الو؛ كارخانه مربي سازي ايران خودرو؟!

مطلبي براي همشهري مسافر...


مرتضي محصص، رييس كميته آموزش فدراسيون فوتبال، يا به دليل عوامل تاثيرگذاري چون سن و سال بسيار بالا اطلاع دقيقي از نحوه كار كميته تحت سلطه‌اش ندارد، يا از نوع و كيفيت محصولات كارخانه ايران‌خودرو و اتفاقات اخير اين شركت خودروسازي  بي‌خبر است. استاد مي‌گويد:«كميته آموزش، كارخانه ايران‌خودرو نيست كه مربي بسازد!»

اولا كه ايران‌خودرو مربي نمي‌سازد؛ شايد چيزهايي كه مي‌سازد ماشين نباشد، اما مربي اصلا نيست. اخيرا حتي با مديريت صحيح آقايان جنازه هم توليد شده، اما مربي نشنيديم بسازد.

دوما، از اينكه محل كارت ايران خودرو نيست ناراحتي؟ ناشكري نكن مرد؛ از خدايت باشد كه لااقل مجبور نيستي روزي چند ساعت جنازه جمع كني و شعار بشنوي و كارگران را تهديد به اخراج كني. همين تهديدها مي ‌داني چقدر انرژي مي‌برد؟ مي‌داني مديران چنين كارخانه‌هايي در روز چقدر انرژي خرج بچه‌ها مي‌كنند؟ اما كيست كه قدر بداند. مردم همه‌اش دنبال حاشيه‌سازي و تعداد دقيق كشته‌شدگان و چنين مسايلي هستند. انگار اينجا خارج است و آنها هم كشته نديده!

سوما، پس نظر شما به عنوان رييس كميته آموزش اين است كه هر تيمي مربي مي‌خواهد برود از طريق نمايندگي‌هاي مجاز ايران‌خودرو اقدام كند؟ نمي شود از طريق نمايندگي‌هاي غيرمجاز اقدام كرد؟ براي سرعت در روند كار و اطمينان از كيفيت محصولات و قيمت مناسبش عرض كردم، وگرنه نمايندگي‌هاي مجاز خيلي هم آقا هستند به چشم برادري!

چهارما؛ ببخشيد مزاحم شديم آقا، مربي‌هايتان كارت طلايي هم دارند؟ امكان دارد يك نگاهي به صندوق عقب‌شان بيندازيم ببينيم چقدر جا دارند؟ لااقل كاپوت‌شان را بزنيد بالا كه يك نگاهي به جلويشان بياندازيم. اين فرهاد كاظمي‌ها انگار از پشت ضربه خورده، سالمش را نداريد؟ پيرواني‌هايتان ضبطش چرا نيست؟ موتورش را چرا بر مي‌داريد؟ شما را به خدا اجازه بدهيد يك چيزي روي اين ماشين باشد لااقل. به جان خودم اگر اجازه بدهم باتري‌اش را ديگر ببريد. ماشين واقعي كه نيست برادر من همه چيزش را بر مي‌داري، مربي است ناسلامتي.

پنجما، مربي‌هايتان با همان كيفيت محصولات ايران خودرو است، يا واقعا باكيفيت است؟ مي‌خندي؟ بخند، بخند.

شش؛ مربي مونتاژ خارج كه نداريد؟ تركيبي چطور؟ مثل پيكان پژو؟ پيكان وانت؟ پيكان بنز؟ پيكان پرادو؟ پيكان لامبورگيني؟ يك‌چيزي در مايه‌هاي كارلوس كرش ابراهيم‌زاده؟

هفت؛ امير قلعه‌نويي يشمي چطور؟ مشكي؟ سفيد؟ سيلور؟ آهان، فقط دو رنگش را داريد. آن را كه خودمان هم داريم.

هشت؛ دايي نوك مدادي هم نداريد؟ نوك مداد قرمز را مي‌گويم. آن‌وقت احمدزاده نوك عقابي چطور؟  نه؟  نمي‌آريد هم؟

نه؛ آقا ببخشيد، جاده‌هاي ما تحمل اينهمه مربي را دارد؟ مربي‌هايتان چطور، كشش اين جاده را دارند؟ سر بالايي‌ها كم نمي‌آورند؟ ABS دارند؟ مي‌شود ترمزشان را كشيد؟ جيغ نمي‌كشند؟ لاستيك‌ها را عرض مي‌كنم. ترمز مي‌زني، جيغ نمي‌كشند؟ اه، چه بد!

