تبليغاتX
ساز مخالف

تيمي كه براي ما نمي‌جوشه ... چي؟


بازيكنان تيم بحران‌زده‌ پشت درهاي بسته و در غياب سرمربي خود جلسه توطئه مي‌گذارند تا اگر قسمت شود تيم را زمين بزنند. غيبت چند بازيكن تاثيرگذار فضا را براي هم‌انديشي بهتر محيا مي‌كند، اما بعضي از بازيكنان چون به زبان شيرين هميشه پارسي مسلط نيستند، متوجه مباحث طرح شده نمي‌شوند.

داخلي – روز – رختكن

بازيكن 400 ميليوني: آقايون من فكر مي‌كنم ...

بازيكن دوزاري: چيكار مي‌كني؟

400 ميليوني: فكر مي‌كنم ... تا چشت در آد!

دوزاري: آفرين، آفرين، من به تو افتخار مي‌كنم. عرض مي‌كردين!

400 ميليوني: بله، مي‌فرمودم! من ... حالا بگم فكر مي‌كنم كه دروغه اما احساس مي‌كنم بايد كم‌كاري كنيم!

بازيكن بي‌غيرت نمي‌خوايم، نمي‌خوايم: مگه تا حالا داشتيم چيكار مي‌كرديم؟!

بازيكن 500 ميليوني: ببينيد آقايون، بي‌تعارف ما هيچ‌كدوم‌مون فصل بعد توي اين تيم نيستيم؛ تيمي كه براي ما نمي‌جوشه، ... چي؟

دوزاري: شلوار سفيد پاشه؟!

500 ميليوني: خير

هميشه مصدوم: پس چي پاشه؟

بازيكن بي‌غيرت، نمي‌خوايم نمي‌خوايم: آقا پاشو ول كنيد، بچسبيد به اصل موضوع!

در اين هنگام هر كسي به يك چيزي مي‌چسبد كه در حوصله اين بحث نمي‌گنجد!

بازيكن تازه وارد: آقايون شما بايد خجالت بكشيد از اين كارتون ... من اين شرايط رو برنمي‌تابم!

بازيكن گيس‌بريده: بتاب بابا!

بازيكن بي‌غيرت، نمي‌خوايم نمي‌خوايم: ببين مي‌خواي نظم تيم رو بهم بزني، باهات برخورد مي‌كنيم‌ها ... ما در اين شرايط بحراني به همدلي نياز داريم و اجازه نمي‌ديم كسي حاشيه درست كنه برامون!

دوزاري: خب حالا بايد چيكار كنيم؟

بازيكن بي‌غيرت، نمي‌خوايم نمي‌خوايم: ما كم‌كاري مي‌كنيم اما تو همون بازي هميشگي‌ات رو بكني هم كفايت مي‌كنه!

دوزاري: آخه ما اون موقع كه نهايت تلاش‌مون رو مي‌كرديم حال و روزمون اون بود، اگه كم‌كاري كنيم ... راستي اگه ما كم‌كاري كنيم اصلا كسي متوجه مي‌شه؟

بازيكن بي‌غيرت، نمي‌خوايم نمي‌خوايم: بايد تلاش خودمون رو بكنيم؛ يا ما، يا هيچكس ديگه!

دوزاري: نذر شقايق مي‌كنم ....

ساير بازيكنان: يا ما، يا هيچكس ديگه!

يكي از بازيكنان بلند مي‌شود و مجلس را در دست مي‌گيرد كه در همين حين سرپرست تيم وارد مي‌شود و از بازيكنان مي‌خواهد براي نيمه دوم بازي راهي زمين مسابقه شوند. با شنيدن سوت شروع بازي، بازيكن دوزاري وسط زمين راه مي‌رود و از اماكن تاريخي ورزشگاه آزادي ديدن مي‌كند. در بين مسير مقداري خريد براي منزل انجام مي‌دهد و غرق در شكوه و عظمت تهران مي‌شود. با هر توپي كه به او پاس داده مي‌شود حريف آرايش هجومي مي‌گيرد اما همه اين بي‌غيرتي‌ها چيزي از ارزش‌هاي كار بچه‌هاي ما كم نمي‌كند. حملات همه جانبه تيم حريف ادامه دارد اما توپ‌ها با درخشش معدود بازيكناني كه در جريان توطئه نبودند دفع مي‌شود. ناگهان توپي در موقعيت بسيار خوبي به بازيكن بي‌غيرت مي‌رسد ...

بازيكن بي‌غيرت نمي‌خواي نمي‌خوايم: نامردا چرا منو توي اين موقعيت قرار مي‌دين؟ حالا من با اين توپ چيكار كنم؟ اگه گل بزنم چطور تو روي شماها نگاه كنم؟ يكي به من بگه چه خاكي توي سرم بريزم؟

گيس بريده: از روي توپ بپر خنگول!

بازيكن بي‌غيرت كه به سختي مي‌توانست اين توپ را تبديل به گل نكند در يك اقدام عجيب از روي توپ مي‌پرد و در همان حال زمزمه مي‌كند:«سرخي من از تو، زردي تو از من ... سرخي من از تو، زردي من از تو ...»!

كادر فني با ايما و اشاره از او مي‌پرسد چه مي‌كند كه بازيكن بي‌غيرت وانمود مي‌كند مشغول انجام رسم و رسوم چهارشنبه‌سوري است! سرمربي تيم كه متوجه جو حاكم بر تيم مي‌شود، مسوول تدارك تيم را با بازيكن 500 ميليوني تعويض مي‌كند.

مسوول تداركات: آقا من چيكار بايد بكنم؟

سرمربي: تو فقط بازيكن دوزاري رو مهار كن، بقيه‌اش با من! باور كن كار سختي نيست، فقط نذار توپ بهش برسه!

با انجام اين تعويض، تماشاگران در جريان واقعيت امر و توطئه‌اي كه شكل گرفته قرار مي‌گيرند و شروع مي‌كنند به سر دادن شعار عليه بازيكنان بي‌غيرت اما آنها كه بي‌عارتر از اين حرف‌ها هستند براي هواداران دست تكان مي‌دهند و بوس مي‌فرستند! بازي با شكست تيم بحران‌زده به پايان مي‌رسد و بازيكنان راهي رختكن مي‌شوند. سرمربي كه از اين بي‌غيرتي و بي‌وجداني شوكه شده بود با لبخندي سرشار از الفاظ ركيك به چهره بازيكنان بي‌غيرت و دوزاري و 400 ميليوني و 500 ميليوني نگاه مي‌كند...

دوزاري: بي‌غيرت! چهار تا خورديم داره مي‌خنده!

بازيكن بي‌غيرت: من كجا خنديدم؟!

دوزاري: با تو نبودم بابا، اين اجنبي رو مي‌گم! حيثيت و غيرت ايراني و خليج هميشه پارس و درياي خزر و همه چيزمون رو لكه‌دار كرد.

بازيكنان به نوبت حرف‌هاي يكديگر را تاييد مي‌كنند و از رختكن خارج مي‌شوند. تماشاگران متعصب با ديدن بازيكنان شعارها را از سر مي‌گيرند اما بي‌غيرت‌ها در كمال آرامش با حركات دست براي آنها آي‌لاو يو مي‌فرستند و ابراز احساسات مي‌كنند.نويسنده از اينكه اين نوشته ممكن است كسي را بخنداند راضي نيست اما پر كردن شكم زن و بچه  پز روشنفكري بر نمي‌دارد.

لحظاتي بعد اخبار ورزشي اعلام مي‌كند چند هوادار در راه بازگشت به منزل دچار سانحه شدند و جان خود را از دست دادند. تعدادي از هواداران سكته مي‌كنند و كج و ماوج مي‌شوند. همان هنگام پدري اشك‌هاي روي گونه پسربچه 8 ساله‌اش را پاك مي‌كند و فرداي آن روز يكي از روزنامه‌هاي ورزشي تيتر مي‌زند:« بازيكن بي‌غيرت و گيس‌بريده تيم بحران‌زده ساعاتي پس از پايان بازي در يك پارتي شبانه دستگير شدند!»


+تاریخ شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 4:54 نویسنده احسان پیربرناش |

يازدهمين شماره مجله خط خطي منتشر شد:

بر خلاف صدا و سيماي كشورمان كه بي‌ هيچ رقيبي به پخش انحصاري آگهي‌هاي بازرگاني مباردت مي‌ورزد و با اين وجود دليلي براي بالا بردن كيفيت فيلم‌ها و سريال‌هاي تهيه شده و يا حتي كپي شده نمي‌بيند، شبكه‌هاي ماهواره‌اي براي تدوام حيات خويش علاوه بر رقابت كيفي با ساير شبكه‌ها، مجبور به رقابت در كسب آگهي‌هاي بازرگاني و درآمدزايي از اين طريق هستند. قرار گرفتن در بازار رقابتي منجر به كاهش نسبتا شديد نرخ آگهي‌ها شده و مديران شبكه را مجبور مي‌كند هر نوع كالايي كه پولي براي تبليغش مي‌دهند را فارغ از كاربردي كه دارد، با آب و تاب توصيه كنند. اين نوع از درآمدزايي به خودي خود هيچ ايرادي ندارد، اما وقتي با خانواده سر سفره شام نشسته‌ايد و ناگهان انسان دلسوزي دست مي‌گذارد روي ناتواني‌هاي متعدد شما و دست بردار نيست، حتما بدون ايراد نمي‌تواند باشد.

