در جلسه كودتاي بازيكنان استقلال چه گذشت؟  

 

ما خواهان اصلاحاتيم ... اصلاحات مالي!

 

بازيكنان استقلال كه از عدم دريافت مطالبات خود شاكي بودند تصميم مي‌گيرند اعتراض خود رابه مديران باشگاه اعلام كنند اما از آنجايي كه به ما فرصت داده نشده اعتراض كردن را مانند همه تحركات اجتماعي ديگر تمرين كنيم و ياد بگيريم، كار به جاهاي باريك مي‌كشد ...

 

خارجي – تمرين استقلال – روز

مجتبي جباري تعدادي از بازيكنان استقلال را دور خود جمع مي‌كند و دور از چشم خبرنگاران آنها را به كودتا دعوت مي‌كند. مهدي اميرآبادي كه با خودش فكر كرده بود اينها قصد براندازي نرم فتح‌ا... زاده را دارند، جيغ بنفشي مي‌كشد و به سر و صورت خود چنگ مي‌زند تا از حال مي‌رود. با تلاش كادر پزشكي، اميرآبادي به هوش مي‌آيد ...

اميرآبادي (ناله‌وار زمزمه مي‌كند): واااااي ... خدا مرگم بده ... كاش مي‌مردم و اينروزها رو نمي‌ديدم!

جمعي از هواداران استقلال (يكدل و يكصدا): ايشالا!

اميرآبادي: واي خداي من ... (با اشاره به جباري) اين چه بلايي بود سرمون نازل كردي؟! واااااي ... مادر جان، مادر جان، مادر جان ... كجايي كه پسرتو دعوت كردن به كودتا ... چي؟ كودتا؟ (... و دوباره از حال مي‌رود اما اينبار كسي براي به هوش آوردنش تلاشي نمي‌كند!)

جباري (با اشاره به بيهوشي اميرابادي): خب بچه‌ها، تا اينجاي نقشه با موفقيت پيش رفتيم!

رحمتي: قدم بعدي چيه؟

جباري: من تا همين جاشو بلد بودم!

رحمتي: من مي‌گم بياين اميرآبادي رو بندازيم توي يه كيسه و ببريم بذاريم جلوي دفتر باشگاه ... يه نامه هم ضميمه‌اش مي‌كنيم و توش مي‌نويسيم:«اين اولين اقدام ما بود؛ شايد نفر بعدي شما باشيد دوست عزيز!»

حنيف: نه بابا، دوست عزيز كه واسه پيچوندن تقاضاي نسيه‌ست، ولي مي‌تونيم بنويسيم «پارك = پنچري»! اين تهديد معمولا موثر واقع مي‌شه!

منتظري: بنويسيم «بوق نزن، سالار خسته‌ست!»

برهاني: بهتره بنويسيم «سلطان غم، مادر» مناسبت هم داره!

يوسفي:بچه‌ها حواستون كجاست؟ اينايي كه شما مي‌گين مال پشت وانت و كاميونه، ما بايد يه متني روي كيسه بنويسيم كه هم به اميرآبادي بخوره، هم تاثيرگذار باشه!

رحمتي: آفرين، آفرين! مثلا چي؟

يوسفي: مثلا «عاقبت محصل بازيگوش!»

جباري: من كماكان فكر مي‌كنم بايد كودتا كنيم!

اميرآبادي با اينكه هنوز به هوش نيامده، دوباره غش مي‌كند!

رحمتي: خب اينو كه يه دفعه همون اول هم گفتي!

جباري: باز هم مي‌گم؛ ما بايد كودتا كنيم!

رحمتي: مي‌دونم اما چه‌جوري؟

زندي: اينجوري، اينجوري ... !

چند نفر از بازيكنان استقلال جلوي زندي را مي‌گيرند و او را دعوت به خويشتن‌داري مي‌كنند. موجي از هراس و نگراني بازيكنان را در بر مي‌گيرد. كسي جرات نمي‌كند پيشنهادي بدهد ... شما كه غريبه نيستيد، كسي اصلا پيشنهادي ندارد كه ارائه كند!

بالاخره زندي سكوت را مي‌شكند و مي‌گويد: من مي‌گم بهتره رك و روراست خواسته‌هامونو بهشون بگيم!

