تبليغاتX
ساز مخالف


وزير ورزش و جوانان با درايت مثال‌زدني خود نقشه راه صعود تيم ملي فوتبال به جام‌جهاني را تنها در يك جمله ترسيم كرد. محمد عباسي گفت:«دوستان لطف كنند تيم ملي را به جام‌جهاني برسانند.»
- آقاي كفاشيان، ما دم در منتظر شما هستيم. تشريف نمي‌آريد؟
- شما؟
- من كره‌جنوبي هستم. ژاپن و استراليا اينا هم هستن.
- ايول داداش، كجا به سلامتي؟
- داشتيم مي‌رفتيم جام‌جهاني، گفتيم سر راهمون شما رو هم برسونيم.
- آقا زحمت مي‌شه، خودمون مي‌اومديم.
- نه ديگه، آقاي عباسي اصرار كردن شما رو هم برسونيم. آقا عجب مسوولين لايقي دارين و به ما نمي‌گفتين.
- حتما فراموش كردم، وگرنه حرف توي دهن من خيس نمي‌خوره! حالا علي‌آبادي رو نديدي... البته ديدني زياد داريم، اگه وقت دارين نشون‌تون بدم.
- نه آقا، بيا بريم كه خيلي ديره... الان دقيقا 8 دقيقه‌ از برنامه‌ها‌مون عقبيم.
- اي آقا، ما هشت سال از برنامه‌هامون عقبيم صدامون در نمي‌آد، 8 دقيقه و 8 ساعت و 8 ماه تاخير كه ديگه جزو كلاس مديريتي ماست.
- حتما شوخي مي‌كنيد. شنيده بودم آدم شوخ‌طبعي هستيد، اما نه تا اين حد...
- شوخي چيه برادر من؟ من هي جدي حرف مي‌زنم، همه مي‌زنند زير خنده، مجبورم وانمود كنم شوخي كنم. كجا شوخي مي‌كنم من؟
- يعني واقعا 8 سال عقب هستيد؟
- حداقل 8 سال.
- جواب مردم رو چي مي‌دين؟
- جواب نمي‌ديم!
- اين يكي رو كه ديگه حتما شوخي مي‌كنيد.
- نه آقا، من قيافه‌ام همينجوريه... اينقدر به من نگو شوخي مي‌كني.
- يعني هيچكس به كار شما رسيدگي نمي‌كنه؟
- اي آقا، ما اينجا اينقدر سوتي داريم كه نوبت به من نمي‌رسه!
- مثلا؟
- گروني و تورم و اختلاس و فقر و بيكاري و مسكن و ...
- اينا كه همه‌اش تكذيب شده بود.
- بله، همه چيز به موقعش تكذيب مي‌شه.
- پس اين مشكلات وجود داره.
- نه، كدوم مشكلات؟ كي اين چيزا رو به شما گفته؟ اين حرفا ساخته و پرداخته ذهن دشمنان ماست!
- عجب آدمي هستي تو...

- از اول كه اينطوري نبوديم، شرايط ايجاب مي‌كنه اينطور آدمي باشيم.


+تاریخ شنبه هشتم بهمن 1390ساعت 1:19 نویسنده احسان پیربرناش |

يكي از مزيت‌هاي انتخابات براي عده‌اي از شهروندان نيازمند، توزيع مواد غذايي رايگان در سطح جامعه است. كانديداها در چنين فصل‌هايي از زندگي خود چنان گرم پذيرايي از هموطنان مي‌شوند كه گويي اگر لحظه‌اي دست بردارند، خدمات ارزنده و صادقانه‌شان زير سوال مي‌رود و مديون هفت پشت ملت خود مي‌شوند. بدون شك در ميان انواع برنج‌ها و سيب‌زميني‌ها و روغن نباتي‌هايي كه صرفا جهت مهرورزي و يتيم‌نوازي بين مردم تقسيم مي‌شود، سانديس از همه معروف‌تر و صد البته محبوب‌تر است؛ هم ارزان است، هم گلو را نرم مي‌كند، هم آدم را نرم مي‌كند، هم كار آدم را راه مي‌اندازد، هم به اين قانع‌اند، خلاصه همه جوره به‌صرفه است؛ اما به شرط اينكه بين خودمان بماند، نه اينكه پاي سرمربي تيم ملي را وسط بكشيد. بنده‌خدا روز اولي كه آمد سفره‌اي انداختيد از ميدان انقلاب تا تجريش و هر چه خودمان در همه عمر نخورده بوديم به خوردش داديد، حالا كه قراردادش را امضا كرده و رفته يك بازي ليگ را ببيند، خودي حساب شده و سانديس به خوردش داديد؟ آقا سانديس خوردن خودش مكان دارد، زمان دارد، چيز دارد... بله، چيزش خيلي مهم است. زير آن خط بكشيد حتما در امتحان مي‌آيد. با وضعيتي كه براي كرش به‌وجود آوردند و خطراتي كه سانديس ناسالم و تاريخ گذشته دارد، ناخودآگاه نگران بازيكنان ملي‌پوش شده‌ايم. بنده‌هاي خدا بعيد است بتوانند دليل عصبانيت و عصيان‌هاي ناگهاني كرش را پس از اين حدس بزنند، ولي اميدواريم تحمل كنند تا اثرش از بين برود.