مواد لازم:

شعور مخاطب: يك قاشق چايخوري به ازاي هر اقيانوس

افراد سر سفره: يك خانواده كامل و متعصب

گوينده پر حرارت و سرشار از توانايي: يك عدد

مرد و زن زيبا براي تبليغ كالا: به ميزان كَرم‌ سازندگان تبليغات

پسر نابالغ: يك عدد

افراد درمان شده در تبليغات: تقريبا به اندازه جمعيت جهان

 

اجراي آگهي تبليغاتي:

چنين آگهي‌هايي معمولا با صداي پرشور جواد خياباني كه نه، اما با طرح سوالي كليدي از سوي يك نفر پرشور در همان حد و اندازه‌ها آغاز مي‌شود...

«آيا از ناتواني جسمي رنج مي‌بريد؟» پ ن پ، جاي شما خالي، از ناتواني جسمي لذت مي‌بريم و در پوست خود نمي‌گنجيم! از شما چه پنهان آخر هفته‌ها با بچه‌ها دور هم جمع مي‌شويم و از ناتواني‌هايمان مي‌گوييم و تا صبح مي‌خنديم. اين سوال است خداوكيلي سر سفره شام با اين تن صدا مطرح مي‌كني؟ تبليغاتش را شما مي‌كنيد، سودش را شما مي‌بريد، نگاه‌هاي سرزنش‌ كننده‌اش را ما بايد تحمل كنيم؟

«آيا از انزواي زودرس خسته شده‌ايد؟ آيا براي درمان ناتواني‌هاي خود هزينه‌هاي زيادي را متحمل شده‌ايد؟ آيا لذتي كه ما مي‌بريم را شما نمي‌بريد؟ ناتواني خود را به دست متخصصان ما بسپاريد!»

بعد از برطرف كردن ناتواني جسمي و معرفي فايرفاكس (!)، نوبت به برطرف كردن ديگر نقاط ضعف شما مي‌رسد.

«برطرف كننده چين و چروك صورت تنها در سه دقيقه؛ با كرم‌هاي ضد چين و چروك، ضد جوش، ضد حساسيت، ضد حمله، ضد زنگ، ضد حال، ضد يخ، ضد بارداري، ضد نفخ و ضد آفتاب كمپاني ما، چهره واقعي خود را زير لايه‌هاي متعدد كرم پنهان كنيد. كرم طلايي خط خطي، سرشار از ويتامين‌هاي آ، ب، پ، ت، خ، ژ، ظ، عين، كلسيم، پتاسيم، پروستات، پي اچ دي، اچ آي وي، جي ال ايكس و دي‌وي‌دي ... كرم‌هاي نقره‌اي خط خطي سرشار از پروتئين، كافئين، هرويين، كوكايين، پني‌سيلين، كدئين، داروين، پروين، خوبين؟، چوبين، آرمين، كجايين؟ كي‌ مي‌رسين؟ پس ما منتظريم. قربونت، خداحافظ»

«آيا به دليل كوتاهي قد خود موقعيت‌هاي زيادي را از دست داده‌ايد؟ آيا دختر مورد علاقه‌تان را با آدم قد بلندي ديده‌ايد؟ آيا حالتان از آدم‌هاي قد بلند و خوش‌تيپ و مودار بهم مي‌خورد؟ با پوشيدن كفش‌هاي بلند ما كوتاهي قد خود را فراموش كنيد. كفش‌هاي ما تنها با نيم متر پاشنه، كوتاه قامتي شما را به شيوه‌اي زيركانه پنهان مي‌كند. قد خود را به ما بسپاريد.»

« از اضافه وزن رنج مي‌بريد؟ سرتان به مو حساسيت دارد؟ فكر مي‌كنيد آدم كچلي هستيد؟ پس هنوز سردبير ما را نديده‌ايد. اعتماد به‌نفس مثال‌زدني را از امين مويدي ياد بگيريد.»

«افسرده شدي بدبخت؟ آيا كلا آدم داغون و نافرمي هستيد؟ آيا كسي شما را به كتف خودش حساب نمي‌كند؟ با توام يه وري! آيا از اينكه اينجوري هستي خجالت مي‌كشي؟ خب لابد خواست خدا بوده اما شما مي‌توانيد با قرص‌هاي فراموشي كمپاني ما وضعيت فعلي‌تان را به دست فراموشي بسپاريد. با ما آلزايمر را تجربه كنيد.»

 

نتيجه‌گيري از تبليغات:

از چنين تبليغ‌هايي مي‌توان اينطور استنباط كرد كرد كه ما آدم‌هاي چاق و قد كوتاه و كچل و چروكي هستيم كه به دليل ناتواني‌هاي متعدد به افسردگي شديدي دچار شديم و اين بنده‌هاي خدا زندگي‌شان را گذاشته‌اند پاي برطرف كردن دردها و رنج‌ها و نيازهاي ما. باور كنيد اگر اينقدري كه اينها به فكر نيازها و ناتواني‌هاي ما هستند، پدر و مادر ما به فكرمان بودند، الان حال و روزمان اين نبود. طفلكي‌ها معلوم نيست كي وقت مي‌كنند به گرفتاري‌ها و مشكلات خودشان برسند. دست‌شان درد نكند، خيرشان قبول اما نكته اينجاست كه بعيد است ناتواني ما در حدي باشد كه تبليغ مي‌شود. وقتي با وضعيت كنوني پوشش در جامعه، مردم ما به حدي تحريك مي‌شوند كه چنين آماري از تجاوز به عنف، تجاوز با صلح و شادي‌هاي پس از گلي را به ثبت يونيسف مي‌رسانند، دستيابي به توانايي‌هاي صلح‌آميز جسمي بيش از اين قطعا خسارات غيرقابل جبراني به همراه خواهد داشت. اگر هم مي‌بينيد مردم ما خودشان را كنترل مي‌كنند نه اينكه شنا بلد نيستند، نه اينكه حتي آب نمي‌بينند، بلكه اين منطقه «شنا ممنوع» است داداش گلم!

 

+تاریخ دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1391ساعت 0:17 نویسنده احسان پیربرناش |

 

علي پروين به همراه مترجمش آرش فرزين وارد دفتر باشگاه پرسپوليس مي‌شود و ليست بازيكنان فصل بعد را به رويانيان تحويل مي‌دهد. دنيزلي درست روبروي پروين نشسته و به نقش خود در اين تيم مي‌انديشد.

پروين: اين داره چيكار مي‌كنه؟

آرش فرزين: داره مي‌انديشه!

پروين: چيه واسه خودت مي‌انديشي مرد حسابي؟ فكر كردي اينجا كجاست؟ ببين قشنگ(!)، اينجا جاي انديشيدن و اينجور قرتي‌بازي‌ها نيست، مربي بايد غيرت داشته باشه!

ترجمه آرش فرزين: علي آقا داره از من تعريف مي‌كنه و مي‌گه اين پسر حتما بايد در كادر فني باشه!

پروين: اول از همه رحمتي رو مي‌خوام.

آرش فرزين: سلطان مي‌گه بعد از آرش، مهدي رحمتي رو مي‌خوام.

هنوز دستور سلطان صادر نشده دو فرد قوي جثه مهدي رحمتي را دست بسته به حضورش مي‌آورند. رحمتي، رويانيان و دنيزلي را كه مي‌بيند خيالش كمي راحت مي‌شود و زبان باز مي‌كند.

رحمتي: از همه‌تون شكايت مي‌كنم، اين چه طرز بازيكن جذب كردنه؟ من با كليه حقوق خودم آشنا هستم و اين موضوع رو تا آخرش پيگيري مي‌كنم، دروازه‌بان اول تيم ملي رو كي اينهمه راه توي صندوق عقب مي‌آره واسه مذاكره؟ هيچكس از اينجا خارج نمي‌شه تا برادران محترم و زحمت‌كش نيروي انتظامي تشريف بيارن... (سپس با موبايلش 110 را مي‌گيرد) الو، خسته نباشيد آقا، يه ماشين مي‌خواستم واسه دفتر باشگاه پرسپوليس ... جانم؟ ندارين؟ من اشتراك 1111 هستم، لطفا هر وقت ماشين‌تون اومد ...

به اينجاي صحبت‌هايش كه رسيد علي پروين با زبان اشاره و لبخندي پيروزمندانه به ديگران مي‌فهماند رحمتي الكي دارد با موبايل حرف مي‌زند جون تلفنش به پريز وصل نيست! رويانيان كه مي‌بيند كار دارد به جاهاي باريك مي‌كشد دست به كار مي‌شود و بطري نوشابه روي ميز را با لبخندي دلنشين و خوفناك نشانش مي‌دهد. رحمتي با سرعتي باور نكردني آرام مي‌شود!

رحمتي: زورگيريه؟!

