فقط مي‌ماند گرده‌افشاني!

منتشر شده در چلچراغ:

يكي از جدي‌ترين مسائلي كه همواره رشد و پيشرفت دانشجويان ايراني را تهديد مي‌كند، كلاس‌هاي مختلط دانشگاه‌هاست. به اين ترتيب كه عده‌اي دختر و پسر معلوم‌الحال دسته‌جمعي مي‌روند سر كلاس، با هم درس مي‌خوانند، با هم رشد مي‌كنند، با هم واحد پاس مي‌كنند، با هم حرف مي‌زنند و در بعضي مواقع حتي ديده شده گستاخي و غرب‌زدگي را به اوج رسانده و با هم ازدواج

 مي‌كنند! همين‌طور كه مي‌بينيد اين موضوع شوخي‌بردار نيست. انصافا شما شنيده‌ايد بگويند فلاني ازدواج كرده و خوشبخت شده؟ خب فكر مي‌كنيد ريشه‌ اين بدبختي‌ كجاست؟ آفرين، توي كلاس‌هاي مختلط ! يعني خيلي راحت مي‌توان با تك‌جنسيتي كردن دانشگاه‌ها، بدبختي را از جامعه دور كرد، تورم را تك‌رقمي‌تر كرد، فقر را از بين برد، مشكل مسكن، گراني، ترافيك، آلودگي هوا، بيكاري، قتل، آدم‌ربايي، سرقت مسلحانه، ناامني، تجاوز گروهي، تجاوز انفرادي، تجاوز صد متر با مانع، تجاوز استخري، همه و همه را با تك‌جنسيتي شدن دانشگاه‌ها حل كرد. 
اين مهم البته بنا بر اهميتي كه دارد خوشبختانه از چشم‌هاي تيزبين مسوولان امر پنهان نمانده و همواره سالي ده، پانزده دفعه روي آن تاكيد مي‌شود؛ يعني آنقدري كه بحث روي تك‌جنسيتي شدن دانشگاه‌ها در كشورمان مطرح مي‌شود، كنكور در اين مملكت برگزار نمي‌شود! سكوت در قبال چنين بحراني اما كم از داشتن ماهواره در منزل و عدم تحويل آن در طرح وزين «تحويل داوطلبانه ماهواره» ندارد. براي همين ما سكوت نمي‌كنيم، حرف مي‌زنيم، حرف مفت مي‌زنيم اما بالاخره حرف مي‌زنيم. شما هم بهتر است يكجوري نگاه نكنيد كه انگار فقط ما در اين مملكت حرف مفت مي‌زنيم. 
قبل از ارائه راهكار بايد ببينيم پايه و اساس اين تز مدرن را چه كسي بنا كرده؛ جواب اين سوال پر واضح است: ما نمي‌دانيم! خواهش مي‌كنيم شلوغش نكنيد. اين يكي را نمي‌دانيم اما انصافا يك چيزهايي هست كه مي‌دانيم و مطمئنيم به دردتان مي‌خورد، پس تا انتهاي برنامه با ما همراه باشيد. مثلا ما مي‌دانيم اين ايده حتم به يقين از ايده‌ي بسيار جالب تفكيك جنسيتي در كتاب‌هاي دوره‌ي دبستان شكل گرفته؛ خب عده‌اي از اهالي انديشه (اهالي شهر جديد انديشه، نرسيده به كرج، جنب قلعه‌حسن خان) دور هم نشستند و به اين نتيجه رسيدند كتاب‌هاي دختران و پسران در دوره‌ي ابتدايي نبايد يكجور باشد. به اين بهانه كه كتاب‌هاي حالا بايد يك فرقي با كتاب‌هاي زمان ما داشته باشد. البته تاكيد داشتند فقط كتاب‌هايمان بايد يك فرقي با آن زمان داشته باشد. اولين گيرشان روي كتاب‌هاي درسي اين بود كه چوپان دروغگو نبايد جزو دروس باشد. نه در كتاب‌ پسران، نه در كتاب‌ دختران؛ فقط همين كه در كتاب دانشجويان علوم سياسي يك اشاره‌ي كوچكي بشود كافي‌ست. ضمن اينكه اذهان عمومي را هم به سمت و سوي افرادي سوق مي‌داد كه انصافا جايز نبود. اصلا مصداق بارز سياه‌نمايي بود و لازم‌الحذف.
يكي ديگر از تغييرات لازم در اين كتاب‌ها حذف درس قديمي كوكب خانوم از كتاب پسرها بود. اين درس مال زماني بود كه كوكب خانوم واقعا زن باسليقه‌اي بود و دل به كار مي‌داد. الان كوكب‌ خانوم‌ صبح‌ها توي آرايشگاه مشغول هشتي كردن و شيطوني كردن ابروها و فرمژه كردن موهايش است، عصر هم اگر كلاس ايروبيك و استخر و موسيقي نداشته باشد، در كلاس‌هاي داوطلبانه‌ي ارشاد شركت مي‌كند! كجا بنده‌خدا مي‌رسد كدبانوگري كند با اين حالش؟ خب پس طبيعتا اين درس هم بايد حذف مي‌شد. درس نامفهومي مثل تصميم كبري هم كه اصلا نيازي به بحث و تبادل نظر ندارد. دختربچه چه حقي دارد جلوي بزرگترش تصميم بگيرد؟ به اينها بها بدهي انتظار دارند شريك زندگي‌شان را هم خودشان انتخاب كنند. يعني چنين موجودات پرتوقع و زياده‌خواهي هستند اين زن‌ها ... خب طبيعتا اين درس از دروس خانوم‌ها حذف و در كتاب آقايان با عنوان «تصميم اصغر سرشونه» به شكلي متفاوت منتشر خواهد شد.
بحث در اين خصوص زياد است اما بهتر است با توجه به كمبود وقت، از بين راهكارهاي زيادي كه به ذهن‌مان مي‌رسد، مهم‌ترين آنها را خدمت‌تان عرض كنيم. به برادران عزيز دانشجو كه خانوادگي زحمت ترتيب تحصيلات و علم و دانش جوانان مملكت را مي‌دهند توصيه مي‌كنيم به تك‌جنسيتي شدن دانشگاه‌ها قانع نباشند و حالا كه امكان فرستادن پسران و دختران به كشورهاي مختلف نيست، دست‌كم شهرهاي آنها را از هم جدا كنند؛ آنهم نه در شهرهاي نزديك به هم، كه امكان برقراري رابطه از طريق «گرده‌افشاني» در اين‌صورت از بين نخواهد رفت، بلكه بياييم آنها را در دو نيمه‌ي شمالي و جنوبي، يا شرقي و غربي كشور (برخلاف جهت وزش باد) از يكديگر جدا كنيم تا دختر و پسر براي ارتباط ميان يكديگر به روش سنتي علامت دادن با دود از طريق قله‌هاي هم‌ارتفاع روي بياورند. هرچند كه جوانان امروزي حتي تهديدي مثل آلودگي صوتي را هم به فرصت تبديل مي‌كنند و از آن وسيله‌ي ارتباطي مي‌سازند اما ما كه نبايد بيكار بنشينيم ... حتي اگر شده راهكاري بينديشيم كه با جلوگيري از وزش باد، با پيشبرد اهداف ناپسند دانشجويي مقابله كنيم.

