پول كه نيست، انگار كسي خونه نيست!

 منتشر شده در مجله تماشاگر:

مديريت در ايران مديريت در اقصي نقاط «جهان هميشه فارس» قابل مقايسه نيست. اگر در بلاد كفر - كه به روايت خبرنگاران صادق سيماي خودمان لحظه به لحظه‌اش در فقر و فحشا مي‌گذرد - مديريت براي خودش حساب و كتاب و تخصصي دارد، اينجا اما ما از اين قرتي‌بازي‌ها نداريم. اين خارجي‌ها كلا بنا را گذاشته‌اند روي فيس و افاده و قر و قميش اما ما انصافا اگر بخواهيم هم نمي‌توانيم بنا را روي اينجور كثافت‌كاري‌ها بگذاريم. دوستان مدير ما حتما تصديق مي‌فرمايند كه مديريت خيلي ساده‌تر از اين حرف‌هاست. مثلا مديريت در همين استقلال و پرسپوليس؛ طبيعتا باشگاهداري هزينه دارد. خب اين هزينه‌ها از كجا تامين مي‌شود؟ صحيح مي‌فرماييد؛ از جيب دولت! آن‌وقت دولت از كجا جيبش را پر مي‌كند؟ آفرين بر شما، كاملا درست است ... دولت مي‌رود كار مي‌كند، زحمت مي‌كشد، بي‌خوابي مي‌كشد، اصلا يك وضعي، يك قرون دو زار كاسبي مي‌كند و با سيلي باشگاه‌داري مي‌كند! دولت كه مثل من و شما نيست، مفت بخورد و بخوابد و هميشه خدا بشكه‌اش جلوي اين و آن دراز باشد، آنهم دولتي كه غير از باشگاه‌هاي دولتي و بعضا غير دولتي فقط هفت سر كشور ريز و درشت عائله دارد. پول خودش است اختيارش را دارد. نكند انتظار داريد بياورد سر سفره بدهد دست من و شما؟! يا بريزد توي دهان من و شما؟ يا بريزد ... بگذريم ... خب وقتي با اين جان كندن و با اين همه مشقت پول به دست مي‌آيد، بايد هم به مديران اجازه داد با جذب هر بازيكني بر سر مردم منت بگذارند و خودي نشان بدهند. باشگاه مردمي كه نيست، دولتي است ناسلامتي ... يك وقت‌هايي هم به ناچار مردمي مي‌شود البته!

 

روي جلد مطبوعات – خارجي – روز

مديران دو باشگاه دولتي پر هوادار پايتخت روي جلد روزنامه‌ها لميده‌اند و از جاي نامناسب خود در پيشخوان گله مي‌كنند. در كنار آنها يكي دو بازيكن انگشت‌هاي آغشته به مهر خود را به مردم حواله مي‌دهند تا خيال‌ آنها را بابت پيوستن‌شان به تيم‌هاي سرخابي راحت كنند.

رويانيان: كاش مي‌شد هم روي جلد باشيم، هم در ديد مردم، هم توي سايه! اينجا هميشه همينقدر گرمه حاجي؟

فتح‌ا... زاده: بله آقا، هر سال اين موقع وضعيت هوا همينه ... من چي بگم كه سي سال آزگاره دارم چنين وضعيتي رو تحمل مي‌كنم!

رويانيان: خب البته مي‌تونستي تحمل نكني!

فتح‌ا... زاده بحث را عوض مي‌كند: خوش به حال مديران سياسي ... هميشه توي سايه‌ان!

رويانيان: واسه همينه بهشون مي‌گن مدير سايه؟

فتح‌ا... زاده: اتفاقا مي‌خواستم الان از شما بپرسم! (بعد آهسته در گوش رويانيان نكته‌اي را يادآوري مي‌كند، كه مديرعامل پرسپوليس رنگ عوض مي‌كند و مي‌گويد:) بله، انصافا مديران ما لايق بهترين سايه‌ها هستند!