رويانيان: نه عزيز من، منظور اينه كه بفرماييد نوشابه! اصولا نوشابه رو براي خوردن مي‌آرن.

رحمتي: (نفس عميقي مي‌كشد) آهان، خيالم راحت شد. يعني مي‌تونم به اعتراضم ادامه بدم؟

رويانيان: نه ديگه، همه‌اش كه واسه خوردن نيست!

پروين: سردار اجازه بده من به زبون خودم باهاش صحبت كنم. آقا مهدي شما چند مي‌گيري با ما باشي؟

رحمتي: به خاطر گل روي شما 999 تا!

پروين (با صدايي اشك‌آلود!): مي‌بيني سردار؟ مي‌بيني خاطر ما چقدر واسه اين بچه‌ها عزيزه؟ از دوره‌اي كه خودمون بازي مي‌كرديم هم ارزونتر داره حساب مي‌كنه! ببين مهدي جون، 30 درصد قراردادت رو اول كار بهت مي‌ديم، 30 درصد باقيمونده رو آخر فصل!

رحمتي: اين كه مي‌شه 60 درصد!

پروين: خب كه چي؟ منظورتو متوجه نمي‌شم!

رحمتي: پس بقيه‌اش چي؟

پروين: بقيه‌اش مال خودت، نوش جونت! سردار 300 هزار تومن بشمار بده بهش كه همينجا امضا كنيم و خلاص!

رويانيان: علي آقا منظور رحمتي 999 ميليون تومن بوده، نه 999 هزار تومن!

پروين: چي؟! 999 ميليون تومن؟! مگه نوش چنده؟ نخواستيم آقا، نخواستيم. اصلا خودم لخت مي‌شم مي‌رم تو گل!

رويانيان: آقا شما هم كه دنبال بهونه‌اي لخت شي! اينجوري كه نمي‌شه مذاكره كرد.

آرش فرزين: (با صدايي بلند) سلطان مي‌گه كسي روي حرف من حرف نزنه!

رويانيان: اما ايشون كه هنوز چيزي نگفتن.

آرش فرزين: حتما بايد بهتون يه چيزي بگه؟ چرا احترام خودتونو نگه نمي‌داريد؟!

رويانيان بلافاصله براي خودش پا مي‌چسباند تا احترام خودش را نگه دارد. مهدي رحمتي از فرصت استفاده مي‌كند، زير لب چيزي مي‌خواند و ناگهان غيب مي‌شود. پروين كه در پروژه جذب رحمتي شكست خورده بود اينبار هوس جذب دنيزلي به سرش مي‌زند.

پروين: خب آقا ديريزلي! شما چند مي‌گيري؟

دنيزلي لبخندي به پروين مي‌زند.

پروين: اين چي گفت آرش؟!

+تاریخ جمعه یکم اردیبهشت 1391ساعت 15:44 نویسنده احسان پیربرناش |

ديالوگ بازي

انصافا لذتي كه در تصاحب ستون‌هاي موفق هست، در زحمت كشيدن و ساختن ستون‌هاي موفق نيست. با همين مقدمه كوتاه بايد متوجه شده باشيد كه ابولفضل رودگر يكي ازموفق‌ترين ستون‌هاي تماشاگر را به حال خودش رها كرده و رفته، اما از آنجايي كه ما دنبال گوزن نذري مي‌گرديم، ادامه اين موفقيت را مي‌گيريم و پيش مي‌رويم تا اين ستون را به سرنوشت ديگر ستون‌هاي مجله دچار كنيم تا در نهايت كسي به ياد نياورد ديالوگ‌بازي زماني براي خودش اسم و رسم و مخاطباني داشت. به پاس قدرداني از زحمات رودگر، كماكان از او به‌عنوان يكي از بازيگران نمايشنامه‌ها استفاده مي‌شود!

 

جاده كاشان – خارجي – شب

علي دايي و برادرش محمد، به همراه مياچ و ابولفضل رودگر در حال بازگشت به تهران تصميم مي‌گيرند براي رانندگي كردن قرعه‌كشي كنند. علي دايي با خدا لابي مي‌كند و مي‌نشيند پشت فرمان اتومبيل!

ماشين دايي با خودش زمزمه مي‌كند: به خشكي شانس

علي دايي: تو خوبي!

مياچ: البته اين بازي در كشور ما يكجور ديگه انجام مي‌شه و هر كسي كه تك بياره برنده‌ست

علي دايي: اينجا ايرانه عزيز من ... هر كسي تك بياره من مي‌شينم پشت فرمون

مياچ (با ترس و لرز): البته اعتراف مي‌كنم بازي شما قشنگ‌تره!

(علي دايي كه عاشق ترس‌هايي از اين جنس است بلافاصله تصميم مي‌گيرد جذابيت‌هاي ديگرش را هم بروز بدهد. از همين رو فرمان اتومبيل را رها كرده، به سمت ته‌نشينان اتومبيل برمي‌گردد و فراموش مي‌كند در حين رانندگي نبايد به جاده پشت كرد.)

علي دايي: مي‌خوام يه جوك بگم غش كنيد از خنده

(محمد دايي كه به برادرش اعتماد كامل دارد بلافاصله از خنده غش مي‌كند! ماشين به دايي هشدار مي‌دهد به حالت اوليه بازگردد اما دايي وقعي نمي‌نهد.)

ابولفضل رودگر: توي جمله قبلي «وقعي نمي‌نهد» به فضاي كلي كار نمي‌خوره

احسان پيربرناش: اون ديگه به خودم مربوط مي‌شه!

علي دايي: عزيز من، اگه مي‌خواين فقط با خودتون صحبت كنيد ما همين جا پياده مي‌شيم، خودتون بريد چپ كنيد.

(محمد دايي كماكان از خنده غش كرده و براي به هوش آمدن منتظر دستور علي است.)

علي دايي: حالا كه اصرار مي‌كنيد جوكم رو تعريف مي‌كنم! يه روز، يه بابايي ميره خارج!

(از آنجايي كه محمد هنوز به هوش نيامده كسي نمي‌داند جوك دايي تمام شده و بايد بخندند. همه يكديگر را نگاه مي‌كنند و گويي تاسف مي‌خورند. در همين لحظه ماشين از كنار جيگركي رد مي‌شود و مياچ هوس ديزي مي‌كند!)

مياچ: علي آقا يه 10000تومن داري يه ديزي بزنيم؟

علي دايي : 10000 تومن وجه رايج كشور؟ مگه مي‌خوام برم واسه تجارت؟

(مياچ با ناراحتي گوشت شستش را مي‌خورد تا منت قصاب را نكشد. ماشين براي چندمين بار به دايي هشدار مي‌دهد كه به حالت اوليه برگردد اما دايي به كوري چشم بعضي‌ها كماكان وقعي نمي‌نهد ... اصلا خيلي وقعي نمي‌نهد ... وقعي نمي‌نهد و باز هم وقعي نمي‌نهد! از آنجايي كه اين ماشين‌هاي خارجي با دايي مشكل دارند و مي‌خواهند براي او حاشيه درست كنند، پرادو خودش را از مسير اصلي خارج مي‌كند و سي، چهل متر روي سقف خودش را مي‌كشد. علي دايي به پرادو دستور مي‌دهد بايستد اما اينبار پرادو وقعي نمي‌نهد! دايي اميدش را از دست نداد و اينبار به برادرش دستور توقف داد. محمد پاهايش را روي زمين گذاشت، دستي پرادو را بغل كرد و ماشين ايستاد!)

علي دايي (به محض ديدن مامور راهنمايي و رانندگي): دو ميليون تومن پول و 5000 دلارم رو دزديدن! ساعت برليانم نيست. خونه‌ام، مغازه‌هام، كارمندام نيستن ... چرا امنيت نداريم؟ پس اين ماليات‌هايي كه ما مي‌ديم كجا خرج مي‌شه؟ لابد الان مي‌خواي منو جريمه هم بكني؟ باور كن جريمه‌ كني به وكيلم زنگ مي‌زنم مي‌گم از مايلي‌كهن شكايت كنه كه اونم فضاي فوتبال مملكت رو متشنج كنه! حالا ديگه خودت مي‌دوني... يا ولم كن برم، يا هيچكس ديگه!

(مياچ در حالي كه كماكان شستش را مي‌جود، به ماجراي جيگركي و 10000 تومن وجه نقد مي‌انديشد. نويسنده جديد ديالوگ‌بازي وانمود مي‌كند به تاثير منفي تعطيلات روي مطالب مي‌انديشد. ابولفضل رودگر با تاسف سري تكان مي‌دهد اما نويسنده وقعي نمي‌نهد!)

+تاریخ شنبه نوزدهم فروردین 1391ساعت 1:11 نویسنده احسان پیربرناش |

ويژه‌نامه نوروزي تماشاگر با كوله‌باري از مطالب خواندني و نخواندني (ديدني) منتشر شد. 


تيم ما جوونه ... بضاعت ما همينه!