ده؛ توي دست و بالت چيزي داري كه جيغ بكشد؟ مثل اين مدل خارجي‌ها... نه، نه، پولش اصلا مهم نيست، فقط جيغ بكشد كه حال كنيم.

 

دلبري بود براي خودش، ناقلا!

  اين مطلب را به سفارش پوريا عالمي براي چلچراغ نوشتم كه امروز منتشر شد؛ روي صحبتم با افشين قطبي است و شايد جمع‌بندي حرف‌هاي چند سال اخيرم باشد؛ البته نه به اين معني كه حرف ديگري در خصوص قطبي نداشته باشم.

پ.ن 1: معمولا وقتي براي مطلبي خيلي وقت مي‌گذارم، خوب از آب در نمي‌آيد. براي اين مطلب خيلي وقت گذاشتم.


1-  بنده‌خدا افشين قطبي از روزي كه به ايران آمد يك پايش اينجا بود، يك پايش دوبي؛ شوخي كه نيست، مسافت است. فنر هم كه باشد، بين راه در مي‌رود، اما شكر خدا پاي افشين در نرفت. يواشكي به دوبي مي‌رفت، اما در نمي‌رفت. بعد از يك مدت كه سر شوخي باز شد و همه فهميدند چرا قطبي روزي دو دفعه مي‌رود دوبي دوبي، گفتند:«استغفرا...، لعنت بر شيطان رجيم.» قطبي ترسيد، تا اينكه ادامه دادند:«پس صيغه رو براي چي گذاشتند سيد؟» قطبي ديگر نترسيد. تازه آنجا براي اولين بار بود كه متوجه شد سيد است. در ايران اين اتفاق گهگاهي رخ مي‌دهد و موضوع غيرقابل هضمي نيست. از فردا كلي آدم عاقل و بالغ كه برحسب تصادف دستي بر صيغه داشتند، راه افتادند دنبال حاج آقا و صيغه‌نامه و شاهد و بند و بساطش. اسمش بد بود، وگرنه نيت‌شان خير بود. يك مراسم مختصري در ايران و دوبي و هلند و آمريكا و كره‌جنوبي گرفتند و در عوض، پول برگزاري مراسم را دادند براي افتتاح شيرخوارگاه. بالاخره يك مكاني بايد مي‌ساختند تا اين شيرهايي كه قطبي به‌صورت بي‌رويه توليد مي‌كرد را مصرف كنند ديگر، خب چه جايي بهتر از شيرخوارگاه؟ شير از دهن اين مرد نمي‌افتاد به خدا؛ از بس كه شير دوست داشت. البته همه دوست دارند، منتها بعضي‌ها به زبان نمي‌آورند، قطبي علني كرده بود.

2-      آدميزاد است ديگر، گاهي اوقات از دهنش در مي‌رود و چهارتا فحش هم مي‌دهد، نبايد به دل گرفت. يادم هست يكبار مي‌خواست به خبرنگاران بگويد «دوستتان دارم»، چون به زبان مادري‌اش تسلط نداشت و تسلطش روي زبان‌ مادرهاي ديگري بود، گفت «crazy »؛ عده‌اي هم اين وسط فكر كردند چون فحش خارجي است، حتما كلاس دارد و براي فوتبال ما كه دنبال اعتبار مي‌گردد، مفيد است. قطبي هم نامردي نكرد و ادامه اين اعتباربخشي را در رختكن، پيش از شروع نيمه دوم بازي با كره‌جنوبي به بازيكنان زد. همين فحش‌هايي كه قطبي خارجي‌اش را در فوتبال ايران خرج كرد را اگر ما به فارسي بگوييم، از فردا هيچكس جواب سلام ما را هم نمي‌دهد، اما خدا بگويم اين خارجي‌ها را چكار كند كه فحش‌هايشان هم به دل مي‌نشيند. آدم دلش مي‌خواهد از صبح تا شب جلويشان بنشيند تا هي بگويند:«crazy » ، هي بگويند:«crazy »؛ اي جانم، آدم احساس مي‌كند توي لندن قدم مي‌زند.