فتح‌ا... زاده: آقا ول كن اين حرفا رو ... بيا يه كاري بكنيم، من حوصله‌ام سر رفته ... مي‌گم بيا مشاعره كنيم كه بالاخره يه كار فرهنگي هم كرده باشيم! من شروع مي‌كنم: مي‌خوام برسونمت ، سونمت، سونمت ... بمب بتركونمت ... كونمت، كونمت ... مي‌خوام مي‌خوام بگيرمش ... همين ديگه، هم حرفامو زدم، هم يه حالي كرديم دور همي ... آقا رويانيان «شين» بده

رويانيان: نمي‌دم تا بازوت بسوزه! برسونم و بتركونم و اينا كه خيال‌بافيه اخوي ... بگو بازيكن مازيكن كي رو گرفتي تا حالا؟

فتح‌ا... زاده (به سبك هواداران شروع مي‌كند به تشويق كردن): امير قلعه‌نويي ... هو هو هو هو ... امير قلعه‌نويي ... هو هو هو هو

رويانيان: خب اون كه با جذب بائو در! ديگه چي؟

صاحب كيوسك مطبوعاتي: رويانيان و فتح‌ا... زاده آرومتر، مديران سياسي خوابيدن!

فتح‌ا... زاده: مي‌گم چرا همه چيز مرتبه!

رويانيان: واقعا همه چيز مرتبه اونجا؟ هيچ مشكلي ندارين؟ خوش به حالتون!

فتح‌ا... زاده (دستپاچه مي‌شود): من گفتم مرتبه؟ كجامون مرتبه؟ باور نمي‌كني بيا ببين! مرد حسابي اينهمه بدبختي رو نمي‌بيني؟ مشكلات رو نمي‌بيني؟ پول نداريم بازيكن بخريم ... وزارت ورزش تا حالا يك قرون به ما كمك نكرده، همه‌اش همون هفت هشت ميليارد اول بوده!

رويانيان: حالتو مي‌فهمم حاجي ... پول كه نيست، انگار كسي خونه نيست!

فتح‌ا... زاده سريع گوشه جلد روزنامه يادداشت مي‌كند« پول كه نيست، انگار كسي خونه نيست!» و ادامه مي‌دهد: به به، عجب جمله بامسمايي ... اين جمله از كي بود حاجي؟

رويانيان: پشت يه نيسان خوندم، فكر كنم نيچه شونزدهم برج كه حقوقش ته كشيده بوده اينو گفته

در همين لحظه صداي فتح‌ا... زاده شنيده مي‌شود كه در جواب خبرنگاري تن صدايش را پايين مي‌آورد و مي‌گويد: ببين دوست عزيز، نمي‌دونم چطور بگم كه شما هم متوجه بشي! نيچه مي‌گه «پول كه نيست، انگار كسي خونه نيست!» اون كه نيچه بود اينو مي‌گفت، ما كه ديگه حال و روزمون معلومه!

خبرنگار : اما اين كه يكي از سخنان چارلي چاپلين بود.

فتح‌ا... زاده: بله، درست مي‌فرماييد، چارلي چاپلين به نيچه گفته بود ... اشتباه لفظي بود، ببخشيد.

خبرنگار: يكي از همكاران مي‌گه اين سخن رو خودش از نيوتن شنيده، حالا ديگه راست و دروغش گردن خودش!

فتح‌ا... زاده: آهان، نصيري رو مي‌گي؟ سلام بنده رو برسونيد بهش ... اون كه با توجه به سن و سالش مي‌تونسته از افلاطون و سقراط هم شنيده باشه! اما در مورد جذب بازيكن كه پرسيديد بايد بگم ...

خبرنگار: من كه چيزي نپرسيدم!

فتح‌ا... زاده: ديگه پرسيدي! به روم نيار ديگه، بذار بگم، بذار بگم ... تا نگم قطع نمي‌كنم به جون داداش!

خبرنگار: خب بفرماييد حاجي!

فتح‌ا... زاده: متاسفم، تا با بازيكن ثبت نكنيم من به اين سوال جواب نمي‌دم!

رويانيان: حاجي باز منو كاشتي رفتي؟ تنها گذاشتي رفتي؟

فتح‌ا... زاده: در خدمتم حاجي ... مگه اين خبرنگارا امون مي‌دن به آدم ... به زور مي‌خوان از زبون آدم حرف بكشن! خلاصه ببخشيد ... خب شما تعريف كن ... شنيدم با بنگر و سيد جلال هم بستين.

رويانيان: اونم چي؟ با جيب خالي!

فتح‌ا... زاده: مي‌دونم آقا، فرق ما با مردم عادي همينه ديگه ... با پول دولت مديريت كردن كه هنر نيست!

رويانيان: دقيقا!

... و بلافاصله پس از اداي اين ديالوگ هر دو مدير خيلي آرام و با طمانينه به يكديگر پشت مي‌كنند. صداي سوت بلبلي در فضا مي‌پيچد!

