مطلبي براي مجله طنز و كاريكاتور خط خطي كه استثنائا چاپ شد...


با يكي ديگه از سري برنامه‌هاي آكادمي موسيقي «كوگوش شنوا»در خدمت شما هستيم. من روا هستم و دعوت مي‌كنم از شركت‌كننده‌ها كه براي معارفه روي سن تشريف بيارن. قبل از اون تكرار مي‌كنم، فراموش نكنيد كه اين شركت‌‌كننده‌ها با راي شما مردم عزيز انتخاب مي‌شن و زنگ زدن به شماره‌هاي مجله براي شما هيچ هزينه‌اي نداره. مي‌دونم كه توي مخ هستم اما تكرار مي‌كنم تماس با مجله ما هيچ هزينه‌اي براي شما نداره. نحوه تماس به‌اين صورت هست كه شما زنگ مي‌زنيد، سه تا بوق مي‌خوره، ما گوشي رو بر مي‌داريم، شما مي‌گيد سلام، ما مي‌گيم بفرماييد، شما مي‌گيد احوال شما، ما مي‌گيم بفرماييد، شما مي‌گين چقدر عصباني هستي، ما مي‌گيم بفرماييد، شما ناراحت مي‌شيد و گوشي رو قطع مي‌كنيد... و اما شركت كننده اول؛ سركار خانوم ترانه عليدوستي.

جمعيت:«ترانه، ترانه، ترانه، ترانه.»

روا:«ترانه جان، شعري كه براي شما در نظر گرفته شده، شعر... خودت چي فكر مي‌كني؟»

ترانه:«روا جان شما لطف داري، اما من معمولا فكر نمي‌كنم؛ من زن عملم.»

روا: «خب، به سلامتي باشه ايشاا...، آقا عمل خوب هستن؟ مخاطبين عزيز، ترانه‌اي كه ترانه بايد اجراش كنه، ترانه دلنشين كودكي‌هاي ماست. اين شما و اين شعر زيباي باز باران با ترانه...»

جمعيت:«(دست، سوت، جيغ، آخ، واي) ترانه، ترانه، ترانه....»

ترانه:«من يه كمي هول شدم روا جان، اجازه دارم هول نشم؟»

روا:«نه، نه، اجازه نداريد. ما كه بوق نيستيم، ما اينجاييم كه شما رو هول كنيم.»

ترانه:«مي‌تونم با صوت بخونم؟»

روا:«نه بابا، فكر كردي اينجا كجاست عزيز من؟ زني گفتن، مردي گفتن، شرمي و حيايي گفتن، چه‌قدر تو بي‌حيايي (2 بار)... ما فقط در حد دكلمه از ارشاد مجوز داريم، ترانه‌هاي موزون و كارهاي ممنوعه يا واسه ماهواره‌ست، يا واسه كارهاي مسعود ده‌نمكي. بفرماييد ترانه جان شروع كنيد.»

ترانه:«باز باران با ترانه، نه با من، با اون ترانه.... مي‌خورد بر سقف خانه، دانه دانه، دانه دانه.....هر دانه‌اي هست، خوش رنگ و رخشان، قلب سفيدي در سينه آن... اي كاش من هم پرنده‌ بودم، با شادماني پر مي‌گشودم، مي‌رفتم از شهر، به روستايي، آنجا كه دارد، بابا خياري، مامان وياري.»

جمعيت:«مامان، مامان، مامان، مامان!»

روا:«خودت فكر مي‌كني چطور بود؟»

ترانه:«همونطور كه خواسته بودين خوب هول شدم، اما نمي‌دونم ديگه، مردم بايد نظر بدن.»

روا:«بينندگان عزيز، اگه مي‌خواين به ترانه راي بدين، با شماره 200090 تماس بگيرين. تكرار مي‌كنم كه اين تماس براي شما هيچ هزينه‌اي در بر نداره و رايگان هست. شركت كننده بعدي ما سركار خانوم باران هستن. باران رو تشويق كنيد تا روي سن بياد.»

جمعيت:«باران، باران، مامان، مامان!»

روا:«باران جان، خيلي خوش اومدي. چه احساسي داري؟»

باران كوثري:«من معمولا احساسي ندارم، الان هم همون احساس رو دارم.»

روا:«چه شاعرانه؛ دختري كه احساسش بي‌احساسي‌ست. اين شما و اين باران بي‌احساس.»