همه به هم نگاه مي‌كنند و حسرت مي‌خورند كه چرا اين فكر به خودشان نرسيده بود! جباري كه مي‌بيند تنها كودتاي زندگي‌اش در شرف نابودي است ملتمسانه تكرار مي‌كند:« خواهش مي‌كنم بچه‌ها، به خاطر دل من هم كه شده بياين كودتا كنيم ... ( مي‌زند زير گريه) مگه من چي ازتون خواستم؟ يه كودتا بكنيد چي ازتون كم مي‌شه؟ به شما هم مي‌گن رفيق؟!

حنيف در حالي كه زير بازوان جباري را مي‌گيرد و او را بلند مي‌كند، به سبك فيلمفارسي‌ها مي‌گويد: راست مي‌گه ديگه! (اما هر چه فكر مي‌كند ادامه ديالوگ يادش نمي‌آيد... در نهايت بي‌خيال ديالوگ قبلي مي‌شود و حرفش را ادامه مي‌دهد:) امروز مي‌ريم واسه كودتا، فردا مي‌ريم سر تمرين، پس‌فردا هم سينما و سه شنبه هم شهر بازي! فردا هم سر تمرين خواسته‌هامون رو هم مي‌گيم؛ همه موافقن؟

زندي: باشه ... ولي خواسته‌هاي ما چيه اصلا؟

حنيف: ما خواهان اصلاحاتيم!

رحمتي: البته از نظر مالي!

حنيف: مگه حالت ديگه‌اي هم داره؟!

رحمتي: آره، اصلاحات اراضي!

حنيف براي لحظاتي به هوش و دانش بالاي رحمتي غبطه مي‌خورد، اما به روي خودش نمي‌اورد.

يوسفي: بايد بهشون بگيم با چه وضعيت اسف‌باري داريم زندگي مي‌كنيم؛ بايد حاجي رو توي منگنز (!) قرار بدهيم!

رحمتي: منگنه!

يوسفي: حالا هر چي ... بايد از گروني براش بگيم ... از مرغ، از رون، از سينه!

حنيف: آخ آخ، گفتي!

يوسفي كه حسابي گرم شده بود ادامه مي‌دهد: از گروني گوشت هم بايد بگيم!

حنيف: چه گوشتي؟

ناگهان همه برمي‌گردند و به اينور و آنور نگاه مي‌كنند، تا اينكه حنيف ادامه مي‌دهد: گوشت گوساله يا گوسفندي؟!

يوسفي كه يك لحظه خود را در قامت يك رهبر انقلابي مي‌بيند به تك تك سوالات ياران و همراهان معترضش پاسخ مي‌دهد تا اينكه مي‌بيند علي فتح‌ا... زاده از دور مي‌آيد. سپس رو به يارانش مي‌كند و مي‌گويد: الان خودم همه سوالات رو ازش مي‌پرسم؛ شما فقط تماشا كنيد!

فتح‌ا... زاده: اينجا چه خبره؟

يوسفي: حاجي شما مي‌دونيد گوشت كيلويي چنده؟

فتح‌ا... زاده: بله ... كيلويي 26000 تومن!

يوسفي: ديدي گفتم مي‌دونه آقا حنيف؟ حالا هي بگو حاجي هيچي نمي‌دونه و از درد ما بي‌خبره و اينجور حرفا! خوشم اومد حاجي، خوب روشو كم كردي! خب بچه‌ها اگه سوال ديگه‌اي ندارين برگرديم سر تمرين كه خيلي عقبيم!

كودتا در همين لحظه به خوبي و خوشي تمام مي‌شود. همه روي ماه هم را مي‌بوسند و كدورت‌ها مثل هميشه از بين مي‌رود. دو نفر در گوشه كادر محض شيريني فيلمنامه با هم ازدواج مي‌كنند و جمعيت كف‌زنان، راضي و خوشحال مي‌روند سر خانه و زندگي‌شان!

 

جلسه هم‌انديشي بازيكنان تيم بحران‌زده!