 

 

طرز ساخت نمايشگاه كتاب  

ذرت مكزيكي، هواي دو نفره، صف دستشويي، بستني فروشي و باقي قضايا!

 

براي ما ايراني‌ها كه بدون كتاب‌ زندگي نتوانيم كرد و سرانه مطالعه‌مان از سقف قرارداد فوتباليست‌ها هم بالاتر است، حضور در نمايشگاه كتاب مساله مرگ و زندگي است. يك شعار كهنه در فرهنگ ما وجود دارد كه مي‌گويد:«من به نمايشگاه كتاب مي‌روم، پس هستم... حالا اينكه چي هستم بماند براي مجالي ديگر!»

براي حضور در نمايشگاه كتاب ما بايد به طرز ساخت آن آشنا باشيم. لطفا قلم و كاغذ را برداريد و يادداشت كنيد ...


مواد لازم:

امنيت: به ميزان لازم

ساندويچي: براي سير كردن عشاق كتاب

انواع و اقسام غذاهاي محلي: به ازاي هر استان، دو نوع غذا

سيگار فروشي: چند عدد قاچاقي

حباب‌ساز: 4000 تومان

ناشرين محترم محروم از حضور در نمايشگاه: چند عدد براي نشان دادن «اينجا خانه خاله نيست كه ... »

ذرت مكزيكي: در چهار گوشه نمايشگاه

آب‌فروشي: قدم به قدم

عرضه مستقيم ميوه به قيمت خون تعاوني پدرشان: يك عدد در قسمت وي آي پي!

فروش گوسفند زنده (قتل و نصب در محل): جنب درب‌هاي ورودي نمايشگاه

تخمه فروشي سيار: به تعداد كافي

پتو و بالشت: يك عدد به ازاي هر دو نفر!

لباس زير مردانه و بچه‌گانه فروشي: محض اطمينان دو عدد

كله‌پزي: يك عدد با صف وصف‌ناشدني علاقه‌مندان به كتاب

بستني فروشي: براي رفع خستگي

علاقه‌مندان به نواميس مردم: تعداد قابل توجهي از جمعيت علاقه‌مند به كتاب‌خواني

دلالان ارز: مستقر در جاي جاي نمايشگاه

فيلم، سي‌دي، پاسور فورشي: بودنش به از نبودن خاصه در بهار!

كيك و سانديس: لازم نيست، اينها مال يك مراسم ديگرند!

هواي دو نفره: به ميزان كافي

زوج‌هاي بلاتكليف: تقريبا همان جمعيت حاضر در نمايشگاه

كتاب: عجب دل خجسته‌اي داري تو، فكر كردي كجا آمدي؟!

 

طرز ساخت:

ابتداي امر همانند هر نمايشگاه و يا تجمع ديگري، امنيت را برقرار مي‌كنيم. از همين رو تعدادي از افراد زحمت‌كش نيروي هميشه انتظامي را همينطور بي‌هدف ول مي‌كنيم توي نمايشگاه تا ترتيب امنيت را بدهند. بعد كه دلمان خنك نشد، تعدادشان را بيشتر مي‌كنيم. باز هم تعدادشان را بيشتر مي‌كنيم. از آنجايي كه هر چه تعدادشان را بيشتر مي‌كنيم سير نمي‌شويم، در هر غرفه تعدادي ون مخصوص امنيت مي‌گذاريم تا به دنيا نشان بدهيم امنيت شهروندان براي ما در چه درجه‌اي از اهميت قرار دارد. اين ون‌ها هي مي‌روند و هي خالي برمي‌گردند و خب لابد كار دارند، به ما چه مربوط؟! ما مگر فضوليم؟ آقا به خدا اينها ما را گول زدند... عمو ما غلط كرديم ... قول مي‌دهيم ديگر تكرار نشود ... عمو نكن ... عمووووو اصرار نكن... من نوشابه نمي‌خورم عمو، ممنونم، آخه مي‌گن آدمو از ريخت مي‌اندازه! به خدا اهل تعارف نيستم!

بعد از اينكه عمو بي‌خيال ما شد و امنيت برقرار، بايد برويم انرژي بگيريم تا خوب بتوانيم نمايشگاه را بگرديم. از همين رو دست همسرمان، يا نامزدمان، يا كسي كه قرار است روزي نامزدمان شود، يا كسي كه قرار نيست نامزدمان باشد ... هنوز اينجايي عمو، ببخشيد... اصلا دست يك آقايي را مي‌گيريم و مي‌رويم ساندويچي مستقر در محل نمايشگاه! مقداري از هواي دو نفره را به غذا اضافه مي‌كنيم و خوب آن را هم مي‌زنيم بلكه هواي‌مان ته نگيرد، وگرنه ما كه خودمان زن داريم!

