آب‌معدني مشكوك و حال عجيب بازيكنان پرسپوليس در اصفهان؛  

آب خوردم لولم ... هستم و شنگولم!

نيمه‌ي اول بازي پرسپوليس و سپاهان به پايان رسيده و سرخپوشان براي تجديد تقوا راهي رختكن مي‌شوند. برخلاف شايعات مطروحه كليه‌ي امكانات رفاهي توسط ميزبان در اختيار تيم ميهمان قرار داده مي‌شود تا بهانه‌اي براي باخت نداشته باشند. براي رفاه حال مشتريان، بطري‌هاي آب‌معدني را از قبل باز كرده‌اند تا وقت كمتري از تيم مهمان بگيرد. اندكي پس از نوشيدن آب‌معدني و صرف كيك ژوزه تصميم مي‌گيرد صحبت‌هايش را آغاز كند اما درست از همان لحظه حال بازيكنان دگرگون مي‌شود.

رختكن پرسپوليس – داخلي – غروب پاييزه

ژوزه: ببينيد بچه‌ها ...

محمد نوري: ولمون كن تو رو خدا پيري ... لابد باز مي‌خواي درباره‌ي فوتبال صحبت كني!

ژوزه: مودب باش پسر، اين چه طرز حرف زدن با بزرگتره!

محمد نوري: BEKH UP BABA!

ژوزه: تو حالت خوبه؟

محمد نوري: تا حالا به اين خوبي نبودم، مي‌خوام خودمو از اين بالا ول كنم پايين و حال كنم ... مي‌خوام پرواز كنم، پر پرواز منو ازم نگير ... توام بيا حال كن آخر عمري ... بيا وسط دادااااش!

مهدوي‌كيا: من حالم حتي از وقتي كه توي آلمان بودم هم بهتره، آب‌معدنيش چند درصد كلر بود؟!

در همين حين هادي نوروزي مي‌زند زير آواز و در ادامه تعدادي از بازيكنان او را همراهي مي‌كنند: آب خوردم لولم ... هستم و شنگولم ... حال خوشي دارم ...

علي‌عسگر: آقا اينجا گرمه، من مي‌خوام برم توي زمين ... كسي نمي‌آد؟

ناگهان حسين ماهيني كه فاز بدي گرفته بود از جا بلند مي‌شود و مي‌زند توي گوش علي‌عسگر: بازم مي‌خواي بهم خيانت كني؟!

علي‌عسگر در حالي كه تلوتلو مي‌خورد وارد زمين مي‌شود و ساير بازيكنان بدون توجه به داد و فريادهاي ژوزه او را همراهي مي‌كنند. جواد كاظميان از حال بد بازيكنان استفاده مي‌كند و بازوبند كاپيتاني را به بازو مي‌بندد. سپس خطاب به هم تيمي‌هايش فرياد مي‌زند: امروز مي‌خوايم اينجا رو بتركونيم ... ايول؟

بازيكنان: ايول!

تعدادي شروع به خواندن موسيقي‌هاي زيرزميني مي‌كنند و سايرين هر يك به نوبه‌ي خود آنها را همراهي مي‌كنند. مهرزاد معدنچي شروع مي‌كند به هليكوپتري زدن كه محسن بنگر به هواي اينكه، هليكوپتر دشمن است با تكل دو پا او را متوقف مي‌كند. داور سوت شروع بازي در نيمه‌ي دوم را مي‌زند اما بازيكنان پرسپوليس توپ را نمي‌بينند، تماشاگرها را نمي‌بينند، هوادار توي منزل نمي‌بينند، اما همگي 500 توماني مچاله‌ شده‌اي را كه توسط يكي از هواداران به داخل زمين پرت شده بود را ديدند و به سمت آن هجوم آوردند كه اين امر باعث شد چند نفري در دچار مصدوميت شده و روانه‌ي بيمارستان شوند.

محمد نوري (با فرياد): اي خدااااا، اين حال خوش رو از من نگير!

علي‌عسگر: من كم خوردم، يه قلپ ديگه جا داشتم!

معدنچي: چه حالي بكنيم نيمه‌ي سوم!

ماهيني: بچه‌ها من ديگه مي‌رم بيرون، حس بازي ندارم ... مي‌خوام تو خودم باشم!

مهرزاد: داداش فاز منفي نده ديگه، يه روز اومديم خوش بگذرونيم همه‌اش ضد حال مي‌زني!

سيدجلال (داد مي‌زند): يكي تير يك رو بگيره!

نوري: آخه تير يك در حد و اندازه‌ي من نيست، اون بايد بياد منو بگيره!

توپ از نقطه كرنر سانتر مي‌شود و نيلسون از دروازه بيرون مي‌آيد: واااي خداي من، چقدر توپ ... شماها خوش باشين بچه‌ها، خودم همه‌شو مي‌گيرم!