تيمي كه براي ما نمي‌جوشه ... چي؟


بازيكنان تيم بحران‌زده‌ پشت درهاي بسته و در غياب سرمربي خود جلسه توطئه مي‌گذارند تا اگر قسمت شود تيم را زمين بزنند. غيبت چند بازيكن تاثيرگذار فضا را براي هم‌انديشي بهتر محيا مي‌كند، اما بعضي از بازيكنان چون به زبان شيرين هميشه پارسي مسلط نيستند، متوجه مباحث طرح شده نمي‌شوند.

داخلي – روز – رختكن

بازيكن 400 ميليوني: آقايون من فكر مي‌كنم ...

بازيكن دوزاري: چيكار مي‌كني؟

400 ميليوني: فكر مي‌كنم ... تا چشت در آد!

دوزاري: آفرين، آفرين، من به تو افتخار مي‌كنم. عرض مي‌كردين!

400 ميليوني: بله، مي‌فرمودم! من ... حالا بگم فكر مي‌كنم كه دروغه اما احساس مي‌كنم بايد كم‌كاري كنيم!

بازيكن بي‌غيرت نمي‌خوايم، نمي‌خوايم: مگه تا حالا داشتيم چيكار مي‌كرديم؟!

بازيكن 500 ميليوني: ببينيد آقايون، بي‌تعارف ما هيچ‌كدوم‌مون فصل بعد توي اين تيم نيستيم؛ تيمي كه براي ما نمي‌جوشه، ... چي؟

دوزاري: شلوار سفيد پاشه؟!

500 ميليوني: خير

هميشه مصدوم: پس چي پاشه؟

بازيكن بي‌غيرت، نمي‌خوايم نمي‌خوايم: آقا پاشو ول كنيد، بچسبيد به اصل موضوع!

در اين هنگام هر كسي به يك چيزي مي‌چسبد كه در حوصله اين بحث نمي‌گنجد!

بازيكن تازه وارد: آقايون شما بايد خجالت بكشيد از اين كارتون ... من اين شرايط رو برنمي‌تابم!

بازيكن گيس‌بريده: بتاب بابا!

بازيكن بي‌غيرت، نمي‌خوايم نمي‌خوايم: ببين مي‌خواي نظم تيم رو بهم بزني، باهات برخورد مي‌كنيم‌ها ... ما در اين شرايط بحراني به همدلي نياز داريم و اجازه نمي‌ديم كسي حاشيه درست كنه برامون!

دوزاري: خب حالا بايد چيكار كنيم؟

بازيكن بي‌غيرت، نمي‌خوايم نمي‌خوايم: ما كم‌كاري مي‌كنيم اما تو همون بازي هميشگي‌ات رو بكني هم كفايت مي‌كنه!

دوزاري: آخه ما اون موقع كه نهايت تلاش‌مون رو مي‌كرديم حال و روزمون اون بود، اگه كم‌كاري كنيم ... راستي اگه ما كم‌كاري كنيم اصلا كسي متوجه مي‌شه؟

بازيكن بي‌غيرت، نمي‌خوايم نمي‌خوايم: بايد تلاش خودمون رو بكنيم؛ يا ما، يا هيچكس ديگه!

دوزاري: نذر شقايق مي‌كنم ....

ساير بازيكنان: يا ما، يا هيچكس ديگه!

يكي از بازيكنان بلند مي‌شود و مجلس را در دست مي‌گيرد كه در همين حين سرپرست تيم وارد مي‌شود و از بازيكنان مي‌خواهد براي نيمه دوم بازي راهي زمين مسابقه شوند. با شنيدن سوت شروع بازي، بازيكن دوزاري وسط زمين راه مي‌رود و از اماكن تاريخي ورزشگاه آزادي ديدن مي‌كند. در بين مسير مقداري خريد براي منزل انجام مي‌دهد و غرق در شكوه و عظمت تهران مي‌شود. با هر توپي كه به او پاس داده مي‌شود حريف آرايش هجومي مي‌گيرد اما همه اين بي‌غيرتي‌ها چيزي از ارزش‌هاي كار بچه‌هاي ما كم نمي‌كند. حملات همه جانبه تيم حريف ادامه دارد اما توپ‌ها با درخشش معدود بازيكناني كه در جريان توطئه نبودند دفع مي‌شود. ناگهان توپي در موقعيت بسيار خوبي به بازيكن بي‌غيرت مي‌رسد ...