باورش سخت است اما خداوكيلي براي انتشار مجله‌اي كه پيش روي شماست افراد زيادي زحمت مي‌كشند. خب بضاعت ما همين است و اصرار داريم با همين بضاعت براي شما مجله منتشر كنيم. شما با بي‌بضاعتي ما مشكلي داريد؟ چرا اينجوري با ترحم و دلسوزي نگاه مي‌كنيد؟ گفتيم بضاعت‌مان كم است، ايدز كه نداريم مرد حسابي. مي‌گوييد چكار كنيم؟ از ديوار مردم بالا برويم خوب است؟ برويم اختلاس كنيم بهتر است؟ حتما بايد بي‌خود و بي‌جهت از خودمان تعريف كنيم كه گولتان بزنيم؟ جنبه صداقت نداريد؟ ما بي‌بضاعت‌ها نبايد يك لقمه نان بخوريم؟ چرا با قشر بي‌بضاعت جامعه اينجوري برخورد مي‌كنيد؟ مي‌دانيد از همين مجله چند خانوار نان مي‌خورند؟ نمي‌دانيد ديگر، الان برايتان حساب و كتاب مي‌كنيم تا آمار اينجا كلا دست‌تان بيايد.

نان‌آور مجله

عليرضا دبير در اين مجموعه دبير سرويس نانوايي است؛ به عبارتي آدمي با خروارها مدال جهاني و المپيك وظيفه تهيه نان مجموعه را برعهده دارد. برويد حساب كنيد ما ديگر چه آدم‌هاي مهمي هستيم كه نان‌مان را عليرضا دبير تهيه مي‌كند! مديرمسوول و صاحب امتياز و اينجور قرتي‌بازي‌ها كه تعارف است اما ما به دبير اجازه مي‌دهيم در قبال حقوقي كه به ما مي‌دهد خودي نشان بدهد و جلوي چشم چهار تا غريبه به ما امر ونهي كند؛ البته در نهايت ما كار خودمان را مي‌كنيم و قهرمان اسبق كشتي جهان به‌رغم مقاومت‌هايي كه مي‌كند تقريبا با اين قضيه كنار آمده. 

نان‌خور مجله

همان ناني كه عليرضا دبير مي‌آورد را كلا سردبير روزنامه مي‌خورد و خميرش را به ما مي‌دهد تا ما بين خودمان تقسيمش كنيم. اين شيوه ناعادلانه تقسيم ثروت در نهايت به اعتراض گسترده مردم دنيا تحت عنوان «جنبش تسخير وال‌استريت» انجاميد اما ميثم زمان‌آبادي در واكنش به مايه‌داري‌اش تنها به گفتن دو جمله كوتاه قناعت كرد:«كو؟ بيا بگرد!»

دبير سرويس كردن تحريريه

اصرار محمدرضا نصيري براي اثبات بامز‌گي حكايت ديروز و امروز نيست. دبير تحريريه تماشاگر كه غير از پاسخ به پيامك‌هاي شما، مسووليت دشوار بيدار كردن بچه‌ها و خفت كردن مطلب را هم برعهده دارد، پس از بيان هر جمله چنان مظلومانه منتظر خنده‌هاي قاه‌قاه آدم مي‌ماند كه دل هر مسلماني برايش كباب مي‌شود. البته همه جا گفته آدم محبوبي است، شما هم بگوييد زده، خوبيت ندارد!

دبيران سرويس كردن نصيري

بنده‌خدا محمدرضا نصيري اگر آنقدري كه براي گرفتن مطلب دنبال من و امير وفايي مي‌دود، وقتش را صرف زن و بچه‌اش مي‌كرد، الان حال و روزش اين نبود. بالاخره كار كردن با آدم‌‌هاي بزرگ سختي‌هاي خاص خودش را دارد و سردبير و دبير تحريريه تماشاگر اين دردسرها را به جان مي‌خرند تا ما در خدمت‌شان باشيم، با اين حال اما چند دفعه‌اي عذرمان را خواستند كه چون عصباني بودند توجه نكرديم و با جديت به كارمان ادامه داديم. مطالب بسيار بامزه، آموزنده و پرمحتوايي كه در ستون «اين ده نفر» مي‌خوانيد ابتداي امر كار مشترك امير وفايي و بنده (احسان پيربرناش) بود ، اما با سانسورهاي متعدد نفراتي چون نصيري، زمان‌آبادي، دبير، حسيني، اعضاي محترم شوراي شهر، شهردار محترم تهران و ساير نهادهاي ذيربط و بي‌ربط كه هر روز تعدادشان بيشتر مي‌شود، اينروزها خواندن مطالب اين ستون براي خودمان هم تازگي دارد. 

عجب گوشتي!

از تيتر اين بند حتما متوجه شده‌ايد كه صحبت از محمدجواد زمان‌آبادي با كوله‌باري از گوشت و چربي اضافه است. البته آنهايي كه دستشان به اين گوشت نمي‌رسد مي‌گويند «پيف پيف، بو مي‌ده» اما خودش ادعا مي‌كند هر دو ماه يكبار استحمام مي‌كند و مداركي هم براي اثبات حرفش دارد كه نشان‌مان مي‌دهد. محمدجواد «دبير سرويس مردم‌آزاري» و مسوول رو كردن دست زحمت‌كشاني‌ست كه در ورزش خدمت مي‌كنند. نامبرده مدتي‌ست به خدمت مقدس سربازي مشرف شده و طي همين مدت كوتاه بيش از 400 كيلو لاغر كرده!

نقش آمادگي جسماني در تهيه مصاحبه

«دبير سرويس رايزني» مجله، احمد دباغ‌زاده، معروف به عمو دباغ است. گاهي كه بچه‌هاي منهاي فوتبال نياز فوري به مصاحبه‌اي دارند و فرد مصاحبه شونده را پيدا نمي‌كنند، عمو دباغ با استفاده از قدرت‌بدني مثال‌زدني‌اش ظرف 5 دقيقه طرف را به دفتر مجله مي‌آورد، چند برگ كاغذ را روي ميز مي‌كوبد و مي‌گويد:«اين خودش، اينم حرف‌هايي كه بايد بزنه!»

فمينيست مخفي!

ساسان شادمان فكر مي‌كند چون در سرويس فوتبال خارجي فعاليت مي‌كند بايد اداي خارجي‌ها را هم در بياورد اما اين‌قبيل اداها در تماشاگر محكوم به نيشخند است. «دبير سرويس كانون گرم خانواده» يكي از فعال‌ترين اعضاي مخفي فمينيست‌هاست كه بارها در حين «بله قربان» گفتن به همسرش دستگير و مورد شماتت و سرزنش قرار گرفته.

رستم كوچولو

به قد و قواره نيست، به ريشه است! اين مثل قديمي در معرفي اميرمحمد يعقوب‌پور متاسفانه بايد به اين حال و روز مي‌افتاد. «دبير سرويس آمار و ارقام» مجله با همين سن و سال كمش عمريست دنبال مرتب كردن و جابه‌جا كردن اعداد است و بارها در حين مجادله و دعوا با 4 و 6 و 8 و 3 و 2 و ساير اعداد مشاهده شده، كه با وساطت بچه‌ها يقه يكديگر را ول كردند و روي هم را بوسيدند. رستم كوچولوي شاهنامه ما، هيچ ارتباطي به آن رستم دستان ندارد، اما دوست دارد داشته باشد.

يادته بچه بودي ...؟!

كلا دو روز نمي‌شود برادرم - ايمان پيربرناش- وارد مطبوعات شده اما با ستون «فوتباله داريم؟» براي خودش نيمچه محبوبيتي كسب كرده كه اميدوارم هر چه زودتر حباب اين محبوبيت پوشالي بتركد و جاي خود را به نفرت بدهد! گفتم مي‌آورمش توي مطبوعات، بالاخره هيچي كه نباشد از اعتياد بهتر است، خوب كه دستش راه افتاد كاري چيزي داشتيم مي‌ريزيم روي سرش، روي دستش، ... اما با ادامه اين وضعيت روزي را مي‌بينم كه بايد زير دستش كار كنم، توسري بخورم و حقوق بگيرم. البته از دوران طفوليتش خطراتي دارم كه قطعا دوست ندارد رسانه‌اي شود، براي همين فعلا خيالم بابت اين قضايا راحت است.

چشم‌هاي آبي تيله‌اي ابراهوم

در كنار جوان‌ترهايي كه در اين مجموعه به كار مشغوليم، باتجربه‌هايي هم حضور دارند كه سيگار از دستشان بچكد، انتقال تجربه عمرا نمي‌چكد. ابراهوم افشار دبير سرويس «يادآوري بدبختي و درماندگي و آسمان بي‌ستاره نسل سوم» يكي از باتجربه‌هاي تاريخ مطبوعات ورزشي است كه افتخار همكاري با ايشان نصيب‌مان شده. حالا در زندگي‌اش چه گناهي كرده كه مستحق اين همكاري شناخته شده بر ما هم پوشيده است.

دبير سرويس پروازي

محمود عبداللهي دبير سرويس پروازي منهاي فوتبال است كه هر از گاهي كه حوصله‌اش در منزل سر مي‌رود سري به مجله مي‌زند، سياست‌هاي كلي مجله را مي‌چيند و در نهايت مطالبش را نمي‌دهد و مي‌رود. اگر مي‌بينيد مجله سياست خاصي ندارد، علتش همان سياستي‌ست كه عبداللهي چيده و روي آن تاكيد فراوان دارد. بد نيست بدانيد ما با چنين سياستي تا اينجا پيش رفتيم، حالا حساب كنيد اگر يك سياست درست و حسابي داشتيم الان كجا بوديم.

