چند وقت پيش يك مطلبي محض همين جوري نوشته بودم كه خيلي تصادفي توي كار حبيب كاشاني هم بود. خودم را كشتم كه اين مطلب يك جايي كار شود، نشد كه نشد. اينروزها مطلبي اگر در انتقاد از رييس دولت باشد به مراتب راحتتر از از چنين مطالبي كه در انتقاد از كاشاني است كار مي شود؛ واقعا نمي فهمم كجاي اين مطلب مشكل دارد. ببخشيد يك مقداري با تاخير اين مطلب را گذاشتم، به خدا با گاردهايي كه در مقابل چاپ آن گرفتند، كمي طول كشيد تا خودم را قانع كنم كه براي وبلاگم مشكلي پيش نمي آيد!


پس از باخت دقيقه هميشگي پرسپوليس به استقلال، از آن‌جايي كه سرپرست زيادي موقت اين باشگاه يك معلم ساده است شاگردانش را دور خود جمع كرد و از آن‌ها توضيح خواست.

«... پس نتيجه مي‌گيريم كه ثروت از پول بهتر است و فصل بهار خيلي قشنگ است.»

«آفرين آقا‌كريم... تشويقش كنيد بچه‌ها؛ خب، دايي تو چي نوشتي؟»

«ببخشيد، عذر مي‌خوام، هيچي.»

«هيچي؟ يعني چي هيچي؟ هيچي يعني چي؟ نكنه مي‌خواي تقصيرا رو بندازي گردن من؟ باز هم اعلام مي‌كنم، من فقط يك معلم ساده هستم و به تو اخطار مي‌دم هيچ‌وقت با يك معلم ساده درنيفتي، چون بد مي‌بيني. حالا زود، تند، سريع بيا انشاي خودتو واسه بچه‌ها بخون.»

«ملالي نيست، حاج‌حبيب.»

«چي؟ من ملالي نيستم؟ من عددي نيستم؟ مني كه مشاور سعيدلو هستم، عددي نيستم؟ مني كه عضو شوراي شهر هستم ملالي نيستم، آن وقت تو ملالي هستي؟! كارت به جايي رسيده كه به عضو هيات‌رئيسه فدراسيون فوتبال مي‌گي كه ملالي نيست؟ چرا يك معلم ساده‌رو اين‌قدر اذيت مي‌كني علي؟! تو رو خدا بيا از من عذرخواهي كن.»

«عذر مي‌خوام، چي؟ خوشم باشه، ديگه چي؟ اصلا به‌نام خدا. ما پدر و مادرمان را دوست داريم (قورت‌دادن آب‌دهان) ما هر سال موقع عيد...»

«علي‌جان، پسرم، داري اشتباه مي‌خوني‌ها.»

«ببخشيد، عذر مي‌خوام، من اجازه نمي‌دم كسي توي كارم دخالت كنه، اگه ناراحتي شما بيا بخون...»

«علي‌جان، اون انشا قشنگه بود كه شيث داشت توش...»

«آهان، به‌نام خدا. ما شيث را دوست نداريم (قورت‌دادن آب‌دهان) ما هر سال موقع عيد هم شيث را دوست نداريم. شيث، مو ندارد. من از وقتي كه بچه بودم دوست داشتم يك معلم ساده باشم تا به ورزش كشورم كمك كنم. من معلم ساده‌اي را مي‌شناسم كه خيلي خوب است و اصلا مقصر نيست (قورت‌دادن آب‌دهان). معلم ساده، معلمي است كه هيچ‌وقت مقصر نيست. حاج‌حبيب معلم ساده‌اي است. شيث معلم ساده‌اي نيست. درخت‌ها در فصل بهار سبز مي‌شوند، اما در فصل پاييز سبز نمي‌شوند...»

«خوبه علي‌جان، اما يك مقداري فني‌تر بخون؛ برو سر اصل مطلب.»

«من مي‌روم سر اصل مطلب (قورت‌دادن آب‌دهان) ما نيمه اول بازي خوبي انجام داديم. يك گل هم زديم كه داور قبول نكرد. خدا از او نگذرد. ما در نيمه مربيان خيلي خوب بوديم (قورت‌دادن آب‌دهان). آن‌ها توي قوطي....»

«زشته علي‌جان، مودب باش.»

«آن‌ها يك جايي بودند(قورت‌دادن آب‌دهان). آن‌ها هميشه در فصل پاييز يك جايي هستند. ما فصل پاييز را مثل شيث دوست نداريم. ما شيث را در اختيار باشگاه قرار مي‌دهيم. ما مسعود مرادي و آن كريمي را هم در اختيار باشگاه قرار مي‌دهيم. ما كريمي را در فصل پاييز قرار مي‌دهيم. پس نتيجه مي‌گيريم كه علم بهتر است يا ثروت؟»

«آفرين علي‌جان، براش دست بزنيد بچه‌ها، خيلي‌خوب نوشتي.»

«آقا اجازه ما ننوشتيم كه، مگه يادتون نمي‌آد خودتون...»

«خب بچه‌ها كلاس ديگه تمومه. به‌خاطر اين انشاي خوب ما شيث رو در اختيار باشگاه و باشگاه رو در اختيار دايي قرار مي‌ديم. هفته بعد مي‌بينم‌تون بچه‌ها، خيلي آروم بفرماييد توي حياط. دايي تو بمون كه بايد روي انشاي بعديت كار كنيم.»