بازيكن بي‌غيرت نمي‌خواي نمي‌خوايم: نامردا چرا منو توي اين موقعيت قرار مي‌دين؟ حالا من با اين توپ چيكار كنم؟ اگه گل بزنم چطور تو روي شماها نگاه كنم؟ يكي به من بگه چه خاكي توي سرم بريزم؟

گيس بريده: از روي توپ بپر خنگول!

بازيكن بي‌غيرت كه به سختي مي‌توانست اين توپ را تبديل به گل نكند در يك اقدام عجيب از روي توپ مي‌پرد و در همان حال زمزمه مي‌كند:«سرخي من از تو، زردي تو از من ... سرخي من از تو، زردي من از تو ...»!

كادر فني با ايما و اشاره از او مي‌پرسد چه مي‌كند كه بازيكن بي‌غيرت وانمود مي‌كند مشغول انجام رسم و رسوم چهارشنبه‌سوري است! سرمربي تيم كه متوجه جو حاكم بر تيم مي‌شود، مسوول تدارك تيم را با بازيكن 500 ميليوني تعويض مي‌كند.

مسوول تداركات: آقا من چيكار بايد بكنم؟

سرمربي: تو فقط بازيكن دوزاري رو مهار كن، بقيه‌اش با من! باور كن كار سختي نيست، فقط نذار توپ بهش برسه!

با انجام اين تعويض، تماشاگران در جريان واقعيت امر و توطئه‌اي كه شكل گرفته قرار مي‌گيرند و شروع مي‌كنند به سر دادن شعار عليه بازيكنان بي‌غيرت اما آنها كه بي‌عارتر از اين حرف‌ها هستند براي هواداران دست تكان مي‌دهند و بوس مي‌فرستند! بازي با شكست تيم بحران‌زده به پايان مي‌رسد و بازيكنان راهي رختكن مي‌شوند. سرمربي كه از اين بي‌غيرتي و بي‌وجداني شوكه شده بود با لبخندي سرشار از الفاظ ركيك به چهره بازيكنان بي‌غيرت و دوزاري و 400 ميليوني و 500 ميليوني نگاه مي‌كند...

دوزاري: بي‌غيرت! چهار تا خورديم داره مي‌خنده!

بازيكن بي‌غيرت: من كجا خنديدم؟!

دوزاري: با تو نبودم بابا، اين اجنبي رو مي‌گم! حيثيت و غيرت ايراني و خليج هميشه پارس و درياي خزر و همه چيزمون رو لكه‌دار كرد.

بازيكنان به نوبت حرف‌هاي يكديگر را تاييد مي‌كنند و از رختكن خارج مي‌شوند. تماشاگران متعصب با ديدن بازيكنان شعارها را از سر مي‌گيرند اما بي‌غيرت‌ها در كمال آرامش با حركات دست براي آنها آي‌لاو يو مي‌فرستند و ابراز احساسات مي‌كنند.نويسنده از اينكه اين نوشته ممكن است كسي را بخنداند راضي نيست اما پر كردن شكم زن و بچه  پز روشنفكري بر نمي‌دارد.

لحظاتي بعد اخبار ورزشي اعلام مي‌كند چند هوادار در راه بازگشت به منزل دچار سانحه شدند و جان خود را از دست دادند. تعدادي از هواداران سكته مي‌كنند و كج و ماوج مي‌شوند. همان هنگام پدري اشك‌هاي روي گونه پسربچه 8 ساله‌اش را پاك مي‌كند و فرداي آن روز يكي از روزنامه‌هاي ورزشي تيتر مي‌زند:« بازيكن بي‌غيرت و گيس‌بريده تيم بحران‌زده ساعاتي پس از پايان بازي در يك پارتي شبانه دستگير شدند!»