پيش از ميلاد حميد، پس از ميلاد حميد

در خصوص سال تولد حميد هيدارن هنوز بين اهالي رسانه اختلاف نظر وجود دارد. هر كسي وارد مطبوعات شده، هيدارن را با همين ابعاد و سن و سال ديده، براي همين تشخيص سالروز تولد او به يكي از پيچيده‌ترين كارهاي مطبوعاتي بدل شده. به روايتي تولد هيدارن، خودش يك مبدا تاريخي است؛ ميليون‌ها سال قبل معدود موجودات زنده كره يخي، تاريخ را به دو دسته عمده «قبل از ميلاد حميد» و «بعد از ميلاد حميد» طبقه‌بندي كرده بودند.

دبير سرويس فك و زبان و دهان

مهدي حدادپور متاسفانه تاريخ زنده فوتبال ايران است؛ برخلاف ابراهيم افشار، حدادپور اصرار زيادي براي انتقال دانش خود به نسل بعدي دارد كه متاسفانه اين تمايل از سوي نسل بعدي تا به حال ديده نشده. يكي از ايرادهاي آموزش حدادپور اين است كه نمي‌داند يك آدم معمولي توانايي حفظ كردن كل تاريخ فوتبال اين مرز و بوم در نيم ساعت را ندارد. نابغه باشد هنگ مي‌كند، ما كه ديگر حال و روزمان معلوم است. 

نمايندگي رسمي مسي در ايران

روايت داريم در رقابتي كه پيرامون اطلاعات زندگي خصوصي مسي ميان هوادارانش و با حضور اين بازيكن شكل گرفته بود، لئو مسي پس از رسول بهروش در جايگاه دوم قرار گرفت. عنوان سومي اين رقابت پس از ساعت‌ها مجادله و بحث، مشتركا به مادر مسي و محمدحسين عباسي رسيد. رسول در تماشاگر، كوچه، خيابان، يا هر جاي ديگري كه باشد حافظ منافع مسي در آن مكان و مورد تاييد اين بازيكن آژانتيني‌ست. سخت‌ترين لحظات زندگي بهروش به گفته روانشناسان لحظاتي‌ست كه در اتاقش تنهاست و نمي‌تواند توانايي‌هاي اين ابر ستاره را به كسي گوشزد كند. 

دبير سرويس مشدي‌هاي مقيم مركز

يكي ديگر از محسنات تماشاگر، حضور قوميت‌هاي مختلف در اين مجموعه است. ‌احد علوي هرچند نماينده لهجه‌دار يكي از شهرستان‌هاست اما همه جا گفته بچه تهران است، شما هم اگر ديدينش، به رويش نياوريد. دبير سرويس مشهدي‌هاي مقيم مركز، معمولا زحمت مصاحبه‌هاي روي جلد را مي‌كشد كه از همين رو همه افرادي كه تا به حال روي جلد تماشاگر رفتند، پدر يا مادري مشهدي داشتند؛ البته احد پس از تاييد مشدي بودن خداداد، مسي، ژاوي و محمدعلي كلي، اصالت ساير گزينه‌ها را رد كرد.

سلطان COPY - PASTE

به دليل عدم تغيير طي يك سال گذشته، نظرمان در خصوص كشوريان كماكان هماني‌ست كه سال گذشته در يكي از نشريات همشهري نوشتيم: «مهدي كشوريان هميشه سرش شلوغ است و حتي فرصت سرخاراندن هم ندارد و كلا خيلي آدم مهمي است»! اين تصويري است كه كشوریان از خودش در ذهن دارد ولی متاسفانه بچه‌ها با او همكاري نمي‌كنند و چنين تصويري از او در ذهن ندارند. سلطان COPY - PASTE دنيا و حتي جهان(!)، از معدود افرادي است كه مي‌تواند ساعت‌ها با آقايي به‌نام «بوق آزاد» حرف بزند و اطلاعات ارزشمندي از او بگيرد. 


چي بگم وا...

سعيد پيرمحمويي؛ همين!


جوجه مطبوعاتي دو روزه

از ديگر مطبوعاتي‌هاي تازه به دوران رسيده كه به سرعت پله‌هاي ترقي را طي مي‌كشد مي‌توان به مجتبي هاشمي اشاره كرد. به رغم سال ها حضور در مطبوعات اما كماكان نصيري معتقد است او دو روز است وارد اين حرفه شده و نبايد از حد خودش بيشتر پيشرفت كند. اگر مبناي پيشرفت حد خودش باشد كه تا همين جا هم مجتبي زيادي پيشرفت كرده، اما انصافا اين حد پيشرفت را اگر به بچه بدهي قهر مي‌كند، مجتبي كه ديگر خودش يك پا قهرمان است! زير چاپ، روي چاپ، جلد، شناسنامه مجله و نوشتن مطالب ابتدايي و ميانه و انتهاي مجله، از جمله وظايف تعيين شده براي هاشمي است، چون تازه دو روز است وارد مطبوعات شده و بايد كار ياد بگيرد.

در انتظار كشف

ديالوگ‌بازي‌هاي تماشاگر يكي از بخش‌هاي پرطرفدار مجله است كه توسط ابولفضل رودگر نوشته مي‌شود؛ رودگر كه سال‌هاست منتظر است يكي از عالم سينما بيايد و استعداد فوق‌العاده‌اش در فيلمنامه‌نويسي را كشف كند، كماكان منتظر است ... خواهشا او را كشف كنيد كه پيمان قاسم‌خاني بدجوري دارد از نبودش سواستفاده مي‌كند و خودي نشان مي‌دهد. واقعا لازم است يك نفر اينهمه خودي نشان بدهد؟

استعدادتو به رخ من نكش لعنتي!

بدبختي ما در اين مجموعه يكي دو تا نيست؛ متاسفانه با وجود محمدرضا نصيري هر روز جوان مستعدي از راه نرسيده كشف مي‌‌شود و جاي ما هي تنگ‌تر و تنگ‌تر مي‌شود. محمدحسين عباسي كه از بچه‌هاي گل شمال است خوشبختانه به طنزنويسي علاقه زيادي ندارد اما اين حميدرضا نيازي كه از بچه‌هاي گل شمال است و طنز مي‌نويسد را كجاي دلمان بگذاريم؟ استعداد داري براي خودت داري، فكر كردي اينجا كجاست؟ مگر محمدرضا نصيري با اين سن و سال چند سال ديگر دوام مي‌آورد؟ بالاخره كه نوبت ما مي‌رسد، ببينيم آن‌موقع هم مي‌تواني استعدادت را بروز بدهي؟ 

موجود عجيب‌الگشنه

يكي عروسي كلاغ‌ها را تا به حال كسي نديده، يكي سير شدن مرتضي درخشان را؛ دبير سرويس سوخاري و كنتاكي مجله اين قابليت را دارد كه در حين غذا خوردن از گرسنگي بنالد و با استفاده از قدرت بدني خود ديگران را وادار به اهداي سهم‌شان كند. تا همين چند ماه قبل با مظلوم‌نمايي‌هاي اين موجود عجيب‌الگشنه هنگام صرف ناهار دل خيلي‌ها برايش كباب مي‌شد، اما داشتيم همكاراني كه به محض كباب شدن دلشان، درخشان آنها را لاي نان گذاشت و خورد! يعني با چنين موجودات خطرناكي سر و كار داريم ما اينجاها.

خبرنگار فصلي

مسوول صفحه كشتي تماشاگر زندگي حرفه‌اي متفاوتي با ساير اصحاب رسانه دارد؛ پويا عباسي سال‌هاست كه بهار كار مي‌كند، تابستان استراحت مي‌كند، پاييز كار نمي‌كند و زمستان مجددا استراحت مي‌كند. با اين وصف ما خيال‌مان راحت است پويا هر كجاي دنيا كه باشد، بهار همراه با پرستوها برمي‌گردد و كنار خودمان است.

بانوي آرام‌نما!

مدير روابط عمومي، تايپيست، مشاور سردبير، عضو شوراي سياست‌گذاري، مشاور تغذيه، خانوم بهداشت و چند شغل ديگر كه به دليل حساسيت سازمان بازرسي روي چندشغله‌ها از ذكر آنها خودداري مي‌كنيم، بخشي از وظايف نازنين سجاديان در اين مجموعه است. بانوي مذكوره البته قبلا توانايي‌هايش را در وظايف محوله اثبات كرده بود كه حالا نشسته و دارد لذتش را مي‌برد؛ شغل قبلي‌اش هم اين بود كه ساعت 7 صبح بچه‌ها را تلفني از خواب بيدار مي‌كرد، 30 ثانيه جيغ  ممتد مي‌كشيد، 3 دقيقه بعد مطلب تحويل مي‌گرفت. ميثم زمان‌آبادي به دليل استفاده از اين روش خطرناك براي گرفتن مطلب تا مدت‌ها تحت تعقيب سازمان‌هاي حقوق بشر بود.