3-      قبل از بازي با كره‌جنوبي در مرحله يك هشتم بازي‌هاي جام ملت‌هاي آسيا در قطر گويا گفته بود:« براي مردم ايران برد مقابل كره‌جنوبي مهم‌تر است تا اينكه بدانند چه كسي رييس‌جمهورشان مي‌شود.» فقط تو يكي را كم داشتيم تا از طرف مردم ايران حرف بزني افشين جان؛ با اينهمه كمالات مانده‌ايم تو چرا مجري صدا و سيما نشدي؟! با اين حال اما حرفت منطقي است. انتخابات رياست جمهوري هميشه هست، اما اين بازي با كره‌جنوبي است كه هر چهار سال يكبارسرنوشت يك ملت را تعيين مي‌كند. بعد از بازي با كره‌جنوبي هم بازي با ژاپن براي مردم ايران اهميت دارد. به همين ترتيب بازي با عراق و عربستان، تورم، بيكاري، بازي با بحرين، سوريه، هدفمندشدن يارانه‌ها، انتخابات فدراسيون فوتبال و بعد از آن هم تماشاي 20:30 تا بفهمي چه كسي رييس‌جمهور شده.

4-      وقتي كه آمد، نفهميديم كي آمده، اما وقتي كه رفت اصولا نمي‌شد نفهميد كه چه كسي رفته. دلبري بود براي خودش ناقلا. چنان دل مي‌برد كه نادر به زور نمي‌برد. فقط  كم مانده بود همين دو تا بشكه نفت را هم بندازيم روي كولش كه در غربت دستش پيش فاميل همسر دراز نشود. كارت پايان خدمتش را داديم، صيغه‌نامه‌اش را داديم، اعتبار، كارنامه، چند ميلياردي براي تحمل سختي‌هاي مخصوص به ايران و ... خلاصه دادني هر چه بود را داديم به قطبي و او در عوض ما را بين‌المللي كرد. انصافا بين‌المللي كرد، نگو نكرد، چرا خودت را گول مي‌زني؟! سرت را بالا بگير مرد، بين‌المللي كرد، نه روستايي!


پولش را قطبي مي‌خورد ، حسرتش را ما ؛

عجب بخور بخوري شده در اين مملكت!

چهره يك ستون تاپ تن مجله تماشاگر؛ البته يك‌مقداري دير شده و از دهن افتاده. اين مطلب يك روز بعد از شكست مقابل كره جنوبي نوشته شد.


1- بخور بخوري شده آقا؛ هي حسرت مي‌خوريم، هي حرص مي‌خوريم، هي شكست مي‌خوريم و باز دست بر نمي‌داريم از سر اين ثروت ملي. بخور، بخور كه فقط اختلاس ميليون دلاري و ميليارد توماني فلان آقازاده و بهمان حلال‌زاده نيست همشهري، هر كدام شكر خدا دستي در اين سفره مي‌بريم و حسرتي به وسع خود برمي‌داريم تا كار اين مملكت لنگ نماند. سهم من و تو از پول نفت همين است برادر و هر چيزي كه روي سفره‌هامان نيامده باشد، حرص به اندازه كافي آمده، حسرت براي همه عمرمان رسيده و ياس و نااميدي درست كنار استكان كمرباريك چاي، جا خوش كرده. بخور بخوري شده آقا؛ پولش را امثال قطبي مي‌خورند، رزومه‌اش را فرنگ‌رفته‌ها و لهجه‌برگشته‌هايمان مي‌برند، سركوفت و مصيبت و آشفتگي‌هاي نيمه‌شبش مي‌ماند براي من و خواهر و برادرهاي هم‌وطنم. تازه درد از آنجا شروع مي‌شود كه مي‌نشينيم و غصه مي‌خوريم براي مظلوميت و معصوميت سيد افشين، كه چقدر براي ما كوتاه قامتان و كوته‌فكران و پليدانديشان، زياد بود و دست‌نيافتني!