بايد در آمدن زلزله سخت گيري كنيم!  

 

خبر آغشته به خون زلزله‌ي آذربايجان بالاخره به گوش انجمن متفكرين مي‌رسد تا آنها را وادار كند چاره‌اي بينديشند. اعضاي انجمن تمام قواي فكري‌شان را در يك جلسه‌ي مهم جمع مي‌كند تا بلكه ماحصل اين گپ و گفت‌ها، راهكاري گره‌گشا باشد.

 

جلسه‌ي كميته‌ي حل بحران – داخلي – شب

 

متفكر اول: دوستان ما بايد به فكر راه چاره باشيم.

جمعيت متفكرين: احسنت، احسنت!

متفكر اول: بله، ما بايد به فكر يك راه چاره‌ي مثمر ثمر باشيم.

جمعيت متفكرين: احسنت، آفرين!

متفكر اول: خب دوستان به فكر باشيد ديگه، توقع كه نداريد خودم همه‌ي كارها را رفع و رجوع كنم؟

متفكر دوم: يك راهنمايي مي‌كني؟

متفكر اول: بله، حتما ... ببينيد در آذربايجان زلزله آمده به چه بزرگي و عظمتي ... البته خوشبختانه تلفات كمي داشته!

متفكر دوم: اي بابا، حالا فكر كردم چي شده!

متفكر اول: زلزله خيلي بزرگ بوده‌ها

متفكر سوم: همين شماها هستيد كه بزرگش مي‌كنيد ديگه ... حالا بايد چيكار كنيم؟

متفكر اول: بالاخره بد نيست با هموطنان همدردي كنيم

متفكر سوم: خب شما همدردي كنيد، من زيرش را امضا مي‌كنم!

متفكر اول: امضا كردن به جاي خود، بايد مايحتاج اوليه مردم زلزله‌زده را هم فراهم كنيم

متفكر چهارم: مثلا چه‌جور مايحتاجي؟

متفكر اول: مثلا چادر

متفكر چهارم: البته موضوع مهمي است اما خب حالا چند روزي را هم با مانتو سر كنند!

متفكر اول: من هم مثل شما بي‌اطلاعم اما مردمي كه براي كمك رفته‌اند مي‌گويند حتما بايد چادر باشد.

متفكر چهارم: به اين مردم رو بدهي آب و نان‌شان را هم از ما مي‌خواهند!

متفكر اول: اتفاقا خواسته‌اند!

متفكر چهارم: نگفتم؟! من اين مردم را مي‌شناسم.

متفكر اول: حالا كه اين مردم را مي‌شناسيد چه راه حلي براي رفع بحران داري؟

متفكر چهارم: بايد يك‌مقدار در آمدن زلزله سخت‌گيري كنيم؛ اينجوري از فردا همه مي‌روند دنبال بلاياي طبيعي تا ما را بچاپند!

جمعيت متفكرين: احسنت، احسنت!

