در جلسه كودتاي بازيكنان استقلال چه گذشت؟
ما خواهان اصلاحاتيم ... اصلاحات مالي!
بازيكنان استقلال كه از عدم دريافت مطالبات خود شاكي بودند تصميم ميگيرند اعتراض خود رابه مديران باشگاه اعلام كنند اما از آنجايي كه به ما فرصت داده نشده اعتراض كردن را مانند همه تحركات اجتماعي ديگر تمرين كنيم و ياد بگيريم، كار به جاهاي باريك ميكشد ...
خارجي – تمرين استقلال – روز
مجتبي جباري تعدادي از بازيكنان استقلال را دور خود جمع ميكند و دور از چشم خبرنگاران آنها را به كودتا دعوت ميكند. مهدي اميرآبادي كه با خودش فكر كرده بود اينها قصد براندازي نرم فتحا... زاده را دارند، جيغ بنفشي ميكشد و به سر و صورت خود چنگ ميزند تا از حال ميرود. با تلاش كادر پزشكي، اميرآبادي به هوش ميآيد ...
اميرآبادي (نالهوار زمزمه ميكند): واااااي ... خدا مرگم بده ... كاش ميمردم و اينروزها رو نميديدم!
جمعي از هواداران استقلال (يكدل و يكصدا): ايشالا!
اميرآبادي: واي خداي من ... (با اشاره به جباري) اين چه بلايي بود سرمون نازل كردي؟! واااااي ... مادر جان، مادر جان، مادر جان ... كجايي كه پسرتو دعوت كردن به كودتا ... چي؟ كودتا؟ (... و دوباره از حال ميرود اما اينبار كسي براي به هوش آوردنش تلاشي نميكند!)
جباري (با اشاره به بيهوشي اميرابادي): خب بچهها، تا اينجاي نقشه با موفقيت پيش رفتيم!
رحمتي: قدم بعدي چيه؟
جباري: من تا همين جاشو بلد بودم!
رحمتي: من ميگم بياين اميرآبادي رو بندازيم توي يه كيسه و ببريم بذاريم جلوي دفتر باشگاه ... يه نامه هم ضميمهاش ميكنيم و توش مينويسيم:«اين اولين اقدام ما بود؛ شايد نفر بعدي شما باشيد دوست عزيز!»
حنيف: نه بابا، دوست عزيز كه واسه پيچوندن تقاضاي نسيهست، ولي ميتونيم بنويسيم «پارك = پنچري»! اين تهديد معمولا موثر واقع ميشه!
منتظري: بنويسيم «بوق نزن، سالار خستهست!»
برهاني: بهتره بنويسيم «سلطان غم، مادر» مناسبت هم داره!
يوسفي:بچهها حواستون كجاست؟ اينايي كه شما ميگين مال پشت وانت و كاميونه، ما بايد يه متني روي كيسه بنويسيم كه هم به اميرآبادي بخوره، هم تاثيرگذار باشه!
رحمتي: آفرين، آفرين! مثلا چي؟
يوسفي: مثلا «عاقبت محصل بازيگوش!»
جباري: من كماكان فكر ميكنم بايد كودتا كنيم!
اميرآبادي با اينكه هنوز به هوش نيامده، دوباره غش ميكند!
رحمتي: خب اينو كه يه دفعه همون اول هم گفتي!
جباري: باز هم ميگم؛ ما بايد كودتا كنيم!
رحمتي: ميدونم اما چهجوري؟
زندي: اينجوري، اينجوري ... !
چند نفر از بازيكنان استقلال جلوي زندي را ميگيرند و او را دعوت به خويشتنداري ميكنند. موجي از هراس و نگراني بازيكنان را در بر ميگيرد. كسي جرات نميكند پيشنهادي بدهد ... شما كه غريبه نيستيد، كسي اصلا پيشنهادي ندارد كه ارائه كند!
