سالروز ازدواج، آغاز جنگ تحميلي و چند نكتهي ديگر ...
سي و يكم شهريور 1390 ما دو كفتر عاشق بوديم كه از فرط خستگي ناي نشستن نداشتيم و به همين دليل دائم وسط بوديم. ما از آن كفترهايي نبوديم كه يك گوشه بنشينيم تا چند نفر بيايند دستمان را بكشند و ببرند قاطي جماعت، بلكه ما را با تهديد و شكنجه مينشانند در جايگاهي كه براي عروس و داماد تعبيه شده بود. شيش و هشت، تركي، كردي، لري، بلوچي، تانگو، باباكرم، بپر بالا!، دختره اونجا نشسته گريه ميكنه، گل در اومد از حموم و ... از جمله آهنگهايي بود كه ما را دعوت به ننشستن ميكردند.
يك سال گذشت و ما كماكان به خوشبختي اصرار داريم. نه اينكه تلاش خاصي بكنيم براي خوشبخت ماندن، فقط كار خاصي نميكنيم براي بدبخت شدن. شما كه غريبه نيستيد، گاهي بحثهايمان به دعوا و زد و خورد روشنفكرانه(!) هم مي كشد اما خوشبختي را بدون اينها نميخواهيم!
يك سال گذشت و من و بهناز و قسطهايمان كه نقش بچههايمان را در اين نمايش ايفا ميكنند از زندگي لذت ميبريم. كمترين مسافرت را طي اين مدت رفتهايم و بيشترين ساعت كاري را پر كردهايم. ما دو كفتر عاشق و پركاري هستيم كه براي يك قرون و دوزار پشتك ميزنيم تا آبرويمان را حفظ كنيم. از آن كفترهايي كه ه ر كدام شاخ و برگي از گوشهاي ميدزدند تا آشيانهشان را خود بسازند، نه آنكه عطار ميگويد.
جلوي تاريخ ازدواج ما در تقويم نوشته شده:« آغاز جنگ تحميلي»! يك سال گذشت و من تازه ميفهمم تقويم چه شوخي ناشايستي با من كرده است. به جرم طنزنويسي لابد بايد به اين شوخي روزگار بخندم و آن را به فال نيك بگيرم. شايد روزگار نميداند بس كه به اين شوخيهاي بينمكش خنديدم و آن را به فال نيك گرفتم، فال نيك بدنم زخم شده ... و اين لابد تاوان كسي است كه با ناموس خودش ازدواج ميكند و هراسي از سرانجام كار ندارد.
يك سال گذشت و ما دو كفتر عاشق هنوز فيلم و عكس عروسيمان را تحويل نگرفتهايم اما پياز ميخوريم كه اشتهايمان باز شود. ميخواستم از همين تريبون استفاده كنم و شماره حسابي بدهم براي دريافت كمكهاي مردمي كه با مخالفت بهناز مواجه شد. شما اما نگران اين مخالفتها نباشيد، رنگ پول را كه ببيند، رضايتش جلب ميشود.
اعترافميكنم: «قلم زدن براي مطبوعات اينروزها بيشباهت به كورتاژ كردن نيست؛ با اينكه ميداني مطلبت مرده به دنيا ميآيد، اما مينويسي و درد ميكشي!»