چوپان دروغگو
زنگ فارسي - منتشر شده در شماره هجدهم مجله خط خطي
چوپاني گاه به گاه فرياد ميكرد: گرگها آمدند، گرگها آمدند... مردم به سوي او ميدويدند تا او و گوسفندانش را نجات دهند اما تا ميرسيدند چوپان به سادگي مردم ميخنديد و آنها ميفهميدند باز هم دروغ گفته است پدر نامرد. آن اوايل به دروغ گفتن عادت ماهيانه داشت (يعني ماه به ماه دروغ ميگفت)، اما وقتي ديد مردم از اين كارش هيچ درسي نميگيرند، عادتش را هفتگي كرد اما مردم باز هم درس نميگرفتند. او حالا هر هفته، در يك روز خاص بالاي تپه ميايستاد و براي مردم فرياد ميزد: گرگها آمدند، گرگها آمدند. مردم به سوي او ميدويدند اما چوپان ميخنديد و مردم ميفهميدند باز هم دروغ گفته است. بعد هم سرشان را عينهو چي ميانداختند پايين و با رضايت به خانههايشان برميگشتند. بعد از گذشت چند سال مردم كم كم به اين وضعيت معتاد شده بودند و اگر هفتهاي چوپان فرياد نميزد:« گرگها ميآيند، گرگها ميآيند.»، نگران ميشدند و در بين خودشان شايعهها ميساختند از قهر و غضب چوپان.
سالها وضع به همين منوال گذشت و چوپان كه با سواستفاده از نوسانات آگاهي مردم به مال و منال هنگفتي رسيده بود، رفته رفته با هزار منت بالاي تپه مينشست و در مذمت گرگها براي مردم فريادراني ميكرد. مردم بدون اينكه تا به حال گرگي ديده باشند، كينه عجيبي از گرگ ها به دل گرفته بودند. چوپان هم ديگر آن آدم ساده سابق نبود كه براي تفريح اين كار را بكند. چوپان دروغگو كه حالا وضعش توپ شده بود، چند سگ گله خريد و براي محافظت از جان مردم در قبال گرگها از آنها اخاذي ميكرد.
باز هم سالها گذشت. مردم تقريبا هر چه داشتند به چوپان داده بودند تا جان خود و خانوادهشان را از حمله گرگها نجات بدهند. گرگهايي كه هيچگاه نيامدند اما مردم منتظر آمدنش بودند. چوپان دروغگو كه به سالهاي آخر عمرش نزديك ميشد و ميديد هيچ بخاري از مردم بلند نميشود، تصميم گرفت حقيقت را به آنها بگويد. براي همين آنها را پايين تپه جمع كرد و خودش روي صندلي مخصوصش در بالاي تپه نشست و گفت: اين چايي كه در دست من است لااقل يك بخاري دارد، اما شما ...
شاعري گفت: عجب استعاره جالبي ... احسنت بر شما
چماقداري گفت: منظور چوپان فداكار اين است كه گرگها خيلي به ما نزديك شدهاند، بايد آماده شويم.
چوپان گفت:ابله، آن دهقان فداكار بود، من چوپان دروغگو هستم.
انديشمند دهه هفتادي گفت: شكستهنفسيات توي حلقم ارباب حلقهها ... ذهن ما از فهم و درك فريادرانيهاي شما قاصر است.
چوپان برآشفت و گفت: مشنگ! منظورم اين است كه اصلا گرگي وجود ندارد.
رعيتي پرسيد: پس ما از اين به بعد از چي بايد بترسيم؟
من: :|
چوپان دروغگو: :|
گرگها: :-o
گوسفندها: دو نقطه دي
رييس حمايت از حيوانات: سه نقطه دي
سرنديپيتي: >:(
كوكب خانوم: <3
دهقان فداكار: (y)
كلمهها و تركيبهاي تازه
دو نقطه دي: نشانه خنديدن در قرن حاضر
>:( : عصباني شدن – قاطي كردن
<3 : قلب – نشانهي مهرورزي
:-o : تعجب كردن، تا حدي كه دهان گرد شود
:| : سكوت معني دار – باشه، تو راست ميگي، تو خوبي – خودتي – كثافت
(y) : لايك كردن، پسنديدن، انگشت شست دراز كردن، تعارف زدن، نشانهي موافقت، پاچهخواري
پرسشها
1- چرا مردم از دروغ شنيدن خوششان آمده بود؟
2- وظيفه سگهاي گله چه بود؟
3- چرا چايي بخار داشت اما مردم نه؟
4- علت نوسانات آگاهي مردم در آن برهه چه بود؟
5- واقعا چرا؟
اعترافميكنم: «قلم زدن براي مطبوعات اينروزها بيشباهت به كورتاژ كردن نيست؛ با اينكه ميداني مطلبت مرده به دنيا ميآيد، اما مينويسي و درد ميكشي!»