توپ پس از فعل و انفعالاتي وارد دروازه پرسپوليس مي‌شود اما نيلسون لبخند رضايت بر لب دارد. سيدجلال كه بين دو نيمه ترجيح داده بود از آب شخصي خودش بخورد و منت كسي را نكشد، حال و روز بازيكنان پرسپوليس را درك نمي‌كند، از همين رو فرياد مي‌زند: چيكار داري مي‌كني نيلسون؟

نيلسون: دارم توپ‌ها رو مي‌گيرم. چند تاشو گرفتم، اين دو سه تا توپ باقيمونده رو هم بگيرم، ديگه واسه امروز كار رو تعطيل مي‌كنم، مي‌ريم خونه!

سيدجلال: چرا چرند مي‌گي؟ ما گل خورديم!

نيلسون كه گمان مي‌كند توپ را گرفته، دستش را گرد مي‌كند و آن را به سمت سيدجلال مي‌گيرد و مي‌گويد: پس اين چيه؟

سيد جلال دو دستي مي‌زند توي سر خودش و به بازي برمي‌گردد. داور سوت پايان ديدار را مي‌زند و تيم ميزبان برنده از زمين خارج مي‌شود. پزشك تيم به چند نفر از بازيكنان پرسپوليس آب‌ليمو بدهد تا آب‌معدني را ببرد اما جواب نمي‌دهد. لحظاتي بعد پدافند هوايي اصفهان هليكوپتري را از آسمان اين شهر به زمين مي‌نشاند كه غير از پرواز كردن ساير خصوصياتش به مهرزاد معدنچي شباهت دارد. مهدي مهدوي‌كيا ... هيچي، ولش كنيد، بگذاريد حالش را بكند بنده خدا!

(منتشر شده در تماشاگر)

سالروز ازدواج، آغاز جنگ تحميلي و چند نكته‌ي ديگر ...  

سي و يكم شهريور 1390 ما دو كفتر عاشق بوديم كه از فرط خستگي ناي نشستن نداشتيم و به همين دليل دائم وسط بوديم. ما از آن كفترهايي نبوديم كه يك گوشه بنشينيم تا چند نفر بيايند دستمان را بكشند و ببرند قاطي جماعت، بلكه ما را با تهديد و شكنجه مي‌نشانند در جايگاهي كه براي عروس و داماد تعبيه شده بود. شيش و هشت، تركي، كردي، لري، بلوچي، تانگو، باباكرم، بپر بالا!، دختره اونجا نشسته گريه مي‌كنه، گل در اومد از حموم و ... از جمله آهنگ‌هايي بود كه ما را دعوت به ننشستن مي‌كردند.

يك سال گذشت و ما كماكان به خوشبختي اصرار داريم. نه اينكه تلاش خاصي بكنيم براي خوشبخت ماندن، فقط كار خاصي نمي‌كنيم براي بدبخت شدن. شما كه غريبه نيستيد، گاهي بحث‌هايمان به دعوا و زد و خورد روشنفكرانه(!) هم مي كشد اما خوشبختي را بدون اينها نمي‌خواهيم!

يك سال گذشت و من و بهناز و قسط‌هايمان كه نقش بچه‌هايمان را در اين نمايش ايفا مي‌كنند از زندگي لذت مي‌بريم. كمترين مسافرت را طي اين مدت رفته‌ايم و بيشترين ساعت كاري را پر كرده‌ايم. ما دو كفتر عاشق و پركاري هستيم كه براي يك قرون و دوزار پشتك مي‌زنيم تا آبروي‌مان را حفظ كنيم. از آن كفترهايي كه ه ر كدام شاخ و برگي از گوشه‌اي مي‌دزدند تا آشيانه‌شان را خود بسازند، نه آنكه عطار مي‌گويد.

جلوي تاريخ ازدواج ما در تقويم نوشته شده:« آغاز جنگ تحميلي»! يك سال گذشت و من تازه مي‌فهمم تقويم چه شوخي ناشايستي با من كرده است. به جرم طنزنويسي لابد بايد به اين شوخي روزگار بخندم و آن را به فال نيك بگيرم. شايد روزگار نمي‌داند بس كه به اين شوخي‌هاي بي‌نمكش خنديدم و آن را به فال نيك گرفتم، فال نيك بدنم زخم شده ... و اين لابد تاوان كسي است كه با ناموس خودش ازدواج مي‌كند و هراسي از سرانجام كار ندارد.

يك سال گذشت و ما دو كفتر عاشق هنوز فيلم و عكس عروسي‌مان را تحويل نگرفته‌ايم اما پياز مي‌خوريم كه اشتهايمان باز شود. مي‌خواستم از همين تريبون استفاده كنم و شماره حسابي بدهم براي دريافت كمك‌هاي مردمي كه با مخالفت بهناز مواجه شد. شما اما نگران اين مخالفت‌ها نباشيد، رنگ پول را كه ببيند، رضايتش جلب مي‌شود.