طرز تهيه آگهي‌هاي تبليغاتي شبكه‌هاي ماهواره‌اي  

يازدهمين شماره مجله خط خطي منتشر شد:

بر خلاف صدا و سيماي كشورمان كه بي‌ هيچ رقيبي به پخش انحصاري آگهي‌هاي بازرگاني مباردت مي‌ورزد و با اين وجود دليلي براي بالا بردن كيفيت فيلم‌ها و سريال‌هاي تهيه شده و يا حتي كپي شده نمي‌بيند، شبكه‌هاي ماهواره‌اي براي تدوام حيات خويش علاوه بر رقابت كيفي با ساير شبكه‌ها، مجبور به رقابت در كسب آگهي‌هاي بازرگاني و درآمدزايي از اين طريق هستند. قرار گرفتن در بازار رقابتي منجر به كاهش نسبتا شديد نرخ آگهي‌ها شده و مديران شبكه را مجبور مي‌كند هر نوع كالايي كه پولي براي تبليغش مي‌دهند را فارغ از كاربردي كه دارد، با آب و تاب توصيه كنند. اين نوع از درآمدزايي به خودي خود هيچ ايرادي ندارد، اما وقتي با خانواده سر سفره شام نشسته‌ايد و ناگهان انسان دلسوزي دست مي‌گذارد روي ناتواني‌هاي متعدد شما و دست بردار نيست، حتما بدون ايراد نمي‌تواند باشد.

مواد لازم:

شعور مخاطب: يك قاشق چايخوري به ازاي هر اقيانوس

افراد سر سفره: يك خانواده كامل و متعصب

گوينده پر حرارت و سرشار از توانايي: يك عدد

مرد و زن زيبا براي تبليغ كالا: به ميزان كَرم‌ سازندگان تبليغات

پسر نابالغ: يك عدد

افراد درمان شده در تبليغات: تقريبا به اندازه جمعيت جهان

 

اجراي آگهي تبليغاتي:

چنين آگهي‌هايي معمولا با صداي پرشور جواد خياباني كه نه، اما با طرح سوالي كليدي از سوي يك نفر پرشور در همان حد و اندازه‌ها آغاز مي‌شود...

«آيا از ناتواني جسمي رنج مي‌بريد؟» پ ن پ، جاي شما خالي، از ناتواني جسمي لذت مي‌بريم و در پوست خود نمي‌گنجيم! از شما چه پنهان آخر هفته‌ها با بچه‌ها دور هم جمع مي‌شويم و از ناتواني‌هايمان مي‌گوييم و تا صبح مي‌خنديم. اين سوال است خداوكيلي سر سفره شام با اين تن صدا مطرح مي‌كني؟ تبليغاتش را شما مي‌كنيد، سودش را شما مي‌بريد، نگاه‌هاي سرزنش‌ كننده‌اش را ما بايد تحمل كنيم؟

«آيا از انزواي زودرس خسته شده‌ايد؟ آيا براي درمان ناتواني‌هاي خود هزينه‌هاي زيادي را متحمل شده‌ايد؟ آيا لذتي كه ما مي‌بريم را شما نمي‌بريد؟ ناتواني خود را به دست متخصصان ما بسپاريد!»

بعد از برطرف كردن ناتواني جسمي و معرفي فايرفاكس (!)، نوبت به برطرف كردن ديگر نقاط ضعف شما مي‌رسد.

«برطرف كننده چين و چروك صورت تنها در سه دقيقه؛ با كرم‌هاي ضد چين و چروك، ضد جوش، ضد حساسيت، ضد حمله، ضد زنگ، ضد حال، ضد يخ، ضد بارداري، ضد نفخ و ضد آفتاب كمپاني ما، چهره واقعي خود را زير لايه‌هاي متعدد كرم پنهان كنيد. كرم طلايي خط خطي، سرشار از ويتامين‌هاي آ، ب، پ، ت، خ، ژ، ظ، عين، كلسيم، پتاسيم، پروستات، پي اچ دي، اچ آي وي، جي ال ايكس و دي‌وي‌دي ... كرم‌هاي نقره‌اي خط خطي سرشار از پروتئين، كافئين، هرويين، كوكايين، پني‌سيلين، كدئين، داروين، پروين، خوبين؟، چوبين، آرمين، كجايين؟ كي‌ مي‌رسين؟ پس ما منتظريم. قربونت، خداحافظ»

«آيا به دليل كوتاهي قد خود موقعيت‌هاي زيادي را از دست داده‌ايد؟ آيا دختر مورد علاقه‌تان را با آدم قد بلندي ديده‌ايد؟ آيا حالتان از آدم‌هاي قد بلند و خوش‌تيپ و مودار بهم مي‌خورد؟ با پوشيدن كفش‌هاي بلند ما كوتاهي قد خود را فراموش كنيد. كفش‌هاي ما تنها با نيم متر پاشنه، كوتاه قامتي شما را به شيوه‌اي زيركانه پنهان مي‌كند. قد خود را به ما بسپاريد.»