بعد از ساندويچ چي مي‌چسبد؟ آفرين به شما ... بستني! امان از اين هواهاي دو نفره كه لامصب سنگ هم مي‌خوري به آدم مي‌چسبد! بعد از صرف بستني دست هواي دو نفره را مي‌گيريم و آماده بازديد از نمايشگاه مي‌شويم كه ناگهان صف طويلي توجه‌مان را جلب مي‌كند. هر چه به ابتداي صف نزديك‌تر مي‌شويم بوي بدتري به مشام مي‌رسد اما باز هم بي‌خيال نمي‌شويم. خب براي‌مان جالب است كه بدانيم اينهمه آدم شيك و اتو كشيده، اينقدر مودب و ‌بي‌سر و صدا توي صف چي ايستاده‌اند ... يعني كدام كتاب ناياب رفع توقيف شده؟ يا شايد هم نويسنده معروفي دارد كتاب‌هايش را امضا شده به مردم هديه مي‌دهد ... خب اين نويسنده پس چرا اينقدر بو مي‌دهد لعنتي؟ بالاخره انتظارها به سر مي‌رسد و پرده از اين راز بر مي‌افتد؛ رازي كه هم تو داني و هم من و هم كلا ايراني‌جماعت بعد از صرف غذا! معمولا درازترين صف در هر نمايشگاهي، گلاب‌ به‌رويتان صف دستشويي است. باور كنيد استقبالي كه مردم از دستشويي نمايشگاه مي‌كنند را اگر از كتاب‌ها مي‌كردند، الان اينهمه انتشاراتي ورشكسته و در شرف ورشستگي نداشتيم. دستشويي مي‌رويد اشكالي ندارد، نياز طبيعي‌تان است، اما اينجوري لامصب؟! در منزل خودتان هم اينقدر راحت هستيد؟ خب يكمقدار ناهار را سبك‌تر ميل كن عزيز من!

خلاصه تا يك دل سير قضاي حاجت‌ كنيم، از بلندگو اعلام مي‌كنند ساعت بازديد از غرفه‌ها به پايان رسيده و عزيزان – كه ما هستيم – بايد محل نمايشگاه را ترك كنيم، در حالي كه ما هنوز به خيلي از كارهاي اصلي‌مان نرسيديم. يعني هنوز نه روي نيمكت‌هاي نمايشگاه نشستيم و با هواي دو نفره‌مان حرف‌هاي مهم‌مان را زده‌ايم، نه سيگار كشيديم، نه تخمه خريديم و نه حتي براي دقايقي روي چمن‌هاي نمايشگاه دراز كشيديم! به اين هم مي‌گويند نمايشگاه؟ هزار كيلومتر راه را كوبيديم آمديم تا تهران، فقط ساندويچ و بستني بخوريم؟ همين است كه پيشرفت نمي‌كنيم ديگر ... با قهر و غضب مشغول ترك نمايشگاه هستيد، كه ناگهان اتفاق خوشايندي برايتان رخ مي‌دهد. يكي از دوستان‌تان كه هميشه شما را دست كم مي‌گرفت و قطعا مذكر است تماس مي‌گيرد تا اين فرصت استثنايي را براي عرض اندام به شما بدهد. اينجور وقت‌ها اتلاف وقت جايز نيست، پس شما بايد بدون معطلي او را از آمدن‌تان به نمايشگاه مطلع كنيد. به اين نمونه كم‌نظير دقت كنيد:

شهرام رمضاني: «سلام ، خوبي؟»

من نوعي: «سلام داداش، بي‌زحمت يه خرده زودتر بگو من توي نمايشگاه كتاب هستم خوب آنتن نمي‌ده!»

شهرام رمضاني: «نمايشگاه كتاب؟!!»

من نوعي: «چاكرتيم ديگه!»

شهرام رمضاني: « چاكرتيم يعني چي؟ تو نمايشگاه كتاب چيكار مي‌كني؟»

من نوعي: «هان؟ چيزه ... ببين، اومدم اينجا كتاب بخرم، اما هر چي گشتم چيزي پيدا نكردم ... فكر كنم ازدياد جمعيت زياد بوده، كتاب‌ها رو بردن يه جاي ديگه كه مردم راحت باشن !»