2- دروغ را از ما به ارث برد، دلالي را از ما آموخت، صيغه‌اش را كه انصافا از ما دارد و اين چند ميليارد هم فداي يك تار صوتي‌اش كه در اداي نامفهوم جملات شيرين پارسي، خراشيده مي‌شود. خودمان را مي‌كوبيم و مي‌زنيم و فرو مي‌رويم تا سيد، بزرگتر از ما به نظر برسد. لياقت زلف سياه و چشم‌هاي گيرا و ابروان به‌جايش را نداشتيم. مگر نه اينكه همدم بانوان شيك‌پوش آمريكايي بود و دم‌خور پيم و كيم‌هاي كره‌اي؟ حسادت به دَمش كرديم و شكايت به خورش؛ از بس كه خوب مي‌خورد سيد! ول كن تو هم آقا؛ طنزمان كجا بود وسط اين ماتم عمومي؟ به من بخند آقا كه در زندگي‌ زخم‌هايي بدتر از خوره روحم را در انزوا مي‌جود و به جاي خودكشي ذكر مصيبت براي شما مي‌كنم، به خودت بخند كه به جاي اشك و ناله براي بدبختي‌هايت، همدم و دل‌نگران تنهايي‌ قطبي در غربت شده‌اي، به كفاشيان و سعيدلو و بالاتر و پايين‌ترتان بخنديد مردم حسابي!

3-حالا اما سيد با كوله‌باري از تجربه راهي ژاپن شده است؛ سرمربي پرسپوليس بوده و تيم ملي ايران، پس كم سنگين نيست رزومه‌اش. از جرم تاج‌ها و كفاشيان‌ها و سعيدلوها و علي‌آبادي‌ها كه اصلا سنگين‌تر نيست اين كارنامه. ادبياتش را در حلق فوتبال ما فرو كرد و جست. چقدر ما تشنه اين ادبيات بوديم و چقدر تو زيرك و كاربلد سيد؛  از كدام سياست‌مداري آموختي اين چنين وعده و وعيد دادن‌هاي پوشالي را؟ در كدام مراسم تو را با اين شيوه‌هاي عوام‌فريب آشنا كردند؟ الو، سيد... الو، صداي‌مان را مي‌شنوي؟ من صداي حسرت 35 ساله ايرانم؛ به جا نمي‌آوري؟ حق داري سيد، ما سال‌هاست خودمان را هم به جا نمي‌اوريم، تو كه ديگر خودي هم نيستي و اشتباه بزرگ ورزش ما بودي. حسرت‌هاي ما از گلويت پايين مي‌رود سيد؟!


خيلي خيلي ضروري و مهم!

اين مطلب را براي سه نفر بفرستيد و از آنها هم بخواهيد همين كار را ادامه بدهند، تا سال ديگر همين موقع كه سهل است، تا ابد هم منتظر بمانيد هيچ خبر خوشي نخواهيد شنيد!

با تشكر از همه دوستاني كه براي خواندن مطالب اين وبلاگ وقت مي‌گذارند و منت بر سر بنده مي‌گذارند، خواهشمندم در صورتي كه برايتان امكان دارد يك منت ويژه بر سر من بگذاريد و تيتر يا خلاصه‌اي از بهترين مطلبي كه طي سال‌هاي اخير در ستون ساز مخالف از بنده خوانده‌ايد را برايم در قسمت نظرات بنويسيد.  به دليل اهميت اين نظرسنجي براي من، لطفا از تعارف‌هاي رايج وبلاگي و غير وبلاگي خودداري فرماييد. اگر در بين اقوام، دوستان و آشنايان شما افراد ديگري هم هستند كه ستون سازمخالف را به هر طريقي مي‌خوانند، ممنون مي‌شوم كه نظر آنها را نيز برايم بازگو كنيد.  براي تقلب مي‌توانيد از آرشيو وبلاگ هم استفاده كنيد؛ اين نظرسنجي اوپن بوك است!

