايد موافقت كنه!

(در همين حين نوه مصطفي خودش را خيس مي‌كند)

همسر مصطفي: بيا، اينم موافقت نوه‌مون ... ديگه چي مي‌گي؟

مصطفي: اي ناقلا، توام خوب زبون اين بچه رو مي‌فهمي‌ها ... پاشو، پاشو برو وسايلتو جمع كن كه بريم ايران

همسر مصطفي: مي‌گم مصطفي، قبل از اينكه بريم بيا يه سر به زري خانوم بزنيم ... تازه فارغ شده بنده‌خدا ... يه پسر آورده مثل شير

مصطفي: به به، به سلامتي باشه، حالا اسمشو چي گذاشتن؟

همسر مصطفي: هنوز كه انتخاب نكردن اما چند تا گزينه دارن؛ يكيش علي داييه!