آن مرد آمد. آن مرد متاسفانه به عرصه انتخابات آمد. آن مرد اسب نداشت، با لبخند
آمد. كاش آن مرد اسب داشت، نميخنديد، نميآمد. آن مرد با اعتماد بهنفس مثالزدني
آمد. آن مرد روي اعصاب است. پدرم ميگويد خلايق هر چه لايق! پدرم حرف بيربط
نميزند. پدرم حرف مفت نميزند، او بيخودي نميخندد. پدرم نميتواند مدير موفقي
باشد. آن مرد 4 سال تمام روزگارمان را سياه كرد و خنديد. روي آب نميخنديد، به ما
ميخنديد. ميخواهد 4 سال ديگر هم بخندد. كوكب خانوم زن باسليقهاي است، اما تو چي؟
موي بلند، روي سفيد، قد بلند، واه واه واه. پدرم ميگويد وسط بحث جدي لودگي نكن، من
نميتوانم چيزي به او بگويم. پدرم زورش زياد است با اين حالش. پدرم كمربند دارد؛
كمربند مشكي نه، كمربند سگكدار. آن مرد كمربند ندارد، اما زورش زياد است و
ميتواند به كيش ما بخندد. آن مردي كه باعث شد اين مرد بيايد را خدا بگويم چكارش
كند. آن مردها چقدر ميآيند. هي ميآيند، هي تمام نميشوند. پدرم ميگويد حرف سياسي
نزن پدرسوخته... من به او چي بگويم آخر؟ آن مرد ادعا ميكند با قدرت ميآيد، اما من
مطمئنم قدرت با او نميآيد. قدرت همسايه محمدرضا نصيري ايناست كه وانت دارد. او اهل
اينجور بازيها نيست. قدرت ميداند كجا بايد بيايد، آن مرد نميداند اما هميشه
ميآيد. قدرت نان بازويش را ميخورد، آن مرد نان بازوي قدرت را ميخورد، خيليها
نان بازوي قدرت را ميخورند. دلم براي بازوي قدرت ميسوزد. پدرم ميگويد اين قدرت
با آن قدرت فرق دارد؛ فرقش را از چشمم ميتوانم بخوانم. من حالا بزرگ شدم و همه چيز
را ميتوانم بخوانم اما خودم را ميزنم به نفهمي. پدرم ميگويد نفهمي خيلي شغل خوبي
است، آدم لااقل عذاب نميكشد. پدرم هميشه عذاب ميكشد. آن مرد كه بيايد بيشتر هم
عذاب ميكشد. هر كسي با قدرت ميآيد پدرم عذاب ميكشد. آن مرد با قدرت ميآيد اما
عذاب نميكشد. قدرت پدرم را عذاب ميدهد. پس نتيجه ميگيريم ما قدرت را دوست
داريم.