باران:«مي‌تونم صدام رو ول كنم؟»

روا:«توي دلت آره، اما اينجا صدات نبايد به گوش كسي برسه. بالاخره ما هم محرم و نامحرم سرمون مي‌شه. هيچ جيزي نبايد اينجا بدون هماهنگي با شبكه ول بشه و به گوش كسي برسه، وگرنه پيگرد غيرقانوني داره.»

باران:«اوكي روا جون، نات پرابلم. من سبك رپ رو براي كارم انتخاب كردم كه اميدوارم مورد پسندتون قرار بگيره... باز بارون، بي‌ترانه... بي‌گهرهاي فراوون... ترانه معني نداره، وقتي باروني مي‌باره... دادا پاشو، دادا پاشو، من يه آش دارم، پاشو...دادا پاشو، دادا پاشو، بات حرف دارم، پاشو... كل‌كل مي‌كنه با من ترانه، با باران، با ترانه، با گهرهاي فراوان... اينا همش حرفه، پشت بارون برفه...صدام رفته، هوام رفته، بابام رفته...دادا پاشو، دادا پاشو، من يه آش دارم، پاشو... دادا پاشو، دادا پاشو بات حرف دارم، پاشو... حالا من موندم و تنهايي ، آره خدا جون تو هم با مايي، بفرما سيگار با چايي، مي‌رم بيرون با دمپايي، محرمي كجايي؟ قلعه‌نويي رو بپايي؟... اين اعتراض نسل منه... همه دست دست، اين دست منه!»

روا:«ممنون باران جان، خيلي خوب صداي اعتراض نسل خودت رو به گوش همه رسوندي...»

گوهر خيرانديش ناگهان بدون هماهنگي قبلي روي سن مي‌رود و شروع مي‌كند به داد وبيداد كردن.

روا:«همونطور كه براتون گفته بودم، اين هم از سورپرايز برنامه ما.... خواننده خوش صداي كشورمون، بانوي موسيقي و عشق، بانوي اول دربار، رقيب يانگوم، سركار خانوم گوهر خيرانديش در بين ما هستند. خواهش مي‌كنم تشويق‌شون كنيد.»

گوهر:«واسه من الكي دور برندار؛ كي‌ گفته با من هماهنگ شده؟ من خودم تا نيم ساعت پيش نمي‌دونستم قراره بيام اينجا، شما چطور مي‌دونستيد؟ »

روا با خونسردي:«به هر حال بايد يه فرقي بين ما و شما باشه يا نه؟ حالا كه به‌سلامتي اومدين، بفرماييد يه دهن ما رو مهمون كنيد.»

گوهر:«برو به عمه‌ات بگو يه دهن مهمونت كنه! فكر كردي با كي طرفي؟!»

روا:«گوهر جان منظورم اينه كه يه دهن برامون بخونيد.»

گوهر:«مي‌دونم منظورت چيه، اما چرا منو از قبل دعوت نكردين؟ اون هم وقتي كه بارها اسم من از اين شبكه برده شده و من نتونستم از خودم دفاع كنم. از همين تريبون اعلام مي‌كنم، من نه با ترانه، نه با باران و نه با هيچ احد ديگه‌اي..!»

روا:«حالا چيزي براي خوندن داريد؟»

گوهر:«عمه‌ات چيزي براي خوندن... آهان، بله، دارم. واسه اينكه روي اين جوونا رو كم كنم، همون شعر رو به سبك راك براتون اجرا مي‌كنم.»

روا:«نفس‌تون ياري مي‌كنه؟»

گوهر:«اگه ياري نكرد، شما ياري كنيد؛ بالاخره شما هم مثل بچه‌هاي خودم هستيد. شروع مي‌كنم؛ 3، 2، 1... باز باران...با ترانه.... گوهر اما... مونده تنها... باز باران... باز ترانه.... باز گوهر، مونده تنها... گيتار برقي من... آمابيو... وحشي شده... مي‌خواد بخونه... اما نمي‌خونه... آمابيو... باز هم ترانه، دلمو ديوونه كرده، بارانم، موهاشو، عروسكي شونه كرده، رنگ چشاي....»

روا با اضطراب:«خانوم گوهر، خانوم گوهر، چيكار داري مي‌كني؟ آبرومون رفت، مگه راك نمي‌خواستي بخوني؟ اينكه آخرش شيش و هشت شد.»

گوهر:«اين قسمت آخرش صداي اعتراض نسل منه!»

روا:«چرا صداي اعتراض نسل شما با نسل ما اين‌قدر فرق داره؟ چرا شما اين‌قدر ريتميك اعتراض مي‌كردين؟»

گوهر:«چون مثل شما بي‌عرضه نبوديم.»

