ماجراهاي آقا و خانوم جلي!
منتشر نشده (!) در كليهي مجلات و روزنامهها سراسري كشور:
داخلي – شب – اتاق مذاكره
جلي كنار پنجره ايستاده و اشي ترجيحا گلهاي روي قالي را ميشمارد. سكوتي سنگين فضاي مذاكره را در بر گرفته و هر آن احتمال به بنبست رسيدنش ميرود. كار جلي در اين چند ساعت شده هر از گاهي نگاهي و آهي خانمانسوز! سرانجام پس از مدتها سكوت طرفين مذاكره كننده اشي پيروزمندانه فرياد ميكشد:«هورااااااا، بالاخره تمومش كردم. اين قالي 368 تا گل داره!»
جلي چيزي نميگويد. جلي غمگين است. جلي درد دارد. جلي حق دارد.
جلي (با بيتفاوتي): به سلامتي ... مباركتون باشه!
اشي: اوهوم، مرسي ... چته جلي؟ چرا با خودت اينجوري ميكني؟
جلي: خواهش ميكنم ولم كن اشي ... مگه واسه تو فرقي هم ميكنه؟ شادي و غمگيني من چه اهميتي براي تو داره؟ تو بيا مذاكرهتو بكن، لباستو بپوش و برو
اشي دلش چنان ميشكند كه حتي افكت صداي شكستن را تحت الشعاع قرار ميدهد. اشي از جلي انتظار چنين برخوردي را ندارد، بهخصوص اينكه حالا رابطهشان از قبل بيشتر شده و دست كم ماهي يكبار مذاكرات شرعي داشتند.
جلي (همانطور كه به دوردستهاي نامعلوم خيره شده بود): نتايج اين مذاكره براي خانواده ما خيلي مهمه
اشي: ول كن بابا خونوادهها رو ... بيا يه كمي به فكر خودمون باشيم. ببين منو ... تو اصلا متوجه شدي من امشب ابروهامو برات شيطوني برداشتم!
جلي (از كنار پنجره دور ميشود و به اشي نزديك): استغفرا...، لعنت بر شيطون بيناموس! تو چرا نميفهمي اشي؟ من خودم زن دارم!
اشي: چطور روز اول يادت نبود زن داري؟
جلي: من ميخواستم بهت بگم ...
اشي: شما مردا همهتون لنگهي هميد؛ همهتون ميخواستيد بگيد اما يهو يادتون رفته ... فكر كردي من بچهام جلي؟ واقعا فكر كردي من بچهام؟ (داد ميزند) بچهام؟ وااااي خداي من، بچهام! بچهات! بچهمون! اين ميتونه يه شروع خوب براي هر دومون باشه!
جلي: ببين اشي، توي كشوري كه من زندگي ميكنم خوب نيست صحبت مرد متاهل با زن غريبه اينقدر طول بكشه!
اشي: آهان، يعني فقط صحبت خوب نيست ديگه؟!
جلي: تو ميدوني الان كه من و تو داريم حرف ميزنيم، خونواده من كيلومترها دورتر از اينجا – در زينگالو - چه حالي دارن؟ ميدوني جلي بره، دست خالي برگرده يعني چه؟ ميدوني نفر بره، دسته برگرده يعني چي؟! ميدوني دسته بره ...!
اشي: آره، آره، ميدونم! اما من چي ميشم اين وسط؟ من قرباني كدوم گناه ميشم؟
جلي: يحتمل قرباني بدحجابي!
اشي: الان كه خوبم جلي جونم! يعني از قبل بهتر نشدم؟ اينا همهاش به خاطر توئه عجيجم! (و از اين لوسبازيهاي دهه هفتاد ميلادي در ميآورد!) ... تو بايد منو ببيني، بايد منو درك كني، نبايد منو ترك كني ... ميگم ... ميگم اصلا بيا با همديگه فرار كنيم!
جلي (با صداي بلند و آزاردهندهاي ميخندد): فرار كنيم؟ مگه مدرسهست؟! ما در زينگالو فقط از مدرسه فرار ميكنيم، نه از دشمن!
اشي: حالا ديگه من شدم دشمن؟
جلي: تو كه عزيزي به چشم خواهر مادري، منظورم بقيه بودن
اشي (كمي اين پا و آن پا ميكند): با من ازدواج مي كني؟!
جلي: اوه ماي گاد!
اشي: چي شد؟ خوشحال شدي، نه؟ ميدونستم خوشحال ميشي!
جلي: چي ميگي اشي؟ من نميتونم با يه زن ديگه ازدواج كنم، من خودم زن دارم.
اشي: خب عقد نميكنيم!
در همين حين مستخدم در ميزند. اشي در را باز ميكند و فنجانهاي قهوه را از خدمتكار تحويل ميگيرد. سپس به او ميگويد كه به اطلاع بقيه برساند مذاكرات هنوز به پايان نرسيده و احتمال اينكه به دور دوم كشيده شود بسيار زياد است. اشي فنجان قهوه جلي را به دست او ميدهد و به اميد روزهاي بهتر فنجانش را بالا ميآورد تا به فنجان جلي بكوبد. جلي بنابهدلايلي جاخالي ميدهد و اشي تعادلش را از دست رفته ميبيند. چند طبقه پايينتر فك و فاميلهاي خز و خيل اشي «نون و پنير ارزونيتون» را به زبان مادري خودشان تمرين ميكنند. جلي از پنجره به خانوادهاش در زينگالو ميانديشد. لحظاتي بعد خبري به سراسر دنيا مخابره ميشود مبني بر اينكه مذاكرات آقا و خانوم جلي كماكان ادامه دارد. خانواده جلي و خانوادههاي بيشماري در زينگالو منتظر خبرهاي بهمراتب بهتري بودند. آنها كور خوانده بودند. (... اين داستان ادامه ندارد)
اعترافميكنم: «قلم زدن براي مطبوعات اينروزها بيشباهت به كورتاژ كردن نيست؛ با اينكه ميداني مطلبت مرده به دنيا ميآيد، اما مينويسي و درد ميكشي!»