اديتورهاي بدون مرز

كار ويرايش مطالب تايپ شده برعهده سريه مرادي و رضا جوكار است؛ يعني مطلبي كه ما مي‌نويسيم مي‌رود زير دست اين دوستان تا آنها نوشته‌هاي بچه‌هاي تحريريه را كلا حذف و عقايد شخصي خودشان را جايگزين كنند. از آنجايي كه چند وقتي مي‌شود كه ما با اين عزيزان همكار شده‌ايم، كم و بيش علايق‌شان دستگيرمان شده و مدتي‌ست ديدگاه‌هاي شخصي‌مان را يكجوري مي‌نويسيم كه چندان با عقايد آنها در تضاد نباشد.


عكاس حرفه‌اي؛ فرشاد عباسي

با اينكه دبير سرويس عكس تماشاگر به شهادت شناسنامه مجله امير تبريزي است اما هضم اين موضوع براي ناصر سپهوند كار راحتي نيست. با توجه به اينكه بدن ناصر به تهيه عكس اختصاصي آلرژي دارد و او را به شدت عصباني مي‌كند، يكي از سخت‌ترين كارها در تماشاگر رساندن پيام سردبير به او جهت حضور در مراسم است. از ديگر افتخارات ما در اين مجموعه، حضور عكاس حرفه‌اي، فرشاد عباسي است كه اسمش در برنامه نود از عادل فردوسي‌پور هم بيشتر تكرار مي‌شود و كلا عشق شهرت است! عمو فرشاد كه به دليل حضور مداوم در سفرهاي خارجي حالا در تهران نماز شكسته مي‌خواند، عكس‌هاي اختصاصي مجله را به ما و چند روزنامه ديگر مي‌دهد. البته ناگفته نماند فرشاد عباسي به همراه خود همواره ميزان قابل توجهي انرژي مثبت وارد مجله مي‌كند، كه مي‌توانيد چند ماهي امورات‌تان را با آن بگذرانيد و خوش باشيد تا او مجددا به ايران بازگردد!

صفحه‌بندان، خالي‌بندان، دلاوران، نام‌آوران ...

هنرنمايي اين اكيپ با اضافه شدن دوستان صفحه‌بند و خالي‌بند به اوج خود مي‌رسد. خيلي مطالب پرباري داريم، اينها هم با كتف‌شان – به جاي انگشت‌شان – صفحه مي‌بندند. خب با چنين بضاعتي انتظار داريد برايتان مجله تايم در بياوريم؟ آهان، گفتيم تايم، ياد مدير هنري مجموعه افتادم. ما كه قطعا هيچگاه تايم در نمي‌آوريم، اما حسام گرشاسبي هميشه وانمود مي‌كند تايم مي‌خواند و از اين نظر مايه مباهات گروه است. تمارض به خواندن تايم در جمع ما خودش كم سوادي نمي‌خواهد اما ما نبايد بالاخره تاثير اين مطالعه را روي گرافيك مجله خودمان ببينيم؟ از تايم كه بگذريم به هومن عناصري مي‌رسيم. افت تا چه حد آخر؟ آدم از تايم به عناصري برسد مي‌دانيد چه فاجعه‌اي است؟ اينطور بگوييم كه چنين افتي اگر به همين تناسب ادامه پيدا كند، از عناصري به هيچي نمي‌رسيم! حالا خودتان را بكشيد، اگر به چيزي رسيديد. جدا از شوخي، هومن يكي از پركارترين بچه‌هاي مجله است كه صفحه مي‌بندد، خالي مي‌بندد، حنا مي‌بندد، به دست و پا مي‌بندد، اگر حنا نباشه ... خودتان را جمع كنيد، منظورمان اين بود كه عناصري امسال به جرگه متاهلين پيوسته و مردي شده پسرم براي خودش. از ديگر بچه‌هاي اين گروه بايد به حسام سهامي اشاره كنيم كه فقط و فقط از روي چشم‌ و هم‌چشمي رفته ازدواج كرده تا روي عناصري را كم كند. اين شيوه روي كم كني شايد در خيلي از روستاهاي ايران منسوخ شده باشد، اما ما كلا سنتي حال مي‌كنيم. حالا مي‌خواهد رو كم كني باشد، مي‌خواهد قهوه‌خانه باشد. هر چيزي سنتي‌اش خوب است. اگر يك‌مقدار دير به آخرين عضو مجله رسيديم باور كنيد تقصير ما نيست، مسيرش خيلي دور است. بله، همين امير عليزاده را كه مي‌بينيد با اين سرو وضعش، بچه پايين است و خيلي زمان مي‌برد تا آدم به او برسد. سر و وضع و تيپ و قيافه‌اش به چشم برادري مال ونك به بالاست، مرام و معرفتش مال خزانه به پايين! از آنجايي كه دنيا در ايستگاه خزانه تمام مي‌شود و پايين‌تر از آن هيچ جايي وجود ندارد، حتما متوجه بي‌مرامي و بي‌معرفتي عليزاده مي‌شويد. باور كنيد ازش بدي هم نديديم تا حالا اما چون از همه انتقاد كرديم، از او تعريف كنيم بد برداشت مي‌شود و به ما انگ مي‌زنند. نه كه بچه پايين‌شهر است، اين انگ‌ها به نفع ما كه نمي‌شود، او مي‌شود قهرمان فيلم و ما مي‌شويم فريب‌خورده!

+تاریخ دوشنبه بیست و دوم اسفند 1390ساعت 2:9 نویسنده احسان پیربرناش |

در بين مديران ورزشي كشورمان آدم جالب كم نداريم اما يكي از جالب‌ترين مديراني كه زحماتش همواره ناديده گرفته مي‌شود معاون بانوان وزارت ورزش و جوانان است. مرضيه اكبرآبادي كه بازمانده از دوران طلايي مديريت علي سعيدلو است و در كميته فرهنگي وزارت ورزش نيز هميشه با ايده‌هايي نو حاضر مي‌شود، گويا تعريف متفاوتي از فرهنگ در ذهن دارد كه بدون هيچ چشمداشتي آن را در جلسات اين كميته مطرح مي‌كند.

1-      اولين كار فرهنگي اكبرآبادي در وزارت ورزش ممنوعيت ورزش‌هاي رينگي براي بانوان بود، چرا كه به اعتقاد ايشان كرامت زن در چنين رشته‌هايي حفظ نمي‌شود. خيلي ساده است. در اين ورزش‌ها بانوان يا به حريف ضربه مي‌زنند كه كرامت‌شان را نشان مي‌دهند، يا ضربه مي‌خورند كه كرامت‌شان ضربه مي‌خورد. ظاهرا اكبرآبادي اعتقاد دارد كرامت زن در خلال يك مسابقه بارها دستخوش تغييرات مي‌شود و دائما كرامت از زني به زن ديگر انتقال مي‌يابد. چنين زني با زن ايده‌آلي كه معاون ورزش بانوان مي‌خواهد به جامعه تحويل بدهد تفاوت‌هاي بسياري دارد.

2-      زني كه كتك بخورد، زن نيست. مرد است، بدبخت است. زن كه نبايد مشت و لگد بخورد، آنهم در رقابت‌هاي ورزشي! حالا اگر در جامعه مي‌خورد به اكبرآبادي مربوط نمي‌شود، حوزه او به همان وزارتخانه محدود مي‌شود. با توجه به اينكه در حال حاضر كرامت زن در كوچه و خيابان و بيابان كاملا حفظ مي‌شود و تنها حضور در رشته‌هاي اين‌چنيني به جايگاه والاي زن ضربه مي‌زند، ادامه فعاليت در آن به صلاح نيست، اما خانم‌ها براي حفظ مقام و منزلت خود مي‌توانند از روش جايگزين كه بچه‌داري است، استفاده كنند. باور كنيد اينجوري زندگي خيلي شيرين‌تر هم مي‌شود. براي تشكر از اكبرآبادي مي‌توانيد اسم بچه را هم بگذاريد مرضيه و يك عمر انتقام‌تان را از او بگيريد.

3-      گويا تصور اكبرآبادي از رشته‌هاي رينگي، صحنه‌هايي‌ست كه او از سريال جومونگ در ذهنش مانده؛ با توجه به اينكه در آن سريال بازيگران هر بار كه به هوا مي‌پريدند چند ساعتي طول مي‌كشيد تا به زمين برگردند، اكبرآبادي نگران است كه نكند اين غيبت چند ساعته باعث شود خانم‌ها به كارهاي خانه نرسند و شوهرشان كه از راه مي‌رسد گرسنه بماند. فكر آن لحظه را مي‌كند كه شوهر از همسرش بپرسد:«تا حالا كجا بودي؟» و زن جواب بدهد:«با بچه‌ها رفته بوديم فضا!» خب همه اينها نگران كننده است؛ شوهر بيچاره با خودش مي‌گويد يعني چي زده كه رفته فضا؟ جواب دل شكسته آن مرد را شما مي‌دهيد؟

4-      الان كه خوب فكر مي‌كنيم اصلا به صلاح نيست زن‌جماعت برود در رشته‌هاي رينگي ورزش كند كه به اين بهانه برود فضا؛ اينها تا سر كوچه مي‌خواهند بروند دو كيلو ميوه بخرند، چند ساعت طول مي‌كشد تا آرايش كنند و حاضر شوند، براي رفتن به فضا كه احتمالا بايد براي هميشه قيدشان را بزنيم و به فكر يك زن آرام و معتاد و سربراه باشيم!