شهرام رمضاني: «تو مگه توي زندگيت كتاب خوندي تا حالا؟»

من نوعي: «بالاخره كه بايد از يه جايي شروع مي‌كردم، منم از همبرگر و بستني شروع كردم! حق با تو بود، كتاب خوندن خيلي فاز مي‌ده!»

شهرام رمضاني:«داداش تو كه اينقدر پول داري مي‌خواي توي اين گروني كتاب بخري، چرا پول منو نمي‌دي؟»

من نوعي:«الو؟ الو شهرام جان؟ داداش قطع و وصل مي‌شه ... الووووو ... قطع!»

 

پي‌نوشت:

 شهرام رمضاني در لغت‌نامه كدخدا: طلبكار، كسي كه صبرش سر آمده، خونخوار، كسي كه به زور پولش را مي‌خواهد و نمي‌فهمد ندارم يعني چي، مزدور، قدرتمند، مرفه و بي‌درد، مايه‌دار، كسي كه بايد به آحاد ملت معرفي بشود، باجگير، جاه‌طلب، دارنده ثروت، آقا پولداره، چندي‌ست به دوران رسيده، فرزند مختار، كسي كه پدرش مختار است، پر ادعا، عشق شهرت، كسي كه از پولش نمي‌گذرد و با آدم برخورد ديپلماتيك مي‌كند!


از واردات چوب بستني تا توليد دروازه‌بان ايراني!  

  

داخلي – روز – دفتر رييس فدراسيون فوتبال

تعدادي از مديران هميشه در صحنه كشورمان دور هم جمع شده‌اند تا آخرين قوانين فوتبال كشورمان را وضع يا جمع كنند. روي ميز پذيرايي ساخت روسيه پر بود از خيار عربستان، هلوي تايلند، موز برزيل و بادمجان چين! مرداني كه كت و شلوار دوخت تركيه را بر تن كرده بودند، بر عدم استفاده از جنس خارجي تاكيد فراوان داشتند و هر از گاهي در خلال صحبت‌هايشان پك عميقي به سيگارهاي اصل آمريكايي مي‌زدند ...

اولي: من معتقدم قانون ممنوعيت جذب گلر خارجي هر چه زودتر بايد تصويب بشه ... دليل ندارم اما اصرار دارم!

دومي: دليلش رو از من بپرسيد آقايون ... چرا ما نبايد پشتوانه سازي كنيم؟ يعني ما نمي‌تونيم چهار تا گلر خوب تحويل جامعه بديم؟

سومي: اگه مي‌تونستيم كه مي‌داديم!

اولي: آقايون، ما بايد از توليدات داخلي استفاده كنيم ... ما بايد به دنيا نشون بديم ...

(همه منتظر ادامه صحبت‌هاي اولي هستند و نگاه از او برنمي‌دارند. اولي با درك شرايط حساس كنوني ادامه مي‌دهد ...)

اولي: من حرفم تموم شد، بي‌خودي نگام نكنيد!

دومي: برادران، خواهران!

اولي: چشات قشنگ مي‌بينه اخوي!

دومي: ما بايد توليد ملي رو از يكجا شروع كنيم و بهترين جا، توي دروازه‌ست!

سومي: توي دروازه كه ديد داره!

اولي: حتي مي‌تونيم پس از توليد توي تبليغاتش بنويسيم: ايراني، گلر ايراني بخر ... يكي بخر، دو تا ببر!

دومي: آره، اتفاقا ايده نويي هم هست! ... اما مهم‌ترين قسمت كار ساخت گلر مليه ... كسي پيشنهادي نداره؟

در همين لحظه همه خود را مشغول انجام دادن كار مهمي نشان مي‌دهند. يكي با موبايلش ور مي‌رود، ديگري بند كفشش را باز مي‌كند و دوباره مي‌بندد تا وقت بازي را تلف كند و نفر سوم جيب نفر بغلي را مي‌زند!

چهارمي: آقايون من يك پيشنهاد دارم!

همه با تعجب برمي‌گردند و به چهارمي خيره مي‌شوند. چهارمي كه در همه عمرش تا اين حد در كانون توجهات نبود ژستي پيروزمندانه به خود مي‌گيرد و مي‌گويد: شوخي كردم بابا، پيشنهادم كجا بود؟ شما يه چيزي رو به راي بذارين، من دستمو مي‌برم بالا!

دومي: برادران، ما همونطور كه موفق شديم خودروي ملي توليد كنيم، گلر ملي هم مي‌سازيم!