( نظرات اين پست به دليل بي‌اهميت بودن آن براي ديگران، تنها براي خودم قابل مشاهده خواهد بود. )


همه دردسرهاي يك سريال ايراني

مطلبي براي همشهري مسافر


يكي از جذابيت‌هاي انكارناشدني تلويزيون كشورمان، نقش‌آفريني بانوان ايراني در سريال‌هايي‌ست كه جداي از ساختار نامناسب و مفاهيم پيش‌پا افتاده، مشكل حاد ديگري ندارند. حتما شما هم در اين فيلم‌ها و سريال‌ها ديده‌ايد كه زن‌هاي ايراني در خانه‌هاي خود با چه سر و وضعي به رختخواب مي‌روند و يا از خواب بيدار مي‌شوند؛ البته اعتراف مي‌كنيم كه مردها هم در در اين فيلم‌ها و سريال‌ها خيلي راحت‌تر از خانم‌ها نيستند. با اين اوصاف شما فكر مي‌كنيد براي بچه‌هاي امروزي كه از كنجكاوي زياد رنج مي‌برند، در حين تماشاي يك سريال چه سوالاتي پيش مي‌آيد؟

«بابا جون؟»

«جونم بابا جون؟»

«اين خانمه چرا با مانتو خوابيده؟»

«خب... خب... خب حتما اين‌جوري راحت‌تره دخترم.»

«يعني با لباس راحتي سختشه؟»

«آره ديگه، بعضي‌ها با لباس راحتي سختشونه!»

«پس چرا اسمشو گذاشتن لباس راحتي؟»

«.......هيس بابايي، دارم فيلم مي‌بينم.»

« باباجون، كم آوردي؟!»

«نه عزيزم، من كم بيارم؟ اصلا هر سوالي داري بپرس تا جواب بدم.»

«خب راستشو بگو چرا اين خانمه با مانتو خوابيده بود.»

«چون خانم خوبيه و حجابشو رعايت مي‌كنه.»

«آهان، پس يعني مامان من خانم بديه؟»

«نه دخترم، مامان تو هم خانم خوبيه.»

پس چرا بدون مانتو مي‌خوابه؟»

«خب مامانت اين‌جوري راحت‌تره.»

«اون آقاهه هم چون مي‌خواسته حجابشو رعايت كنه با كت و شلوار خوابيده بود؟»

«نه عزيزم، اون چون خسته بود با لباس خوابش برد.»

«پس چرا خانمش كه خيلي هم خانم خوبيه بهش كمك نكرد لباسشو در بياره؟!»

«چون مي‌خواست شوهرش روي پاهاي خودش بايسته.»

«واسه همينه كه شما نمي‌تونيد روي پاهاي خودتون بايستيد؟»

«عزيزم مگه تو فردا مدرسه نداري؟»

«داري مي‌پيچوني؟»

«نه قربونت برم عزيزم، اما يه بچه خوب كه وسط فيلم اين‌قدر سوال نمي‌پرسه؛ باشه عسل بابا؟»

«اما من هنوز قانع نشدم.»

«توي اين يك مورد به مامانت رفتي؛ خب بپرس عزيزم.»

«چرا باباها توي تلويزيون هميشه روي مبل مي‌خوابن؟»

«واسه اينكه تخت‌خوابشون كوچيكه، دو نفري جا نمي‌شن.»

«خب چرا يه تخت بزرگتر نمي‌خرن؟»

«لابد پول ندارن ديگه.»

«پس چرا اينا دوتا ماشين دارن، ما ماشين نداريم؟»

«چون ماشين باعث آلودگي هوا مي‌شه، ما نخريديم عزيزم.»

«آهان، يعني آدما نمي‌تونن هم‌زمان دوتا كار خوب رو با هم انجام بدن؛ اون آقاهه و خانومه كه حجابشون رو رعايت مي‌كنن، باعث آلودگي هوا مي‌شن، شما و مامان كه باعث آلودگي هوا نمي‌شين حجابتون رو رعايت نمي‌كنين؛ درست گفتم بابايي؟»

«آره دخترم، اصلا همين چيزيه كه تو مي‌گي، حالا مي‌شه من فيلم ببينم؟»

«باشه، ببين بابايي اما تحت تاثير اين فيلم‌ها قرار نگيري بري ماشين بخري‌ها، به جاش برو به مامان ياد بده حجابشو موقع خواب رعايت كنه كه تو اين‌قدر موقع جواب دادن به سوالاتم خجالت نكشي!»