سپيدهدم اومد و وقت رفتن ...
احسان پيربرناش / روزنامه قانون / ويژه نامه غيرقانوني
دنياي عجيبي شده؛ يكسري آدم موقعي كه احمدينژاد به ايران دخول كرد خروج كردند، يكسري اقشار هم مثل ما طنزنويسان و احتمالا وكلا و پزشكان و امثالهم با خروج احمدينژاد نداي جدايي سر ميدهند. شرايط واقعا نگران كننده است؛ به ما نگاه نكنيد كه ميخنديم، ما بيعاريم، اما هستند طنزنويساني كه در همين لحظهاي كه شما مشغول مطالعه اين سرمقاله هستيد جلاي وطن كردهاند، جلاي وطن هم سكوت كرده و صدايش را در نياورده تا آبها از آسياب بيفتد. اوضاع براي طنزنويسان به حدي غيرقابل تحمل و طاقتفرسا شده كه از هيچ كوششي براي مهاجرت دريغ نميكنند. همين ديشب متوجه شديم كه نيما دهقاني به بهانه ادامه تحصيل رفته آمريكا! واقعا آدم ميرود آمريكا براي تحصيل علم و دانش؟ درس را كه همين قزوين خودمان هم حالا يكمقدار سختتر يا راحتتر ميشود خواند. اينها بهانه است. احمدينژاد كه برود، به قول مرحوم شاملو: ما بيچرا زندگانيم!
كاش فقط نيما بود، ايمان دو ماهيست كه روي پاهايش بند نميشود. يعني پاي ديگران را ترجيح ميدهد، پاي خودش مصدوم است لابد. فكر كنيد رباط پاره كرده. اصلا آن بحث را فراموش كنيد؛ دو ماه است كه آرام و قرار ندارد... خوب شد؟ بين خودمان 80 ميليون نفر بماند، ايمان دنبال كوچكترين بهانهايست تا خودش را فرار مغزها كند اما چون اين كار نياز به يك پيشزمينههايي دارد دائم با شكست مواجه ميشود. يكبار تا رسيد جلوي ما دستش را گذاشت روي معدهاش و شروع كرد به گريه و زاري ... از آنجايي كه در ماه مبارك طبق آمار نه چندان موثق 85 مردم معده درد دارند، آنهم با نسخه پزشك، اول فكر ميكردم ميخواهد روزه بخورد و دارد زمينهچيني ميكند اما با همان صداي تو دماغي هميشگياش گفت: مِدم درد ميكنه! گفتم: خب نده... فكر ميكردم مطلب را ميگويد. گفتم چند وقتي ننويس اصلا، استراحت كن... گفت: نه، معدهام، معدهام درد ميكنه! ... گفتم: آهان، خدا رو شكر! بعد فهميدم موضوع جديتر از اين حرفهاست. يك نوع باد بيادبي دارد كه اينجا نميشود نوشت. مريضيهايمان هم لعنتي نوشتني نيست. طرف سرطان سينه هم دارد چنان با افتخار مينويسد كه آدمي حسودياش ميشود چرا ندارد اما ما ... خلاصه گير داده بايد بروم تركيه مداوا! يعني در ايران عمل جراحي باد بيادبي انجام نميشود، بايد برود تركيه؟ عقل سليم ميپذيرد واقعا؟ اين عملها را درمملكت ما كه همين آپاراتيها بهصورت سرپايي انجام ميدهند، پس خارج رفتن در هنگامه خداحافظي احمدينژاد چه معنايي ميتواند داشته باشد؟ به هر حال بايد بپذيريم انيشتين با آن ذكاوتش رفت، پيكاسو هنري ناب داشت اما بالاخره رفت، اصلا همين اديسون... كم اختراع داشت؟ اما رفت، آقا تختي با آن عظمت و وقارش رفت، نيچه كم آدمي نبود اما رفت، احمدينژاد كه ديگر انصافا بايد ميرفت... حالا اگر برود و يكشنبه كه بيدار باشيم از كمد اتاق نهاد بيرون نيايد! والا چشممان ترسيده، نگوييد كه امكان ندارد.
خب به انتهاي مراسم رسيديم؛ به مهماناني كه از راههاي دور و نزديك تشريف آوردند و در اين چند سال تحمل كردند، بدي و خوبي ديدند، فشارهايي را تحمل كردند خداقوت ميگوييم. استدعا ميكنيم از عزيزان رو به دوربين آقا داماد را همراهي كنند تا از اتاق بيايند بيرون و خوششان نيايد. بايد بروند سر كار ديگه، زندگي همهاش اين كارها نيست ... مهمانان عزيز لطفا همينطور كه با ما زمزمه ميكنيد رو به دوربين دست بدهيد: سپيدهدم اومد و وقت رفتن، حرفي نداريم ما براي گفتن، فقط برو بيرون، بيزحمت درو هم پشت سرت ببند، سوز ميآد!
.............................
شنبه / 12 مرداد 92
اعترافميكنم: «قلم زدن براي مطبوعات اينروزها بيشباهت به كورتاژ كردن نيست؛ با اينكه ميداني مطلبت مرده به دنيا ميآيد، اما مينويسي و درد ميكشي!»