متفكر چهارم: بله آقا، امروز مي‌روند دنبال زلزله، فردا به سونامي مي‌گويند بيا ايران به حساب دولت!

متفكر پنجم: آقا همين بود يا چيز ديگري هم ‌خواستند؟

متفكر اول: يك‌مقدار بالشت و پتو هم سفارش دادند.

متفكر پنجم: يكهو بگو زلزله‌پارتي گرفته‌اند! اين مرگ و ميرها بودار است آقايون ... از من گفتن بود حالا!

متفكر اول: البته چند تا شماره حساب هم پخش كردند كه كمك‌هاي نقدي بگيرند.

متفكر دوم: چه جسارتا ... جلسه‌اش را ما تشكيل مي‌دهيم، شماره حسابش را ديگران مي‌دهند؟

متفكر دوم: همين يك كار هم كه از ما ساخته بود را قاپيدند كه دست ما را بگذارند توي حنا ... من نيرنگ دشمنان را نشناسم كه به درد نمي‌خورم!

متفكر سوم: من فكر مي‌كنم از اين مرحله به بعد بايد قوي‌تر عمل كنيم؛ اول شماره حساب‌هاي متفرقه را جمع كنيد، بعد شماره حساب انجمن را به مردم بدهيد.

متفكر اول: نمي‌شود جمعش كرد، ديگر پخش شده و به دست همه رسيده ... كلي هم پول جمع شده!

متفكر پنجم: اينجوري نگو لعنتي، خب فيلترش كنيد شماره حساب‌ها را!

متفكر اول: سايت كه نيست برادر من، شماره حساب است!

متفكر پنجم: هر كوفتي كه هست، لااقل صاحب حساب را بازداشت كنيد!

(همه به فكر فرو مي‌روند. از ذهن چند نفري صداي جمع و تفريق مبالغ كلان شنيده مي‌شود، چند نفري هم ناخواسته بوي سواحل كانادا به خود مي گيرند، زرنگ‌ترها خودشان را سفت مي‌گيرند تا بو ندهند!)

خبرنگاراني كه منتظر پايان جلسه بودند تا ماحصل هم‌انديشي را به اطلاع ساير هموطنان برسانند در اتاق كنفرانس نشسته‌اند. سخنگوي جمعيت متفكرين وارد سالن مي‌شود. خبرنگار اول مي‌پرسد: بالاخره نتيجه‌ي نشست چي شد؟

- حقيقتا ما به اين نتيجه رسيديم كه عده‌اي سودجو دارند از اين مصيبت سواستفاده مي‌كنند. مثلا باخبر شديم تعدادي شماره حساب بين مردم پخش شده كه ما آنها را تاييد نمي‌كنيم و ...

خبرنگار دوم: براي زلزله‌زده‌ها چه فكري كرديد؟

- ببين دوست عزيز، زلزله كه يك بلاي طبيعي است و طبيعتا فكر كردن ندارد، در حال حاضر اين شماره حساب‌هاست كه غيرطبيعي است!

خبرنگار سوم: من فكر مي‌كنم ...

- چيكار مي‌كني؟! به‌به، چشمم روشن ... برادرها اين دوست عزيز رو هدايت بفرماييد ... (خبرنگار سوم با هدايت جمعي از دوستان هميشه حاضر در كنفرانس به بيرون هدايت مي‌شود به‌صرف هواخوري و ...) مي‌بينيد دوستان؟ يك زلزله آمده، عده‌اي هوا برشان داشته هر كاري كه بخواهند مي‌توانند بكنند! براي من فكر مي‌كند ... هه، فكر كردي اينجا كجاست؟!


آي ام فادر ... اسپرت فادر!  

 

 منتشر شده در مجله‌ي تماشاگر:

كاروان اعزامي كشورمان به المپيك پشت درهاي بسته آماده‌ي ورود به زمين مي‌شود. ورزشكاران و محمد علي‌آبادي با لباسي يكدست و چهره‌اي بشاش آخرين توصيه‌هاي مسوولين افتتاحيه رقابت‌ها را با دقت گوش مي‌كنند تا نكته‌اي از قلم نيفتد.

(خارجي – شب – دهكده‌ المپيك لندن)

 

مسوول مراسم افتتاحيه: دو يو آندرستند؟

علي آبادي: يس يس، آيم ويندوز سر ... نات پرابلم ... آي هَو تجربه وري زيادي از اينجور مراسم‌ها

مسوول مراسم افتتاحيه: اكسيوزمي، هو آر يو؟

علي آبادي: بچه‌ها گوش كنيد، الان روشو كم مي‌كنم ... آيم فاين تنك يو؛ اند يو؟!

مسوول مراسم افتتاحيه: نات هاو آر يو، آي سد «هو آر يو؟»

علي آبادي: ديگه داري بهونه مي‌آري نمره ندي‌ها! (خطاب به ورزشكاران) يكي ببينه اين چي مي‌گه تا بلوتوث‌مون در نيومد!

ورزشكار اول: آقا ما ببينيم؟

علي آبادي: زودتر بيا ديگه، الان آبروريزي مي‌شه!

ورزشكار اول: ديديم آقا!

علي آبادي: خب چي مي‌گه؟

ورزشكار اول: آقا ما انگليسي رو حد ديدن بلديم، هنوز تكميل نشديم!