روا:«آهان، مي‌گم يه كدوم‌مون ايراد داريم؛ نگو ما ايراد داريم!»

گوهر:«مي‌گم شما ايراد دارين.»

روا:«مرسي از گوهر، باران و ترانه عزيز، با هم مي‌ريم سراغ هيات داوران. به افتخار باران و ترانه دست بزنيد.»

گوهر:«پس من چي؟»

روا:«انصافا تا اين دو نفر هستن، كسي واسه شما دست مي‌زنه؟!»

گوهر:«تو هم جاي پسر خودمي، نه به‌خدا!»

روا با موزيكي ترسناك به روي سن مي‌آيد. چراغ‌ها خاموش، فضا غرق در سكوت و قيافه دلهره‌آور مجري برنامه كه معلوم نيست چه موقع شاد است، چه موقع غمگين.

روا:«خانوم ترانه؟»

ترانه يك‌قدم جلو مي‌آيد. جمعيت همين‌طور بي‌هدف تا او را مي‌بينند شروع مي‌كنند به‌دست زدن و تشويق كردن؛ حق دارند.

روا:«استاد ساسي مي‌گه:خيلي خوب بودي، اما قبلا بهتر بودي؛ مگه توي زندگيت مشكلي داري؟! به من بگو، با من راحت باش!

دامبول مي‌گه: ترانه عزيز، ريديدي ديديد ديد، ريديدي ديديد داد؛ كه فكر مي‌كنم نيازي به توضيح بيشتر نداشته باشه و منظورش واضح باشه.

افتخاري مي‌گه... ولش كن، حرفاش طولاني بود، اما به اون صورت چيز خوبي هم نمي‌گه معمولا.

مردم مي‌خوان... مردم مي‌خوان كه... مردم مي‌خوان كه تو... مردم مي‌خوان كه تو در.... مردم مي‌خوان كه تو در بين...»

گوهر خيرانديش در اين لحظه از كوره در مي‌رود و يك نر و ماده آبدار مي‌زند توي گوش روا و با لحني مادرانه مي‌گويد:«هيچ‌وقت با احساسات يك دختر بازي نكن پسرم؛ اينو زدم كه هميشه يادت بمونه!»

روا:«ممنون از بانوي موسيقي و چك، مردم از ما خواستن ترانه در بين ما بمونه.»

گوهر:«آفرين پسرم، حالا شد. تا نباشد چوب تر، فرمان... چي؟ آهان، آفرين!»

روا:«خانوم باران؟»

باران يك‌قدم جلو مي‌آيد. جمعيت دو قدم جلو مي‌آيد!

روا:«ساسي مانكن مي‌گه: ساسي با تو خيلي هپيه، محلم نمي‌ذاره به بقيه. ساسي مانكن پروداكشن، حالا راست و دروغش گردن خودش. دامبول مي‌گه: باران عزيز، چه زود بزرگ شدي. كجا بودي تا حالا؟»

باران:«يعني داره متلك مي‌اندازه؟»

روا:«نه، نه، به‌هيچ عنوان؛ هيات داوران ما از پاك‌ترين آدم‌هاي اين مملكت تشكيل مي‌شه.»

باران:«چه بد! اصلا ديگه نمي‌خوام نظر افتخاري رو بشنوم، مردم چي گفتن؟»

روا:«مردم مي‌گن... كه...(ناگهان نگاهش به نگاه گوهر خيرانديش گره مي‌خورد) مردم مي‌گن كه باران كجا بره از اينجا بهتر؟ تو هم در بين ما مي‌موني باران. مي‌دونم كه هيچ احساسي نداري باران اما ديدمت پشت صحنه وقتي داشتم راي ترانه رو مي‌خوندم خيلي نگرانش بودي و داشتي براش دعا مي‌كردي... دوست دارم به بيننده‌هامون رك و راست بگي كه چي داشتي مي‌گفتي؟ راحت باش باران جان، به مردم بگو كه چي دعا مي‌كردي.»

باران:«راستش داشتم دعا مي‌كردم يه خرده ديگه همونطوري ادامه بدي كه ترانه از استرس سكته كنه و بيفته بميره كه گوهر خانوم مزاحم شدن؛ البته نمي‌خواستم ريا باشه، اما شما اصرار كردين كه بگم!»

روا:«انصافا همين دوستي‌هاست كه مي‌مونه! ... و اما نوبت مي‌رسه به گوهر خانومي كه مردم دوست دارن بمونه! واقعا ديگه از اين سريعتر نمي‌تونستم بگم خانوم گوهر؛ خداي نكرده استرس كه نگرفتين طي اين فاصله؟!»