« از اضافه وزن رنج مي‌بريد؟ سرتان به مو حساسيت دارد؟ فكر مي‌كنيد آدم كچلي هستيد؟ پس هنوز سردبير ما را نديده‌ايد. اعتماد به‌نفس مثال‌زدني را از امين مويدي ياد بگيريد.»

«افسرده شدي بدبخت؟ آيا كلا آدم داغون و نافرمي هستيد؟ آيا كسي شما را به كتف خودش حساب نمي‌كند؟ با توام يه وري! آيا از اينكه اينجوري هستي خجالت مي‌كشي؟ خب لابد خواست خدا بوده اما شما مي‌توانيد با قرص‌هاي فراموشي كمپاني ما وضعيت فعلي‌تان را به دست فراموشي بسپاريد. با ما آلزايمر را تجربه كنيد.»

 

نتيجه‌گيري از تبليغات:

از چنين تبليغ‌هايي مي‌توان اينطور استنباط كرد كرد كه ما آدم‌هاي چاق و قد كوتاه و كچل و چروكي هستيم كه به دليل ناتواني‌هاي متعدد به افسردگي شديدي دچار شديم و اين بنده‌هاي خدا زندگي‌شان را گذاشته‌اند پاي برطرف كردن دردها و رنج‌ها و نيازهاي ما. باور كنيد اگر اينقدري كه اينها به فكر نيازها و ناتواني‌هاي ما هستند، پدر و مادر ما به فكرمان بودند، الان حال و روزمان اين نبود. طفلكي‌ها معلوم نيست كي وقت مي‌كنند به گرفتاري‌ها و مشكلات خودشان برسند. دست‌شان درد نكند، خيرشان قبول اما نكته اينجاست كه بعيد است ناتواني ما در حدي باشد كه تبليغ مي‌شود. وقتي با وضعيت كنوني پوشش در جامعه، مردم ما به حدي تحريك مي‌شوند كه چنين آماري از تجاوز به عنف، تجاوز با صلح و شادي‌هاي پس از گلي را به ثبت يونيسف مي‌رسانند، دستيابي به توانايي‌هاي صلح‌آميز جسمي بيش از اين قطعا خسارات غيرقابل جبراني به همراه خواهد داشت. اگر هم مي‌بينيد مردم ما خودشان را كنترل مي‌كنند نه اينكه شنا بلد نيستند، نه اينكه حتي آب نمي‌بينند، بلكه اين منطقه «شنا ممنوع» است داداش گلم!

 

ديالوگ بازي

 

علي پروين به همراه مترجمش آرش فرزين وارد دفتر باشگاه پرسپوليس مي‌شود و ليست بازيكنان فصل بعد را به رويانيان تحويل مي‌دهد. دنيزلي درست روبروي پروين نشسته و به نقش خود در اين تيم مي‌انديشد.

پروين: اين داره چيكار مي‌كنه؟

آرش فرزين: داره مي‌انديشه!

پروين: چيه واسه خودت مي‌انديشي مرد حسابي؟ فكر كردي اينجا كجاست؟ ببين قشنگ(!)، اينجا جاي انديشيدن و اينجور قرتي‌بازي‌ها نيست، مربي بايد غيرت داشته باشه!

ترجمه آرش فرزين: علي آقا داره از من تعريف مي‌كنه و مي‌گه اين پسر حتما بايد در كادر فني باشه!

پروين: اول از همه رحمتي رو مي‌خوام.

آرش فرزين: سلطان مي‌گه بعد از آرش، مهدي رحمتي رو مي‌خوام.

هنوز دستور سلطان صادر نشده دو فرد قوي جثه مهدي رحمتي را دست بسته به حضورش مي‌آورند. رحمتي، رويانيان و دنيزلي را كه مي‌بيند خيالش كمي راحت مي‌شود و زبان باز مي‌كند.