علي آبادي (با عصبانيت): يعني از بين شما يه نفر بلد نيست انگليسي حرف بزنه؟

ورزشكار دوم: اختيار دارين آقا، از بين ما خيلي‌ها بلد نيستند انگليسي حرف بزنن!

علي آبادي كلافه مي‌شود و تصميم مي‌گيرد نقش پدري كاروان را در حق بچه‌ها تمام كند.

علي آبادي (با حركت دست‌ها): بريد كنار ببينم، آخرش هم خودم بايد درستش كنم؛ ببين فرند عزيز ... من محمد ... تو كي؟

مسوول مراسم افتتاحيه: وات؟

علي آبادي: ببين مستر وات! آي ام نات وزشكار ... آي ام فادر... اسپرت فادر ... يعني در حد لاستيك پهن و آمپلي فاير و رينگ اسپرت... آي ام اينجا، آي ام اونجا، آي ام همه جا ... واي دُنت گو تو كَتِت؟!

مسوول مراسم افتتاحيه (با بي‌حوصلگي): باشه بابا، بيا برو داخل، پدر ما رو در آوردي با اين انگليسي حرف زدنت!

علي‌آبادي (با خوشحالي): آقا ايشالا تو شادي‌هاتوون جبران كنم ... نفتي چيزي خواستي بيا پيش خودم، قيمت كف بازار تحويلت مي‌دم ... بيمه و حمل و نقلش هم پاي ما ... كشتي اول رو هم مهمون خودمي!

علي آبادي با اتكا به تجربه، قدرت بدني و قدرت‌هاي ديگري كه دارد در صف اول رژه قرار مي‌گيرد.

ورزشكار دوم (با طعنه و كنايه): آقا علي آبادي مي‌گم از مسوولين كسي توي رژه نيست‌ها ... فقط شما هستين!

علي آبادي: آره بي‌مسووليت‌ها! اتفاقا خوب شد گفتي (... و بعد از همانجا با يكي از خبرنگاران تماس مي‌گيرد تا روي اين مساله مانور بدهد و چيزي بنويسد. سپس ادامه مي‌دهد:) تازه امسال سعيدلو هم نيست، تنهايي دلي از دوربين در مي‌آرم!

ورزشكار سوم: مي‌گم شما چرا با اينهمه علاقه به دوربين يه شبكه نمي‌زنين خودتون مجري برنامه باشين و دائم تصويرتون پخش شه؟ اينجوري شايد بتونيد حشر دوربين رو در خودتون بكشيد!

علي‌آبادي: خيلي دنبالش رفتم، مجوز نمي‌دن كه! كلا ما اينجا عادت كرديم پا بذارن رو علايق‌مون و صدامون درنياد!

ورزشكار اول: :|

ورزشكار دوم: :|

كليه ورزشكاران: :|

علي‌آبادي: بچه‌هاي اين حالت‌هاي منشوري چيه از خودتون در مي‌آرين؟ اينجا مگه جاي اينجور كثافت‌كاري‌هاست؟ دستور مي‌دم همه خوشحال باشين از حضور من!

ورزشكار اول: /:)

ورزشكار دوم: :-s

ورزشكار سوم: :d

علي‌آبادي: بالاخره كه برمي‌گرديم ايران! (ناگهان انگار چيز جالبي مي‌بيند) واي بچه‌ها يه دوربين هم اونجاست! همه دست تكون بدين ... (و خودش شست نشان مي‌دهد به نشانه‌ي موفقيت كاروان ايران)

بلندگوي ورزشگاه در همين هنگام خبر رسيدن كاروان ايران به جلوي جايگاه را به اطلاع همگان مي‌رساند. علي‌آبادي دستپاچه مي‌شود و مي‌گويد: منو مي‌گه، منو مي‌گه (و سخاوتمندانه به دوربين‌هاي تلويزيوني لبخند مي‌زند. سپس براي مردهاي حاضر در دهكده بوس مي‌فرستد و آنها را تا ديداري ديگر به خداي بزرگ مي‌سپرد. دوربين‌ها يكي يكي روي علي‌آبادي زوم مي‌كنند و سوال مهمي بين حضار دهان به دهان مي‌چرخد:« اين آقاهه كيه صف اول؟ از افتخار آفرينان‌شونه؟ پرچم‌ دوم كشورشونه؟ نماد عشق و محبت ايرانيان به مردم دنياست؟ پيام صلح و دوستي سرخوده؟ چيه اين واقعا؟» در همان لحظه پاسخي به صورت تله‌پاتي از منازل ايرانيان براي حضار فرستاده مي‌شود:«آهاي مردم دنيا، آهاي مردم دنيا ... شرمنده‌ايم به خدا، ما رو درك كنيد!»

اما درست در همان دقايق سوال خيلي مهم‌تري ذهن علي‌آبادي را به خود مشغول كرده بود تا اينكه به اولين خارجي حاضر در دهكده رسيد و پرسيد: آقا ببخشيد، كي پخش مي‌شه؟!

مرد خارجي: :|

ايراني‌هاي حاضر در هر كجاي دنيا: :|

نگارنده: :|

همه با هم: :|

از مزاياي استقلالي بودن!


