1.نوروز نزديك است دوست من؛ تعطيلاتي كه مي‌تواند براي استراحت عالي باشد، يا فقط خوب باشد. همه كارها روبراه است، فقط مانده شنيدن سوت پايان آخرين روز كاري تا بعد هلهله كنان از پله‌ها پايين برويم و دو هفته تعطيلات بي‌نظير را در آغوش گرم خانواده پشت سر بگذاريم. يا شايد وضع مالي‌مان اجازه بدهد مسافرتي كوتاه به يكي از همين كشورهاي دوست و برادر داشته باشيم و نوروزمان را در خارج از اين مرز پر گهر جشن بگيريم. خب چه كاري بهتر از اين؟ كلي كلاس آدم هم مي‌رود بالا! بالاخره اين فشارهاي رواني بايد جايي تخليه بشود يا نه؟ مي‌رويم خوش مي‌گذرانيم و زودي برمي‌گرديم تا به بدبختي‌هايمان برسيم.

2.نوروز نزديك است رفيق؛ بايد جشن بگيريم تا اين سنت زيبا را زنده نگه داريم. لباس هاي كهنه را دور بريزيم و همگام با طبيعت رخت نو بر تن كنيم. ميوه و آجيل بخريم براي پذيرايي از ميهمانان و گوشت و مرغ براي ميهماناني كه به يك پذيرايي ساده راضي نمي‌شوند. چه اشكالي دارد؟ بايد خوش باشيم و هزينه اين خوشي را هم مي‌دهيم. نگران چيزي نباشيد، فقط خوش بگذرانيد و لذت ببريد از اين تعطيلات. 

3.نوروز نزديك است و من زنگ اين جمله را چند روزي‌ست در گوشم احساس مي‌كنم. چشم‌هاي معصوم دخترك فال‌فروش را كه مي‌بينم صداي زنگ چند برابر مي‌شود. بايد خودم را قانع كنم كه اين وظيفه دولت است كه به آنها رسيدگي كند اما از بس بي‌چشم و رو شده‌ام كه با اين حرف‌ها قانع نمي‌شوم. البته آنقدر احمق نشده‌ام كه پولم را بيندازم توي صندوق صدقات يا به فلان شماره حساب واريز كنم كه سر از ناكجاآباد در بياورد. اطراف من آدم‌هاي بي‌بضاعت و محترمي كه دست‌شان پيش كسي دراز نمي‌شود كم نيستند. اصلا چرا پول بدهم؟ آجيل، ميوه، شيريني، گوشت، مرغ، برنج، لباس‌هايي كه هنوز نو به نظر مي‌رسند، كفشي كه با يك واكس يا رنگ روبراه مي‌شود، يا ... بگذريم... كار من ديگر با شما تمام شده؛ همين كه حالا شما فكر مي‌كنيد من آدم نيكوكاري هستم و خيرم به عده‌اي مي‌رسد كافي است. مي‌توانيد برويد خوش باشيد، بالاخره يك نفر هم پيدا مي‌شود كه به اينها رسيدگي كند؛ چرا آن يك نفر من و تو باشيم؟!

امضا: رياكار

1/12/90