در خانواده دنيزلند چه گذشت؟
اين مطلب را چند روز قبل براي تماشاگر نوشتم؛ آنموقع هنوز به خودم اميد ميدادم دنيزلي برميگردد و پرسپوليس رويايي را ميسازد. باورش سخت بود پرسپوليس بدون افندي! صد حيف مطلبم درست روزي منتشر ميشود كه خبر خداحافظي آقا مصطفي تيتر يك مطبوعات است!
...................................................................................................................................
آيسان گول خورد، بهار بچهاش نميشود، مصطفي به تهران ميرود!
دور سفره – داخلي – روز
بزرگ خاندان دنيزلند راس سفره نشسته تا پسران و دختران فاميل به نوبت براي عرض ارادت، دستبوسي و حل مشكلات شخصي به خدمت برسند. از آنجا كه در تركيه خوبيت ندارد زنجماعت جلوي غريبهها مشكلاتش را عنوان كند، پاكت نامهاي توسط مادر خانواده بين عروسها و دخترها پخش ميشود تا روي پاكت مشكلاتشان را بنويسند ...
بزرگ خاندان دنيزلند (به قيد قرعه يكي از نامهها را باز ميكند): آيسان، تو واسه ما حيثيت باقي نذاشتي توي تركيه! يه روز با ايزلي، يه روز با كنانبيگ، يه روز با اون مرتيكهي آدمفروش بياعتبار! نامرد، يه نفر به چند نفر؟!
آيسان از خجالت سرخ و سفيد ميشود و سرش را پايين مياندازد. سپس با ابراز ندامت عنوان ميكند:ببخشيد آقا جون، گول خوردم!
بزرگ خاندان دنيزلند: آخه دخترم گول يه دفعه، گول دو دفعه، گول هزار دفعه؛ بيشتر از اون ديگه اسمش گول خوردن نيست، هوا و هوسه! ديگه گول نخور دخترم!
آيسان: چشم آقا جون!
بزرگ خاندان دنيزلند: بهار، تو هنوز بچهات نميشه؟ سنگ بود تا حالا وضع حمل كرده بود. تا عصر وقت داري بچهدار شي!
بهار: چشم آقاجون!
بزرگ خاندان دنيزلند: خب زنان زايمان ديگه تعطيله، بقيه مريضها برن يه روز ديگه بيان ... (همهمهاي از نارضايتي در ميان گروه نسوان شكل ميگيرد و همه با نارضايتي به ترك محل اقدام ميكنند كه ناگهان بزرگ خاندان دستور ميدهد: كسي ناراحت نباشه! بانوان بلافاصله با كمال رضايت محل را ترك ميكنند) مصطفي؟
مصطفي: چشم آقاجون!
بزرگ خاندان دنيزلي: چي چي رو چشم؟
مصطفي: هر چي شما بگين چشم!
بزرگ خاندان دنيزلند كه برخلاف فرهنگ ايراني از چاپلوسي خوشش آمده بود، دستي به محاسن يكي از افراد حاضر ميكشد و ادامه ميدهد: بشيكتاش هم كه مربيشو معرفي كرد، پس تو چي؟ باز ميخواي بياي بشيني ور دل من و منزل؟! چرا نميري ايران مربيگري كني؟
مصطفي: آخه آقاجون پدرزنم مريضه، مادرزنم مريضه ... اينا رو چيكارشون كنم؟
بزرگ خاندان همينطور كه به صحبتهاي مصطفي گوش ميكند زيرچشمي نگاهي به عروسش مياندازد و با كنايه ميگويد: خب پدرزن و مادر زنتو عوض كن!
همسر مصطفي سرش را پايين مياندازد و چيزي نميگويد، در حالي كه اگر چاره داشت بزرگ خاندان را ميفرستاد آنجا كه خدابيامرز رفته بود! مصطفي كه به آيندهنگري شهره عام و خاص بود براي تلطيف فضا ميگويد: دروغ چرا، دلم براي نوهام هم تنگ ميشه
بزرگ خاندان: خب دلت تنگ نشه!