استقلالي بودن آنقدرها كه تاريخ مي‌گويد هم بد نيست؛ آنها آرامش خاطري دارند كه يك پرسپوليسي هيچگاه قادر به درك آن نخواهد بود. به‌طور مثال دوستان استقلالي هيچوقت اين دغدغه را نداشته و ندارند كه در ورزشگاه بليت گيرشان مي‌آيد يا نه، اما ما با هزار نذر و نياز و با دعاي خير پدر و مادر روانه‌ي ورزشگاه مي‌شويم ... شايد معجزه‌اي رخ بدهد و جايي براي نشستن نصيب‌مان شود!

 

سندرم S (بيماري ناشي از كمبود اسطوره)!

اين متن را همين چند روز پيش براي صفحه‌ام در سايت «اسمش را نبر» نوشته بودم كه بارها و بارها بدون ذكر منبع منتشر شد و دست به دست ميان دوستان چرخيد. به درخواست دوست عزيزي اينجا هم مي‌گذارم براي ثبت افكار اين روزهايم!

..........................................................................................

يك) عجز و التماس برخي دوستان براي پذيرش جواد نكونام به عنوان يك اسطوره ذاتا استقلالي، بيش از هر زمان ديگري سندرم S ( كمبود اسطوره) را در اين باشگاه نمايان مي‌كند. ايرادي البته به آنها وارد نيست، آدمي وقتي از بيماري كهنه‌اي رنج مي‌برد و راهي براي علاجش نمي‌يابد، گاهي براي شفا به يك تكه پارچه هم متوسل مي‌شود!

دو) همان دسته دوستاني كه در بالا به آنها اشاره شد پس از مايوس شدن از مقايسه خجالت‌آور مجيدي و جادوگر، حالا دست به دامان نكونام شده‌اند. چه بسا اين اواخر يكي از نظرسنجي‌هاي ميزان محبوبيت در فيس‌بوك نشان مي‌داد بازيكني چون سامان آقازماني هم به‌مراتب محبوب‌تر از مجيدي است و اين موضوع قطعا ربطي به توانايي‌هاي فني ندارد. بلكه اين نام پرسپوليس است كه به بازيكني در حد آقازماني اعتبار مي‌بخشد. حالا نوبت نكونام است؛ به‌نظر شما نكونام محبوب‌تر است يا مجتبي شيري؟! 

سه) هضم كاپيتاني تيم ملي در حضور علي كريمي لابد آنقدر براي نكونام سنگين بود كه بارها تقصيرش را متوجه كارلوس كيروش كند و خود را از اين اتهام نابخشودني تبرئه! البته علي كريمي براي اثبات خودش نيازي به بازوبند نداشت ... همان مچ‌بند كافي بود!

چهار) علي كريمي بنا به دلايلي كه همه مي‌دانيم نبايد بازوبند به دست داشته باشد اما براي نكونام حتما دردآور است وقتي مي‌بيند به رغم حضورش در زمين با بازوبند كاپيتاني، جادوگر براي انتقال دستورات مربي به بازيكنان فرا خوانده مي‌شود و اينجور كاپيتاني به يقين بزرگي نيست ... مصداق بارز حقارت است!


كل كل پرسپوليسي‌ها و استقلالي‌ها در كافه «فيس تو فيس كتاب»  

سندرم نوع S خطرناكتر است يا سندرم نوع 4؟

منتشر شده در مجله تماشاگر:

هواداران استقلالي و پرسپوليسي خيلي متمدنانه و باوقار در يك كافه بي‌طرف گرد هم آمده‌اند تا پيرامون بازوبند كاپيتاني تيم ملي بحث و تبادل نظر كنند.

داخلي – بعد از افطار – كافه «فيس تو فيس كتاب»

 

استقلالي: طبيعتا بازوبند كاپيتاني تيم ملي حق مسلم ماست!

پرسپوليسي: شوخي كافيه ديگه؛ بيا جدي حرف بزنيم!

استقلالي: نه اتفاقا خيلي جدي گفتم؛ جواد نكونام بازيكن اوساسونا بوده و بايد بازوبند رو ببنده

پرسپوليسي: اوني كه جواد بايد ببنده بازوبند نيست دوست عزيز؛ كمربنده ... كمربند ايمني!

استقلالي: خب نمي‌شه كه كريمي ببنده؛ اون وقت نمي‌گن چرا بازيكن تيم دوازدهم جدول بازوبند كاپيتاني تيم ملي رو بسته؟

پرسپوليسي: همچين مي‌گي دوازدهم، انگار سيزدهم شده! كاپيتاني به رتبه‌ي تيم و تعداد بازي‌هاي ملي كه نيست، بازوبند بايد به آدم بياد!

استقلالي: آخه موضوع اينجاست كه تا جواد لاليگايي هست، به كريمي نمي‌آد ... واسش گشاده ... اون‌وقت مي‌افته روي مچش، ديگه واويلا مي‌شه! مثل حكايت بازوبند بستن شيث توي پرسپوليس!

