پول كه نيست، انگار كسي خونه نيست!
منتشر شده در مجله تماشاگر:
مديريت در ايران مديريت در اقصي نقاط «جهان هميشه فارس» قابل مقايسه نيست. اگر در بلاد كفر - كه به روايت خبرنگاران صادق سيماي خودمان لحظه به لحظهاش در فقر و فحشا ميگذرد - مديريت براي خودش حساب و كتاب و تخصصي دارد، اينجا اما ما از اين قرتيبازيها نداريم. اين خارجيها كلا بنا را گذاشتهاند روي فيس و افاده و قر و قميش اما ما انصافا اگر بخواهيم هم نميتوانيم بنا را روي اينجور كثافتكاريها بگذاريم. دوستان مدير ما حتما تصديق ميفرمايند كه مديريت خيلي سادهتر از اين حرفهاست. مثلا مديريت در همين استقلال و پرسپوليس؛ طبيعتا باشگاهداري هزينه دارد. خب اين هزينهها از كجا تامين ميشود؟ صحيح ميفرماييد؛ از جيب دولت! آنوقت دولت از كجا جيبش را پر ميكند؟ آفرين بر شما، كاملا درست است ... دولت ميرود كار ميكند، زحمت ميكشد، بيخوابي ميكشد، اصلا يك وضعي، يك قرون دو زار كاسبي ميكند و با سيلي باشگاهداري ميكند! دولت كه مثل من و شما نيست، مفت بخورد و بخوابد و هميشه خدا بشكهاش جلوي اين و آن دراز باشد، آنهم دولتي كه غير از باشگاههاي دولتي و بعضا غير دولتي فقط هفت سر كشور ريز و درشت عائله دارد. پول خودش است اختيارش را دارد. نكند انتظار داريد بياورد سر سفره بدهد دست من و شما؟! يا بريزد توي دهان من و شما؟ يا بريزد ... بگذريم ... خب وقتي با اين جان كندن و با اين همه مشقت پول به دست ميآيد، بايد هم به مديران اجازه داد با جذب هر بازيكني بر سر مردم منت بگذارند و خودي نشان بدهند. باشگاه مردمي كه نيست، دولتي است ناسلامتي ... يك وقتهايي هم به ناچار مردمي ميشود البته!
روي جلد مطبوعات – خارجي – روز
مديران دو باشگاه دولتي پر هوادار پايتخت روي جلد روزنامهها لميدهاند و از جاي نامناسب خود در پيشخوان گله ميكنند. در كنار آنها يكي دو بازيكن انگشتهاي آغشته به مهر خود را به مردم حواله ميدهند تا خيال آنها را بابت پيوستنشان به تيمهاي سرخابي راحت كنند.
رويانيان: كاش ميشد هم روي جلد باشيم، هم در ديد مردم، هم توي سايه! اينجا هميشه همينقدر گرمه حاجي؟
فتحا... زاده: بله آقا، هر سال اين موقع وضعيت هوا همينه ... من چي بگم كه سي سال آزگاره دارم چنين وضعيتي رو تحمل ميكنم!
رويانيان: خب البته ميتونستي تحمل نكني!
فتحا... زاده بحث را عوض ميكند: خوش به حال مديران سياسي ... هميشه توي سايهان!
رويانيان: واسه همينه بهشون ميگن مدير سايه؟
فتحا... زاده: اتفاقا ميخواستم الان از شما بپرسم! (بعد آهسته در گوش رويانيان نكتهاي را يادآوري ميكند، كه مديرعامل پرسپوليس رنگ عوض ميكند و ميگويد:) بله، انصافا مديران ما لايق بهترين سايهها هستند!
فتحا... زاده: آقا ول كن اين حرفا رو ... بيا يه كاري بكنيم، من حوصلهام سر رفته ... ميگم بيا مشاعره كنيم كه بالاخره يه كار فرهنگي هم كرده باشيم! من شروع ميكنم: ميخوام برسونمت ، سونمت، سونمت ... بمب بتركونمت ... كونمت، كونمت ... ميخوام ميخوام بگيرمش ... همين ديگه، هم حرفامو زدم، هم يه حالي كرديم دور همي ... آقا رويانيان «شين» بده
رويانيان: نميدم تا بازوت بسوزه! برسونم و بتركونم و اينا كه خيالبافيه اخوي ... بگو بازيكن مازيكن كي رو گرفتي تا حالا؟
فتحا... زاده (به سبك هواداران شروع ميكند به تشويق كردن): امير قلعهنويي ... هو هو هو هو ... امير قلعهنويي ... هو هو هو هو
رويانيان: خب اون كه با جذب بائو در! ديگه چي؟
صاحب كيوسك مطبوعاتي: رويانيان و فتحا... زاده آرومتر، مديران سياسي خوابيدن!