5-      البته اين ممنوعيت دائمي نيست، اما تا بانوان ما به درجه‌اي از تبحر نرسند كه هيچ‌گونه‌ ضربه‌اي نخورند حق شركت در مسابقات بين‌المللي را ندارند. در مسابقات داخلي يكمقداري كار سخت‌تر مي‌شود چون هر دو طرف نبايد هيچ ضربه‌اي بخورند و فقط بايد ضربه بزنند تا كرامت زن به‌صورت كلي حفظ شود؛ يعني دو مبارز بايد بروند روي رينگ، همديگر را نگاه كنند، نفرين كنند، براي هم رجز بخوانند، كمي شكلك در بياورند، هر كسي زودتر خنديد، او بازنده است!

 

+تاریخ پنجشنبه هجدهم اسفند 1390ساعت 1:8 نویسنده احسان پیربرناش |

  1. آن مرد آمد. آن مرد متاسفانه به عرصه انتخابات آمد. آن مرد اسب نداشت، با لبخند آمد. كاش آن مرد اسب داشت، نمي‌خنديد، نمي‌آمد. آن مرد با اعتماد به‌نفس مثال‌زدني آمد. آن مرد روي اعصاب است. پدرم مي‌گويد خلايق هر چه لايق! پدرم حرف بي‌ربط نمي‌زند. پدرم حرف مفت نمي‌زند، او بي‌خودي نمي‌خندد. پدرم نمي‌تواند مدير موفقي باشد. آن مرد 4 سال تمام روزگارمان را سياه كرد و خنديد. روي آب نمي‌خنديد، به ما مي‌خنديد. مي‌خواهد 4 سال ديگر هم بخندد. كوكب خانوم زن باسليقه‌اي است، اما تو چي؟ موي بلند، روي سفيد، قد بلند، واه واه واه. پدرم مي‌گويد وسط بحث جدي لودگي نكن، من نمي‌توانم چيزي به او بگويم. پدرم زورش زياد است با اين حالش. پدرم كمربند دارد؛ كمربند مشكي نه، كمربند سگك‌دار. آن مرد كمربند ندارد، اما زورش زياد است و مي‌تواند به كيش ما بخندد. آن مردي كه باعث شد اين مرد بيايد را خدا بگويم چكارش كند. آن مردها چقدر مي‌آيند. هي مي‌آيند، هي تمام نمي‌شوند. پدرم مي‌گويد حرف سياسي نزن پدرسوخته... من به او چي بگويم آخر؟ آن مرد ادعا مي‌كند با قدرت مي‌آيد، اما من مطمئنم قدرت با او نمي‌آيد. قدرت همسايه محمدرضا نصيري ايناست كه وانت دارد. او اهل اينجور بازي‌ها نيست. قدرت مي‌داند كجا بايد بيايد، آن مرد نمي‌داند اما هميشه مي‌آيد. قدرت نان بازويش را مي‌خورد، آن مرد نان بازوي قدرت را مي‌خورد، خيلي‌ها نان بازوي قدرت را مي‌خورند. دلم براي بازوي قدرت مي‌سوزد. پدرم مي‌گويد اين قدرت با آن قدرت فرق دارد؛ فرقش را از چشمم مي‌توانم بخوانم. من حالا بزرگ شدم و همه چيز را مي‌توانم بخوانم اما خودم را مي‌زنم به نفهمي. پدرم مي‌گويد نفهمي خيلي شغل خوبي است، آدم لااقل عذاب نمي‌كشد. پدرم هميشه عذاب مي‌كشد. آن مرد كه بيايد بيشتر هم عذاب مي‌كشد. هر كسي با قدرت مي‌آيد پدرم عذاب مي‌كشد. آن مرد با قدرت مي‌آيد اما عذاب نمي‌كشد. قدرت پدرم را عذاب مي‌دهد. پس نتيجه مي‌گيريم ما قدرت را دوست داريم.
+تاریخ جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 20:59 نویسنده احسان پیربرناش |


1.نوروز نزديك است دوست من؛ تعطيلاتي كه مي‌تواند براي استراحت عالي باشد، يا فقط خوب باشد. همه كارها روبراه است، فقط مانده شنيدن سوت پايان آخرين روز كاري تا بعد هلهله كنان از پله‌ها پايين برويم و دو هفته تعطيلات بي‌نظير را در آغوش گرم خانواده پشت سر بگذاريم. يا شايد وضع مالي‌مان اجازه بدهد مسافرتي كوتاه به يكي از همين كشورهاي دوست و برادر داشته باشيم و نوروزمان را در خارج از اين مرز پر گهر جشن بگيريم. خب چه كاري بهتر از اين؟ كلي كلاس آدم هم مي‌رود بالا! بالاخره اين فشارهاي رواني بايد جايي تخليه بشود يا نه؟ مي‌رويم خوش مي‌گذرانيم و زودي برمي‌گرديم تا به بدبختي‌هايمان برسيم.

2.نوروز نزديك است رفيق؛ بايد جشن بگيريم تا اين سنت زيبا را زنده نگه داريم. لباس هاي كهنه را دور بريزيم و همگام با طبيعت رخت نو بر تن كنيم. ميوه و آجيل بخريم براي پذيرايي از ميهمانان و گوشت و مرغ براي ميهماناني كه به يك پذيرايي ساده راضي نمي‌شوند. چه اشكالي دارد؟ بايد خوش باشيم و هزينه اين خوشي را هم مي‌دهيم. نگران چيزي نباشيد، فقط خوش بگذرانيد و لذت ببريد از اين تعطيلات. 

3.نوروز نزديك است و من زنگ اين جمله را چند روزي‌ست در گوشم احساس مي‌كنم. چشم‌هاي معصوم دخترك فال‌فروش را كه مي‌بينم صداي زنگ چند برابر مي‌شود. بايد خودم را قانع كنم كه اين وظيفه دولت است كه به آنها رسيدگي كند اما از بس بي‌چشم و رو شده‌ام كه با اين حرف‌ها قانع نمي‌شوم. البته آنقدر احمق نشده‌ام كه پولم را بيندازم توي صندوق صدقات يا به فلان شماره حساب واريز كنم كه سر از ناكجاآباد در بياورد. اطراف من آدم‌هاي بي‌بضاعت و محترمي كه دست‌شان پيش كسي دراز نمي‌شود كم نيستند. اصلا چرا پول بدهم؟ آجيل، ميوه، شيريني، گوشت، مرغ، برنج، لباس‌هايي كه هنوز نو به نظر مي‌رسند، كفشي كه با يك واكس يا رنگ روبراه مي‌شود، يا ... بگذريم... كار من ديگر با شما تمام شده؛ همين كه حالا شما فكر مي‌كنيد من آدم نيكوكاري هستم و خيرم به عده‌اي مي‌رسد كافي است. مي‌توانيد برويد خوش باشيد، بالاخره يك نفر هم پيدا مي‌شود كه به اينها رسيدگي كند؛ چرا آن يك نفر من و تو باشيم؟!

امضا: رياكار

1/12/90

+تاریخ سه شنبه دوم اسفند 1390ساعت 0:10 نویسنده احسان پیربرناش |

 عدنان بسه ديگه، غيرتتو نشون بده!


منتشر شده در نهمين شماره مجله خط خطي - قيمت مجله 2000 تومان (كمتر از يك دلار)!


با توجه به رويكردهاي متفاوت تركيه نسبت به سياست‌هاي كشورمان، الان خودمان هم مانده‌ايم كه اين كشور را بايد دوست و همسايه خطاب كنيم، يا دست‌نشانده و فريب‌خورده استكبار و عامل غرب، كه به قباي كسي برنخورد! اما براي محكم‌كاري و تا روشن شدن تكليف‌مان با اين كشور اجازه بدهيد فعلا با احتياط بيشتري حرف بزنيم تا از هر گونه انگ و برچسبي در امان بمانيم؛ اخيرا در اين كشور دوست و برادر و همسايه و عامل موساد و غرب‌زده و كثافت و بي‌شعور، سريالي ساخته شده كه اميدواريم تركيه روابطش با ما را تحت تاثير خيانت‌هاي موجود در اين سريال پايه‌ريزي نكرده باشد، مگر اينكه ما نقش «مهندبيك» را در روابط‌مان بازي كنيم تا هر كسي خواست مرتكب خيانتي بشود صاف بيايد پيش خودمان!

مواد لازم:

دختر زيبا، باربي، ناز، ملوس، خوش‌تركيب... اصلا يك چيزي مي‌گوييم، يك چيزي مي‌شنويد؛ يك عدد

پسر زيبا، خوش‌تيپ و خوش هيكل، تا حدي كه دختر زيبا اصلا به چشم نمي‌آيد؛ يك عدد، ولي انصافا چه عددي!