نماينده‌ي يكي از تيم‌هاي عربي در كافه: نه جواد، نه كريمي، بازوبند حق فرهاد جان ماست!

پرسپوليسي: دوست عزيز، بحث مردونه‌ست، لطفا شما دخالت نكن!

استقلالي: استثنائا درست مي‌گه؛ شما دخالت نكن!

نماينده يكي از تيم‌هاي عربي: اما اين راه و رسم دموكراسي نيست!

استقلالي : اين چي مي‌گه؟

پرسپوليسي: فكر مي‌كنم داره فحش سياسي مي‌ده!

استقلالي: ببين دوست عزيز، با اعصاب ما بازي نكن تا برات كمپين راه ننداختيم!

نماينده يكي از تيم‌هاي عربي: اگه جرات دارين برين واسه گروني گوشت مرغ كمپين راه بندازين ... من كه عددي نيستم!

پرسپوليسي: بحث به اين مهمي رو ول كنيم بريم واسه گوشت و مرغ كمپين راه بندازيم؛ ببين اخوي، بهتره توصيه اين دوستمون رو جدي بگيري، وگرنه مجبورت مي‌كنم سه دفعه پشت سر هم بگي «پژگچ، پژگچ، پژگچ»!

نماينده تيم‌ عربي پس از شنيدن اين جملات نامفهوم از حال مي‌رود و تلاش نگارنده براي بي‌هوش ماندنش افاقه مي‌كند.

استقلالي: بازوبند آخرش چند؟

پرسپوليسي: يه خرده دير پرسيدي، از حال رفت؛ وگرنه ازش مي‌پرسيدم چند داده!

استقلالي: ........

پرسپوليسي: ...........

استقلالي: ......................

پرسپوليسي: .....................

نگارنده: مي‌خواين حرفي ندارين بحث رو جمعش كنيم!

پرسپوليسي: حرف كه زياده، اينجا نمي‌شه زد!

نگارنده: چرا نمي‌شه زد؛ اينجا كه اروپا نيست، مي‌تونيد از دموكراسي كافه استفاده كنيد!

استقلالي: مي‌بيني؟ هم از غريبه بايد فحش بخوريم، هم از خودي!

پرسپوليسي: ما از اين ابزار لهو و لعب استفاده نمي‌كنيم؛ اين چيزا آخر و عاقبت نداره، به تو هم توصيه مي‌كنم استفاده نكني ... آخرش مي‌ميري بدبخت!

نگارنده: فكر كنم منظور منو متوجه نشدين ... منظورم اينه كه ...

استقلالي: هي ما مي‌خوايم نفهميم، به زور مي‌خواد به ما بفهمونه!

پرسپوليسي: تا ما رو به دردسر نندازه ول‌كن نيست

نگارنده: ..............

استقلالي: .............

پرسپوليسي: بي‌زحمت واسه من نقطه چين نذار، اينجوري بحث جمع مي‌شه!

استقلالي: يه سوال بپرسم راستشو مي‌گي؟

پرسپوليسي: معلومه كه نه، بپرس دوست من!

استقلالي: دارين خيلي گرم مي‌شين جواد اومده استقلال؟

پرسپوليسي: معلومه؟! (خيلي زود خودش را جمع مي‌كند) نه، كي گفته؟ رفتين پيرمرد آوردين از اسپانيا، اندازه‌ي كل ليگ يك خرجش كردين، دلتون خوشه كه اسطوره‌ي استقلاله؟

استقلالي: هر چي كه هست كاپيتان تيم مليه و بايد بهش احترام بذاريم

پرسپوليسي: بايد جدا يه فكري به حال بيماري‌تون كرد ... سندرم S نابود مي‌كنه آدمو!

استقلالي: الان حرف سياسي زدي؟ سندرم S چيه ديگه؟

پرسپوليسي: يه نوع بيماري ناشي از كمبود اسطوره‌ست ... جديدا خيلي خطرناك شده ... هزينه‌اش هم خيلي زياده!

استقلالي: يعني خطرناكتر از سندرم نوع 4؟

پرسپوليسي: آره بابا، حتي خطرناكتر از نوع 6!

استقلالي: از دوازدهمي توي ليگ كه بدتر نيست؟

پرسپوليسي: پسر اين موضوع رو ساده نگير ... بهت دارم مي‌گم از سيزدهمي و دسته 3 و بازي با تولي‌پرس قزوين هم خطرناكتره ... الان هم به جاي بحث با من پاشو برو خودتو به يه دكتر مجرب ... نه نه، به چند تا دكتر مجرب ... اصلا برو يه بيمارستان به همه‌ي دكترها خودتو معرفي كن!

استقلالي: خب اينجوري كه بحث بازوبند ناتموم مي‌مونه!

پرسپوليسي: پسر سلامتي خودت واجب‌تره ؛ اول به فكر خودت باش!

استقلالي: آقا ممنونم از راهنمايي‌تون!

پرسپوليسي: خواهش مي‌كنم عزيزم ... لطفا به خانوم منشي بگو نفر بعدي رو بفرسته داخل!

 

همه منتظر جواب سيما اما ...  

سيما قصد دارد ادامه تحصيل بدهد!

