كشتي را تو كشتي!
كم "ميلي" رسانه "ملي" در پخش ورزش ملي
1- كم به جرم «ندانستن» چوب نخوردهايم؛ فرزندان جهل و غفلت و بيخبري عاقلان شديم و بله قربانگوي ديگران! چشممان به جمال جهان كه روشن شد، مهمان سفرههاي نفتي بعد از جنگ بوديم و به جرم مهمان ماندن، سالهاست خر صاحبخانه ايم . سوالهايمان سهميهبندي شدند تا سهم ما از جواب، سكوت باشد و گاهي نگاهي غضبناك. ما تشنه شنيدن بوديم و بزرگترها مان آماده نگفتن و شايد براي همين، گفتنيهايشان شنيدني بود و جذاب. صحبت از ورزش كه ميشد، سراپا گوش بوديم و كمهوش؛ يك بار ناغافل گفتند:«كشتي، ورزش اول اين سرزمين است» و غرورشان اجازه نداد حرفشان را پس بگيرند؛ پس باور كرديم و هرچه بيشتر باور كرديم، كمتر به سلامتش پي برديم.
2 - رسانه ملي برادر ناتني ورزش ملي شده است؛ مسابقات كشتي در هركجاي دنيا كه باشد با كم «ميلي» رسانه «ملي» روبرو ميشود، تا ورزش آقا تختي و پورياي ولي فداي دعواي مديراني شود كه خرجشان را «ما» ميدهيم. در خانه غريبكش ميشويم به جاي غربت؛ صداي حميد و همه طلاهايش در نطفه خفه ميشود تا پخش زنده نبرد سويا و لاكرونيا براي مقام نميدانم چندمي لاليگا، اين فاجعه را لاپوشاني كند. صداي حميد نه، خودش خفه ميشود از غصههاي پنهاني و محكوم به سكوت است به جرم تولد در دهه ناميمون شصت! ان جوابي است كه تاكنون شصتيها شنيدهاند؛ از بس كه بيعرضهها زودتر متولد نشدند تا ببينند كشتي هيچوقت ورزش اول اين مملكت نبوده و همهاش سوءتفاهم بود. حالا مگر ميشود به صاحبخانه حالي كرد اين «خر» بزرگ شده و از چشم و ابروهاي نازكتان، از دستهاي كلفتتان و از هزاردستان، ديگر هراسي ندارد؟ بچههاي «دهه سهميهبندي» سوالهاي فاسدي دارند بس كه نپرسيدهاند و چشمهاي ناقصي، بس كه به فرمايشات شما حوالهشان دادند. فقط بگو همين كشتي ورزش اول ما بود؟
3- به راديو پناه ميبريم از شر تلويزيون ميلي؛ صداي خام «پيرايراني» به راديو نميخورد. هيجان را در خودش قورت ميدهد تا منتقل نشود از روزنههاي تلفن همراهش! «عامل» را كمتر بازي ميدهد تا همه ايران بداند كه او فرستاده راديو است و هاديخان، عاملي بيش نيست. عجيب است كه پيرايراني پس از سالها حضور مستمر در اعزامهاي برونمرزي، هنوز كشتيگيران مطرح جهان را نميشناسد، خيلي عجيب است كه كشتي گير فيناليست را «نفر ديگر» خطاب كند و بد است وسط پخش گزارش، محو در كشتي شود و شنوندهاش فراموش! خوب نيست اينهمه كشتي ندانستن و فنوناش را نشناختن، اما در نبود پدر، خوب است ناپدري را «آقاجان» خطاب كنيم و باز هم نپرسيم «چرا؟. نپرسيم همه اينها«چرا؟»و نميپرسيم.
اعترافميكنم: «قلم زدن براي مطبوعات اينروزها بيشباهت به كورتاژ كردن نيست؛ با اينكه ميداني مطلبت مرده به دنيا ميآيد، اما مينويسي و درد ميكشي!»