پيرمرد پولدار، بدبخت، فلك‌زده، احمق؛ يك عدد

زن فضول؛ به تعداد لازم

خيانت؛ يك بشكه نفت‌خوري

چند دختر عاشق‌پيشه؛ يك عدد!

 

طرز تهيه:

همين كه دختر به چشم خواهر مادري، يا هر چشم ديگري كه صلاح مي‌دانيد را بي‌هدف ول كنيم توي صحنه، سريال به جذب مخاطب 50 درصدي مي‌رسد و از نظر مردها سريال ساختار بسيار خوبي دارد، اما براي جذب حداكثري كه خواسته اصلي مسوولين تركيه است و بارها در سخنراني‌هايشان به آن اشاره كرده‌اند، لازم است پسر زيباي خوش‌اندام را نيز داخل قابلمه بريزيم؛ خانواده‌هاي عزيز توجه داشته باشند كه چنين دختر و پسر زيبايي اصولا به هم زدن يا ادويه خاصي نياز ندارند، چون ماشاا... هزارماشاا...، گوش شيطان كر، بزنيم به تخته، خودشان خوب نمكي دارند؛ يعني هر كسي خورده، تعريف كرده!

براي تعديل بار زيبايي سريال، پيرمرد پولدار بدبخت فلك‌زده را به قابلمه اضافه مي‌كنيم. براي اينكه چشم مردها در بيايد، زن زيباي جوان را به عقد اين پيرمرد پولدار در مي‌آوريم تا در كنار هم روزهاي خوبي را سپري كنند... اما كور خواندند، مگر اينكه ما مرده باشيم كه چنين مالي(!) در كنار چنين مال‌بازي روزهاي خوبي را سپري كنند. از همين رو، آن بشكه نفت‌خوري خيانت را يكجوري كه خيانت بر سر سفره‌هايمان نيايد در سراسر سريال جاري مي‌كنيم. رفته‌رفته خيانت‌ها آغاز مي‌شود و دختر و پسر زيبا به يكديگر مي‌رسند؛ آنها به وضوح به پيرمرد خيانت مي‌كنند، اما هيچ بيننده‌اي ناراضي نيست! توي دلشان يكسري فحش‌هاي ريزي مي‌دهند اما همه ته دلشان خوشحالند كه آن پيرمرد لندهور دستش به اين مال نمي‌رسد. مخاطبان اين سريال يكدل و يكصدا معتقدند چرا هر چه مال در اين دنيا هست بايد در اختيار اين پيرمرد باشد؟ اصلا اگر پيرمرد اينهمه پول نداشت، آن دختر با آن كمالاتش، آب‌دهانش را كف دست او مي‌انداخت؟ نه، خداوكيلي مي‌انداخت؟ مرتيكه، اون جاي دختر توئه... خجالت نمي‌كشي زن جوون مي‌گيري، نمي‌توني جمعش كني؟ آخه نكبت، هيچ به قيافت توي آينه نگاه كردي؟ ... ببخشيد عصباني شديم، اما باور كنيد دست خودمان نيست. اصلا شايسته‌سالاري در هر جايگاهي كه رعايت نشود اعصاب آدم را بهم مي‌ريزد، حالا در اين موارد كه جاي خود دارد. در ادامه سريال، چند دختر عاشق‌پيشه را آرام آرام به قابلمه اضافه مي‌كنيم تا پسر زيبا خداي ناكرده كمبودي از اين بابت احساس نكند. پسر زيبا كه برادرزاده پيرمرد پولدار است و برحسب تصادف خرجش را عمو جان تقبل مي‌كند، پس از زن‌عمو، نيم‌نگاهي هم به ته جدول و ايجاد رابطه با دخترعمويش دارد، تا پيرمرد پولدار خدا را شكر كند كه لااقل خواهر و مادر ندارد!

با هم قسمت‌هايي از اين سريال را مرور مي‌كنيم...

دختر زيبا: مهندبيك، من تو رو خيلي دوست دارم؛ بيا بريم كثافت‌كاري!

مهندبيك: نه، نه، من به عموي خودم خيانت نمي‌كنم... اون در حق من پدري كرد... چرا اينجوري نگاه مي‌كني لعنتي؟ قبوله، اما فقط يكبار... باشه، فقط دو بار... هفته‌اي دوبار؟... روزي دو بار ديگه خيرشو ببيني... باور كن بيشتر از اين خودم ديگه جا ندارم!

(سكانس بعدي – خارجي – كنار دريا – پيرمرد پولدار ناراحت و غمگين، بروي صخره‌اي نشسته است)

گزارشگر معروف: چي شده عدنان‌بيك؟ چرا تو فكري؟

- احساس مي‌كنم زنم داره بهم خيانت مي‌كنه!

گزارشگر معروف: اوووو،حالا گفتم چي شده باشه! باور كن خودت هم اگه جاي اون بودي، به يكي مثل خودت خيانت مي‌كردي.

- آخه فقط زنم كه نيست، دخترم هم با اون مي‌پره...

گزارشگر معروف: درسته بازي رو باختي اما انصافا اين خيانت‌ها چيزي از ارزش‌هاي كار خانوم بچه‌هاي شما كم نمي‌كنه!

+تاریخ شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 1:24 نویسنده احسان پیربرناش |


روايت داريم كه هدايت ممبيني قبل از دربي 73 تحت مراقبت شديد سه تن از مامورين زحمتكش حراست گم شده بوده و در حالي كه كسي ورود او به هتل را نديده، صبح بازي از اتاقش خارج شده؛ كاري كه كريس انجل با همه ادعايش تا كنون موفق به انجام آن نشده! ممبيني اعتراف كرد: خسته بودم، رفتم خوابيدم. حالا شب قبل كجا بوده، با كي بوده، چرا موبايلش خاموش بوده، اصلا چرا خسته بوده و اينها را بي‌خيال، به فكر حفظ سلامت عليرضا فغاني، داور دربي 74 باشيد كه خسته‌اش نكنند بنده خدا را!

براي دستيابي به اين هدف راهكارهايي داريم كه بدون هيچ چشمداشتي خدمت‌تان ارائه مي‌كنيم:

- داور دربي را در جريان اخبار اقتصادي مملكت قرار ندهيد. دائما برويد زير گوشش بخوانيد:«خب سكه هم كه ارزون شد و دلار هم كه كشيد پايين!» در اين صورت يا داور دربي مي‌زند زير خنده و از اين روش مضحك روحيه‌بخشي شما خنده‌اش مي‌گيرد كه خودش موفقيت بزرگي است، يا همانند ساير مردم از اينكه دلار كشيده پايين خوشحال مي‌شود، كه شادي از ديدن دلار در چنين وضعيتي كم از شادي پس از گل ندارد!

- قبل از اينكه خبر ارزاني دلار و سكه را بدهيد حتما چك كنيد داور بازي كل سرمايه زندگي‌اش را نداده باشد سكه و دلار خريده باشد، وگرنه خونش پاي شماست و ما هيچ مسووليتي در اين قبال نمي‌پذيريم. براي اطمينان از وضعيت ارزي داور مي‌توانيد از ديوان حافظ همراهش شروع كنيد.

- با داور دربي شوخي كنيد، قلقلكش بدهيد، پشت ديوار قايم شويد و وقتي خواست از كنارتان عبور كند پخ‌خ‌خ كنيد، اجازه بدهيد سرش را بگذارد روي شانه‌تان و از فشار اقتصادي موجود يك دل سير گريه كند. به او دروغ بگوييد، بگوييد به‌زودي همه چيز درست مي‌شود، ما مي‌توانيم، ما بدبخت‌ها بي‌شماريم و ... اينجوري سبك مي‌شود و مي‌فهمد كه هيچ بدبختي تنها نيست.

- وقتي سه مامور حراست هم براي كنترل داور كفايت نمي‌كند و اگر بخواهد گم بشود مي‌شود، در صورت امكان او را شب قبل از بازي در بازداشتگاه زندان اوين نگه ‌داريد، كه به قول مسوولين كم از هتل ندارد. فقط يك پيشنهاد بود، اگر جا نداريد اصرار نمي‌كنيم.

- آقا گزينه قبلي را حذف كنيد؛ حتي شوخي‌اش هم قشنگ نيست. مي‌ترسيم تا بنده‌خدا بخواهد اثبات كند با پاي خودش آنجا آمده و جرمي مرتكب نشده قوانين داوري بالكل عوض شده باشد. نه اينكه فكر كنيد اثبات بي‌گناهي طول مي‌كشدها، قوانين داوري يكمقدار زود به زود تغيير مي‌كنند.

- به داور بازي بگوييد گم نشو؛ شما واقعا منظورتان اين است كه او تلاشش را بكند تا گم نشود، اما داور فكر مي‌كند دوران فحاشي به داوران سر رسيده و قرار است از اين پس به اين قشر زحمتكش احترام بگذاريم و از اين حرفتان خوشحال مي‌شود. مي‌بينيد چه راحت خوشحال مي‌شود؟ انگار به بچه تي‌تاپ داده باشي!

+تاریخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:3 نویسنده احسان پیربرناش |