مصطفي (كمي با خودش فكر ميكند): راستشو بخواين تا حالا به اين راه حل فكر نكرده بودم!
بزرگ خاندان: شنيدم علي دايي هم گزينهست!
مصطفي: آره آقاجون، اون هميشه گزينهست!
بزرگ خاندان: ببين مصطفي، اگه دايي مربي پرسپوليس بشه، تركيه قيامت ميشه!
دايي: ببخشيد، عذر ميخوام، حرف خودتونو بزنيد!
بزرگ خاندان: اين از كجا پيدا شد؟
مصطفي: اين همه جا هست؛ حالا كم كم بهش عادت ميكني ... يه جورايي مثل ديوان حافظ روي تاقچهست؛ هر كسي سعي ميكنه يكي ازش داشته باشه، همه به داشتنش مينازن اما در بيشتر مواقع كاربردي نداره!
(دايي از شدت عصبانيت چندين بار دهانش را از باد پر و خالي ميكند. بزرگ خاندان ناگهان فرياد ميزند: خالي نكن! دايي با دهاني پر از باد غافلگير ميشود و از ادامه همراهي در ديالوگبازي باز ميماند!)
بزرگ خاندان: بالاخره كه چي پسرم؟ برميگردي ايران يا ملتو گذاشتي سر كار؟
مصطفي: فعلا كه ملتو گذاشتم سر كار، تا ببينم بعدا چي ميشه!
بزرگ خاندان: ايران قيامت نشه!؟
مصطفي: نه آقاجون؛ اونجا از اين رسمها ندارن ... خيلي زود به همه چيز عادت ميكنن! ميگم آقاجون اگه كاري نداري من مرخص ميشم.
(علي دايي كه با دهاني باد شده و چشمهايي از حدقه در آمده گوشه اتاق نشسته انگشت اجازهاش را بالا ميآورد؛ بزرگ خاندان اجاره ميدهد اما شرط ميگذارد حرفش را يكجوري بزند كه باد خالي نشود ... دايي غصه ميخورد!)
اتاق كودك – داخلي – روز
مصطفي نوهاش را روي پاهايش گذاشته و برايش «آي بري باخ» ميخواند. همسر مصطفي كه نگران آينده شغلي شوهرش است هي اين پا و آن پا ميكند تا بالاخره ميگويد: مصطفي؟
مصطفي: بري باخ، آي بري باخ ... بري باخ ... آي بري باخ ... جانم؟ (بقيه آهنگ را با دهان زمزمه ميكند)
همسر مصطفي: شوهر طاهره خانوم بود توي كار بساز و بفروش بود، امروز از كار اخراج شد!
مصطفي: مقدمه چيني نميخواد عزيزم ... حرفتو بزن ... چي ميخواي بگي؟
همسر مصطفي: خب چرا نريم ايران؟ حيف نيست؟ اون آرامش مثال زدني، اون هواي پاك، قيمتهاي ارزون، آزادي عمل ...
مصطفي: من كه حرفي ندارم عزيزم، اين پدرسوخته بايد موافقت كنه!
(در همين حين نوه مصطفي خودش را خيس ميكند)
همسر مصطفي: بيا، اينم موافقت نوهمون ... ديگه چي ميگي؟
مصطفي: اي ناقلا، توام خوب زبون اين بچه رو ميفهميها ... پاشو، پاشو برو وسايلتو جمع كن كه بريم ايران
همسر مصطفي: ميگم مصطفي، قبل از اينكه بريم بيا يه سر به زري خانوم بزنيم ... تازه فارغ شده بندهخدا ... يه پسر آورده مثل شير
مصطفي: به به، به سلامتي باشه، حالا اسمشو چي گذاشتن؟
همسر مصطفي: هنوز كه انتخاب نكردن اما چند تا گزينه دارن؛ يكيش علي داييه!
اعترافميكنم: «قلم زدن براي مطبوعات اينروزها بيشباهت به كورتاژ كردن نيست؛ با اينكه ميداني مطلبت مرده به دنيا ميآيد، اما مينويسي و درد ميكشي!»