رحمتي: از همه‌تون شكايت مي‌كنم، اين چه طرز بازيكن جذب كردنه؟ من با كليه حقوق خودم آشنا هستم و اين موضوع رو تا آخرش پيگيري مي‌كنم، دروازه‌بان اول تيم ملي رو كي اينهمه راه توي صندوق عقب مي‌آره واسه مذاكره؟ هيچكس از اينجا خارج نمي‌شه تا برادران محترم و زحمت‌كش نيروي انتظامي تشريف بيارن... (سپس با موبايلش 110 را مي‌گيرد) الو، خسته نباشيد آقا، يه ماشين مي‌خواستم واسه دفتر باشگاه پرسپوليس ... جانم؟ ندارين؟ من اشتراك 1111 هستم، لطفا هر وقت ماشين‌تون اومد ...

به اينجاي صحبت‌هايش كه رسيد علي پروين با زبان اشاره و لبخندي پيروزمندانه به ديگران مي‌فهماند رحمتي الكي دارد با موبايل حرف مي‌زند جون تلفنش به پريز وصل نيست! رويانيان كه مي‌بيند كار دارد به جاهاي باريك مي‌كشد دست به كار مي‌شود و بطري نوشابه روي ميز را با لبخندي دلنشين و خوفناك نشانش مي‌دهد. رحمتي با سرعتي باور نكردني آرام مي‌شود!

رحمتي: زورگيريه؟!

رويانيان: نه عزيز من، منظور اينه كه بفرماييد نوشابه! اصولا نوشابه رو براي خوردن مي‌آرن.

رحمتي: (نفس عميقي مي‌كشد) آهان، خيالم راحت شد. يعني مي‌تونم به اعتراضم ادامه بدم؟

رويانيان: نه ديگه، همه‌اش كه واسه خوردن نيست!

پروين: سردار اجازه بده من به زبون خودم باهاش صحبت كنم. آقا مهدي شما چند مي‌گيري با ما باشي؟

رحمتي: به خاطر گل روي شما 999 تا!

پروين (با صدايي اشك‌آلود!): مي‌بيني سردار؟ مي‌بيني خاطر ما چقدر واسه اين بچه‌ها عزيزه؟ از دوره‌اي كه خودمون بازي مي‌كرديم هم ارزونتر داره حساب مي‌كنه! ببين مهدي جون، 30 درصد قراردادت رو اول كار بهت مي‌ديم، 30 درصد باقيمونده رو آخر فصل!

رحمتي: اين كه مي‌شه 60 درصد!

پروين: خب كه چي؟ منظورتو متوجه نمي‌شم!

رحمتي: پس بقيه‌اش چي؟

پروين: بقيه‌اش مال خودت، نوش جونت! سردار 300 هزار تومن بشمار بده بهش كه همينجا امضا كنيم و خلاص!

رويانيان: علي آقا منظور رحمتي 999 ميليون تومن بوده، نه 999 هزار تومن!

پروين: چي؟! 999 ميليون تومن؟! مگه نوش چنده؟ نخواستيم آقا، نخواستيم. اصلا خودم لخت مي‌شم مي‌رم تو گل!

رويانيان: آقا شما هم كه دنبال بهونه‌اي لخت شي! اينجوري كه نمي‌شه مذاكره كرد.

آرش فرزين: (با صدايي بلند) سلطان مي‌گه كسي روي حرف من حرف نزنه!

رويانيان: اما ايشون كه هنوز چيزي نگفتن.

آرش فرزين: حتما بايد بهتون يه چيزي بگه؟ چرا احترام خودتونو نگه نمي‌داريد؟!

رويانيان بلافاصله براي خودش پا مي‌چسباند تا احترام خودش را نگه دارد. مهدي رحمتي از فرصت استفاده مي‌كند، زير لب چيزي مي‌خواند و ناگهان غيب مي‌شود. پروين كه در پروژه جذب رحمتي شكست خورده بود اينبار هوس جذب دنيزلي به سرش مي‌زند.

پروين: خب آقا ديريزلي! شما چند مي‌گيري؟

دنيزلي لبخندي به پروين مي‌زند.

پروين: اين چي گفت آرش؟!