جمعيت: احسنت، احسنت!

دومي: پس چي؟ همونطور كه موفق شديم خودروي ملي توليد كنيم، گلر ملي هم مي‌سازيم!

جمعيت: احسنت، احسنت!

دومي: بله آقا، همونطور كه موفق شديم خودروي ملي توليد كنيم، ...

نويسنده ديالوگ‌بازي: گلر ملي هم مي‌سازيم!

اولي: آقا مي‌شه چرند نگي؟!

چهارمي: مي‌ميري لودگي نكني؟

سومي: هر چي مي‌كشيم از دست اين خبرنگارهاست! ببخشيد آقاي دومي، شما بفرماييد.

دومي: عرض مي‌كردم، همونطور كه موفق شديم خودروي ملي توليد كنيم، گلر ملي هم مي‌سازيم!

جمعيت: احسنت، احسنت!

نويسنده ديالوگ‌بازي: آقايون ... ما هنوز داريم دسته بيل رو از امارات وارد مي‌كنيم، چوب بستني رو از چين مي‌آريم، فقط همين گلر مونده كه بايد ايرانيزه بشه؟!

اولي: خاك بر سر وطن‌فروشت كه گلر ايراني رو با دسته بيل و چوب بستني مقايسه مي‌كني!

دومي: خائن ... بي‌شرف!

سومي: شما پيشنهاد بهتري داري؟

نويسنده ديالوگ‌بازي: بله ... مثلا مي‌تونيم جذب گلر خارجي رو در ليگ برتر آزاد كنيم!

اولي: پس چي  رو ممنوع كنيم؟

نويسنده ديالوگ‌بازي: مگه حتما بايد چيزي رو ممنوع كنيم؟

اولي: فكر كردي ما هر نوني رو مي‌بريم سر سفره زن و بچه؟ نه داداش، نوني كه از آزاد كردن باشه، از گوشت سگ نجس‌تره!

دومي: آقا اينا خبرنكارن، چه مي‌فهمن حلال و حروم چيه؟

نويسنده ديالوگ‌بازي: آقايون بحث رو صنفي نكنيد... خب ليگ برتر رو آزاد كنيد، بريد ليگ يك رو ممنوع كنيد!

اولي: هوم؟

دومي: چي مي‌گه؟

سومي: اين ديوونه‌ست بابا، هر سال همينو مي‌گه!

چهارمي: خب ... البته بد فكري هم نيست!

اولي: اين حرف البته به اين معنا نيست كه فكر خوبيه!

دومي: يعني به همين راحتي تصويبش كنيم؟ فردا بهمون نمي‌خندن؟ نمي‌گن جوجه خبرنگارها به فدراسيون راهكار ارائه مي‌دن؟

سومي: خب مي‌تونيم شرط و شروط بذاريم ... من مي‌گم گلر خارجي رو آزاد كنيم اما بگيم حتما بايد گلر تيم ملي روسيه باشه همين الان!

چهارمي: آره، فكر خوبيه ... هم روس باشه، هم سياه باشه!

اولي: يكي از دست‌هاش هم 20 سانت كوتاهتر از اون دستش باشه!

دومي: دو تا بچه هم داشته باشه، قول هم بده اينجا ديگه بچه‌دار نشه كه بچه‌هاشون بخوان از شناسنامه ايراني سواستفاده كنن!

سومي: دستش هم كج باشه!

چهارمي: اين يكي رو كه همينجا هم داريم!

سومي: من اين حرفا حاليم نيست، يه جاييش بالاخره بايد كج باشه!

دومي: خب، به خاطر گل روي شما، چشم‌هاش هم چپ باشه ... خوبه؟

سومي: آقايون، برادران، نخبگان ... همگي خسته نباشيد ... قانون استفاده از گلر روس، سياه پوست، كوتاهي از ناحيه دست 20 سانت و چپ بودن چشم به ميزان كافي، از همين لحظه آزاد اعلام مي‌شود.

 

مديران هميشه در صحنه بلافاصله پس از پايان جلسه هر يك جلوي دوربيني قرار مي‌گيرند و از هوش و ذكاوت خود در اخذ اين تصميم مي‌گويند. نويسنده ديالوگ‌بازي قصد داشت به حال فوتبال اين مملكت تاسف بخورد اما موفق نشد، چون انصافا زياد از كنار فوتبال اين مرز پرگوهر خورده بود و ديگر جا نداشت.