بالاخره زندي سكوت را ميشكند و ميگويد: من ميگم بهتره رك و روراست خواستههامونو بهشون بگيم!
همه به هم نگاه ميكنند و حسرت ميخورند كه چرا اين فكر به خودشان نرسيده بود! جباري كه ميبيند تنها كودتاي زندگياش در شرف نابودي است ملتمسانه تكرار ميكند:« خواهش ميكنم بچهها، به خاطر دل من هم كه شده بياين كودتا كنيم ... ( ميزند زير گريه) مگه من چي ازتون خواستم؟ يه كودتا بكنيد چي ازتون كم ميشه؟ به شما هم ميگن رفيق؟!
حنيف در حالي كه زير بازوان جباري را ميگيرد و او را بلند ميكند، به سبك فيلمفارسيها ميگويد: راست ميگه ديگه! (اما هر چه فكر ميكند ادامه ديالوگ يادش نميآيد... در نهايت بيخيال ديالوگ قبلي ميشود و حرفش را ادامه ميدهد:) امروز ميريم واسه كودتا، فردا ميريم سر تمرين، پسفردا هم سينما و سه شنبه هم شهر بازي! فردا هم سر تمرين خواستههامون رو هم ميگيم؛ همه موافقن؟
زندي: باشه ... ولي خواستههاي ما چيه اصلا؟
حنيف: ما خواهان اصلاحاتيم!
رحمتي: البته از نظر مالي!
حنيف: مگه حالت ديگهاي هم داره؟!
رحمتي: آره، اصلاحات اراضي!
حنيف براي لحظاتي به هوش و دانش بالاي رحمتي غبطه ميخورد، اما به روي خودش نمياورد.
يوسفي: بايد بهشون بگيم با چه وضعيت اسفباري داريم زندگي ميكنيم؛ بايد حاجي رو توي منگنز (!) قرار بدهيم!
رحمتي: منگنه!
يوسفي: حالا هر چي ... بايد از گروني براش بگيم ... از مرغ، از رون، از سينه!
حنيف: آخ آخ، گفتي!
يوسفي كه حسابي گرم شده بود ادامه ميدهد: از گروني گوشت هم بايد بگيم!
حنيف: چه گوشتي؟
ناگهان همه برميگردند و به اينور و آنور نگاه ميكنند، تا اينكه حنيف ادامه ميدهد: گوشت گوساله يا گوسفندي؟!
يوسفي كه يك لحظه خود را در قامت يك رهبر انقلابي ميبيند به تك تك سوالات ياران و همراهان معترضش پاسخ ميدهد تا اينكه ميبيند علي فتحا... زاده از دور ميآيد. سپس رو به يارانش ميكند و ميگويد: الان خودم همه سوالات رو ازش ميپرسم؛ شما فقط تماشا كنيد!
فتحا... زاده: اينجا چه خبره؟
يوسفي: حاجي شما ميدونيد گوشت كيلويي چنده؟
فتحا... زاده: بله ... كيلويي 26000 تومن!
يوسفي: ديدي گفتم ميدونه آقا حنيف؟ حالا هي بگو حاجي هيچي نميدونه و از درد ما بيخبره و اينجور حرفا! خوشم اومد حاجي، خوب روشو كم كردي! خب بچهها اگه سوال ديگهاي ندارين برگرديم سر تمرين كه خيلي عقبيم!
كودتا در همين لحظه به خوبي و خوشي تمام ميشود. همه روي ماه هم را ميبوسند و كدورتها مثل هميشه از بين ميرود. دو نفر در گوشه كادر محض شيريني فيلمنامه با هم ازدواج ميكنند و جمعيت كفزنان، راضي و خوشحال ميروند سر خانه و زندگيشان!
اعترافميكنم: «قلم زدن براي مطبوعات اينروزها بيشباهت به كورتاژ كردن نيست؛ با اينكه ميداني مطلبت مرده به دنيا ميآيد، اما مينويسي و درد ميكشي!»