فتحا... زاده: ميگم چرا همه چيز مرتبه!
رويانيان: واقعا همه چيز مرتبه اونجا؟ هيچ مشكلي ندارين؟ خوش به حالتون!
فتحا... زاده (دستپاچه ميشود): من گفتم مرتبه؟ كجامون مرتبه؟ باور نميكني بيا ببين! مرد حسابي اينهمه بدبختي رو نميبيني؟ مشكلات رو نميبيني؟ پول نداريم بازيكن بخريم ... وزارت ورزش تا حالا يك قرون به ما كمك نكرده، همهاش همون هفت هشت ميليارد اول بوده!
رويانيان: حالتو ميفهمم حاجي ... پول كه نيست، انگار كسي خونه نيست!
فتحا... زاده سريع گوشه جلد روزنامه يادداشت ميكند« پول كه نيست، انگار كسي خونه نيست!» و ادامه ميدهد: به به، عجب جمله بامسمايي ... اين جمله از كي بود حاجي؟
رويانيان: پشت يه نيسان خوندم، فكر كنم نيچه شونزدهم برج كه حقوقش ته كشيده بوده اينو گفته
در همين لحظه صداي فتحا... زاده شنيده ميشود كه در جواب خبرنگاري تن صدايش را پايين ميآورد و ميگويد: ببين دوست عزيز، نميدونم چطور بگم كه شما هم متوجه بشي! نيچه ميگه «پول كه نيست، انگار كسي خونه نيست!» اون كه نيچه بود اينو ميگفت، ما كه ديگه حال و روزمون معلومه!
خبرنگار : اما اين كه يكي از سخنان چارلي چاپلين بود.
فتحا... زاده: بله، درست ميفرماييد، چارلي چاپلين به نيچه گفته بود ... اشتباه لفظي بود، ببخشيد.
خبرنگار: يكي از همكاران ميگه اين سخن رو خودش از نيوتن شنيده، حالا ديگه راست و دروغش گردن خودش!
فتحا... زاده: آهان، نصيري رو ميگي؟ سلام بنده رو برسونيد بهش ... اون كه با توجه به سن و سالش ميتونسته از افلاطون و سقراط هم شنيده باشه! اما در مورد جذب بازيكن كه پرسيديد بايد بگم ...
خبرنگار: من كه چيزي نپرسيدم!
فتحا... زاده: ديگه پرسيدي! به روم نيار ديگه، بذار بگم، بذار بگم ... تا نگم قطع نميكنم به جون داداش!
خبرنگار: خب بفرماييد حاجي!
فتحا... زاده: متاسفم، تا با بازيكن ثبت نكنيم من به اين سوال جواب نميدم!
رويانيان: حاجي باز منو كاشتي رفتي؟ تنها گذاشتي رفتي؟
فتحا... زاده: در خدمتم حاجي ... مگه اين خبرنگارا امون ميدن به آدم ... به زور ميخوان از زبون آدم حرف بكشن! خلاصه ببخشيد ... خب شما تعريف كن ... شنيدم با بنگر و سيد جلال هم بستين.
رويانيان: اونم چي؟ با جيب خالي!
فتحا... زاده: ميدونم آقا، فرق ما با مردم عادي همينه ديگه ... با پول دولت مديريت كردن كه هنر نيست!
رويانيان: دقيقا!
... و بلافاصله پس از اداي اين ديالوگ هر دو مدير خيلي آرام و با طمانينه به يكديگر پشت ميكنند. صداي سوت بلبلي در فضا ميپيچد!
اعترافميكنم: «قلم زدن براي مطبوعات اينروزها بيشباهت به كورتاژ كردن نيست؛ با اينكه ميداني مطلبت مرده به دنيا ميآيد، اما مينويسي و درد ميكشي!»