محمد عباسي دست كفاشيان را گرفته و او را به سمت ساختمان صدا و سيما مي‌كشاند. قرار است در جلسه‌اي با حضور ضرغامي و پورمحمدي اين مساله حياتي بررسي شود تا بالاخره حضرات سيمايي راضي به پرداخت سهم فوتبال از درآمد رسانه ملي شوند.

 

مسير منتهي به صدا و سيما – داخل خودروي ملي آقاي وزير - خارجي – شب


كفاشيان: حالا نمي‌شد من نيام؟

عباسي: نه ديگه، مشكل ما هم دقيقا همينه؛ وگرنه ما اگه خودمون بوديم كه تا حالا صد دفعه اين مشكل رو حل مي‌كرديم!

كفاشيان: آخه من مي‌ترسم!

عباسي: ترس نداره كه؛ مي‌آي اونجا، حرفامونو مي‌زنيم، كفشاتو مي‌پوشي و مي‌ري! شايد ظاهرش خشن به نظر برسه، اما توي دلش چيزي نيست ... بد به دلت راه نده

كفاشيان: اونو نمي‌گم كه؛ من از تاريكي مي‌ترسم ... اصلا چرا جلسه بايد شب برگزار بشه عمو؟!

عباسي: چون جلسات مهم شب برگزار مي‌شه؛ نشنيدي تا حالا مي‌گن جلسات شبانه؟

كفاشيان: چرا؟

عباسي: چون شب راحت‌تر مي‌شه صحبت كرد!

كفاشيان: چرا؟

عباسي: چون مردم عادي خوابيدن!

كفاشيان: چرا؟

عباسي: اه ه‌ ه ه! كشتي منو با اين چرا چرا گفتن‌هات ... من چه مي‌دونم چرا اين مردم هميشه خوابيدن! البته اگه خواب باشن براي ما خيلي بهتره ... خدا نكنه اينا بيدار بشن!

كفاشيان: چرا ... نه نه، شوخي كردم! ( و بي‌خود و بي‌جهت قهقهه مي‌زند)

عباسي: ببند!

كفاشيان خنده‌اش را مي‌خورد. عباسي ادامه مي‌دهد: كمربندت رو مي‌گم؛ مامور وايستاده اونجا!

كفاشيان: پس يعني مي‌تونم بخندم؟

عباسي: آره بابا، تو داري نون همين خنده‌ها رو مي‌خوري ... بخند عزيزم ... بخند كه به زاويه‌ي خوبي داري مي‌خندي! فقط ببين، رفتيم اونجا كوتاه نياي‌ها ... خيلي سفت پاي حرفت وايسا و تحت هيچ شرايطي حرفتو پس نگير ... يك كلمه بگو من حقمو مي‌خوام؛ همين ... جا نزني‌هاااا

كفاشيان قول مردانه مي‌دهد كه روي حرفش بايستد. خودروي توليد ملي عباسي گارد رفتن به داخل خاك صدا و سيما را مي‌گيرد اما مامور حراست اجازه ورود نمي‌دهد. علي كفاشيان هول مي‌شود و مي‌گويد: ظاهرا نشناختي استاد، ايشون آقاي عباسي هستن!

مامور حراست: شرمنده، ورود با ماشين شخصي با ما هماهنگ نشده ... ماشين رو اونجا پارك كنيد، پياده بريد داخل!

كفاشيان: آقا اين بحرين‌بازي‌ها چيه در مي‌ارين؟ لابد چشم‌نگاري هم مي‌خواين بكنيد كه ما رو توي فرودگاه الاف كنيد و انرژي ما رو هدر بدين ... من نمي‌آم آقا ... ما كه رفتيم عباسي ... اس‌اس تو هم بيا!

عباسي يواشكي نيشگوني از پاي كفاشيان مي‌گيرد تا او را از رفتن پشيمان كند. كفاشيان كه ياد قولش به وزير مي‌افتد از رفتن پشيمان مي‌شود و به مامور حراست مي‌گويد: اين دفعه رو به خاطر روي گل خودت نمي‌رم!

 

محل نشست‌هاي مهم صدا و سيما – داخلي – شب


عباسي به همراه كفاشيان وارد نشست مي‌شود. ضرغامي از همانجايي كه نشسته بود دستش را به سمت ميهمانان دراز مي‌كند كه با خوش‌شانسي محض و به كمك تير دروازه و اگزوز خاور دستش به ميهمانان مي‌رسد.

كفاشيان (بدون مقدمه داد مي‌زند): آقا من حقمو مي‌خوام!

ضرغامي: نمي‌ديم آقا جون ... نمي‌ديم!

كفاشيان رو به عباسي مي‌كند و ادامه مي‌دهد: نمي‌دن ديگه آقاي عباسي، بهتره بيشتر از اين خودمونو سبك نكنيم ... پاشو بريم!

عباسي: ببين آقاي ضرغامي ...

ضرغامي: آقا شما صحبت نكن ... از نظر فيفا شما عددي نيستي و ما به نظر مجامع بين‌المللي احترام مي‌ذاريم!

عباسي: حالا كه نوبت به حق پخش رسيد احترام مي‌ذاري ديگه؟! باشه، خيالي نيست (و در گوشي نكته‌اي را به كفاشيان گوشزد مي‌كند.)

كفاشيان: جناب ضرغامي من اصرار دارم حق پخش رو بدين!

ضرغامي: مثلا اگه نديم چي مي‌شه؟

كفاشيان: به جون خودم اگه ندين مي‌رم خونه، به نشانه‌ي اعتراض از ساعت 8 تا 9 صبح لامپ‌هاي خونه رو روشن مي‌ذارم تا به كنتورتون فشار بياد و بسوزين!

عباسي مجددا نكته‌اي را به كفاشيان گوشزد مي‌كند.

كفاشيان: بله، تصحيح مي‌كنم ... تا كنتورتون بسوزه و بهتون فشار بياد!

ضرغامي: آخرش چند؟

كفاشيان: حالا باشه آقا، ما يه چيزي گفتيم ... (خطاب به عباسي) ديدي اونجوري كه شما مي‌گفتين نيستن! مي‌بيني چه آدماي مهربوني هستن ... (خطاب به ضرغامي) فقط مي‌خواستم معرفتتو ببينم ... اصلا هيچي نمي‌خواد بدي ... حق پخش امسال رو مهمون خودمي!

ضرغامي: اينا كه تعارفه ... تازه ما هم كه نمي‌خوايم بديم، فقط مي‌خوام بدونم چقدر مدنظرتونه!

كفاشيان: به هر حال خودتون كه مي‌بينيد جناب ضرغامي، دو نفريم! يه چيزي بدين كه ما هم پيش زن و بچه شرمنده نشيم!

ضرغامي: نه ديگه، تا اون حد نمي‌تونيم هزينه كنيم!

عباسي يواشكي به گوشي كفاشيان پيامك مي‌فرستد. رييس فدراسيون فوتبال اين مملكت گوشي را به سمت ضرغامي مي‌گيرد و مي‌گويد: تو رو خدا مي‌بيني ما با كيا داريم كار مي‌كنيم؟ من اينجا كنارش نشستم، به من پيامك مي‌ده!

عباسي مي‌زند توي سر خودش و سكوت مي‌كند.

ضرغامي: آقا اصلا مي‌دونيد چيه؟ از اين به بعد اگه مي‌خواين بازي‌هاتون رو پخش كنيم بايد يه هزينه‌اي هم بدين! ما ديگه مفتي واسه شما كار نمي‌كنيم!

كفاشيان (خطاب به عباسي):خيالت راحت شد؟ خنك شدي؟ همينو مي‌خواستي؟ (رو به ضرغامي) آقا تو رو خدا ارزون حساب كنيد؛ ما زياد پول نداريم!

ضرغامي: نمي‌شه عزيز من ... ارث پدرم كه نيست، رسانه‌ي مليه و متعلق به مردمه!

كفاشيان: مال مردمه كه شوخيه اما شما هم حق داري، بالاخره يه سازماني خريدي، مي‌خواي سود كني! چند بديم آخرش؟!

ضرغامي: نه آقا، ولش كن ... اصلا واسه ما نمي‌صرفه (و گاردي نمايشي براي بلند شدن و خروج از جلسه مي‌گيرد كه كفاشيان به سختي مانع مي‌شود)

كفاشيان: ببين آقاي ضرغامي، ما كه پول نداريم به شما بديم، لااقل شما يه پولي به ما بدين!

ضرغامي: آخه رو چه حساب؟

كفاشيان: حالا به ما كه رسيد با حساب و كتاب شد؟!

ضرغامي: ببين داداش، ما از اين پول‌ها به كسي نمي‌ديم ... بي‌خودي وقت خودتو و ما رو نگير ... بذار بريم به زندگي‌مون برسيم ...

كفاشيان: آره آقا، اصلا چرا به ذهن خودم نرسيده بود! بريم به زندگي‌مون برسيم.

كفاشيان و ضرغامي آماده‌ي ترك جلسه بودند كه تلفن دفتر ضرغامي زنگ مي‌خورد. از ديالوگ‌هاي آنسوي سيم‌هاي مخابراتي اطلاعي در دست نيست اما از اين سو ضرغامي مرتب تكرار مي‌كرد: چشم چشم ... اطاعت امر مي‌شه ... حتما پرداخت مي‌كنيم ... نه آقا چك چيه، نقدي مي‌دم! ... چشم چشم!

بلافاصله پس از پايان تماس، ضرغامي دست توي جيبش مي‌كند و از گاو صندوق صدا و سيما چند ميليارد در مي‌آورد و به سمت كفاشيان مي‌گيرد. رييس فدراسيون فوتبال اين مملكت اما زير بار نمي‌رود و دائم تكرار مي‌كند: آخه رو چه حساب؟!

در همين حين گوشي كفاشيان زنگ مي‌خورد كه رييس در جواب مي‌گويد: چشم چشم ... اطاعت امر مي‌شه ... همين الان مي‌گيرم ... چشم چشم ... (گوشي را قطع مي‌كند و خطاب به ضرغامي مي‌گويد:) آقا خسته نباشي، جلسه‌ي خيلي خوبي بود. خوشحالم كه تونستم قانع‌تون كنم حق ما رو بدين!