+تاریخ شنبه یکم بهمن 1390ساعت 2:35 نویسنده احسان پیربرناش |


افسران دوپينگ با همه اسم و رسم پرطمطراقي كه دارند، مسووليت ساده‌اي به دوش مي‌كشند؛ به‌عبارتي تنها وظيفه آنها تماشاي صحنه مهيج نمونه دادن بازيكنان و گرفتن مچ آنها در مواقع لارم است؛ حالا بماند كه در نمونه دادن تنها عضوي كه دخالتي ندارد، همان مچي است كه آنها مي‌گيرند. بنده‌هاي خدا خيلي شغل درست و درماني دارند، حالا عملكردشان قرار است مورد ارزيابي هم قرار بگيرد. انصافا كجاي اين شغل ارزيابي دارد؟ اصلا ارزيابي چنين شغلي چگونه مي‌تواند باشد؟ حجب و حياي افسر را بررسي مي‌كنند، يا نگاه تيزبين‌‌اش را؟ بد نيست ببينيم طرز برخورد جامعه با اين افسران چگونه است...

- آقا داماد چكاره هستند؟

- راستش حاج آقا، پسرم بعد از فوت آقاي خدابيامرزش راه مرحوم را ادامه داد و الان افسر دوپينگ شده...

- افسر دوپينگ؟ نشنيده بودم. كارشان چي هست حالا؟

- خيلي كار مهمي دارد پسرم... همه دوپينگي‌هاي ورزش را به اتفاق دوستان شناسايي و از ادامه فعاليت محروم مي‌كنند.

- آهان، پس به‌سلامتي آدم فروش هستند گل پسرتان... جديدا خيلي‌ها به اين شغل روي آوردند. همه هم راضي هستند.

- ببينيد حاج آقا، پسرم نان بازويش را مي‌خورد، اهل آدم فروشي نيست.

- نمي‌خواهم وقت‌تان را بگيرم. خودتان هم مي‌دانيد كه اين شغل‌ها جاي پيشرفت ندارد.

- كي گفته؟ اتفاقا الان پسرم دارد بكوب مي‌خواند براي تيمساري. تيمسار دوپينگ كه بشود كارش خيلي راحت‌تر مي‌شود.

- يعني تيمسار كه بشود از روي لباس هم مي‌تواند حدس بزند طرف دوپينگي است يا نه؟

- بله حاج آقا... حتي مي‌تواند نمونه را از چشم طرف تشخيص بدهد.

- دنياي عجيبي شده... نمونه را يكي ديگر مي‌دهد، حقوقش را يك نفر ديگر مي‌گيرد. آدم‌ها زرنگ شده‌اند حاج خانوم، از قضاي حاجت مردم هم پول در مي‌آورند.

- مهم در آوردن است.

- بله، مهم در آوردن است.

- پسرم خوب در مي‌آورد.

- ما هم يك زماني خوب در مي‌آورديم حاج خانوم... اما نه پس اندازي، نه خانه‌اي، نه ويلايي... قدر ندانستيم ديگر... هي، جواني... راستي نقطه قوت پسر شما چيست؟

- خب دستش كج نيست. خيلي‌ها وارد اين شغل شدند و نمونه مردم را بالا كشيدند و حالا توي كانادا با اين نمونه‌ها براي خودشان قصري ساخته‌اند، اما پسرم نان حلال سر سفره مي‌آورد. به اندازه نياز بر مي‌دارد و اضافي را به مشتري پس مي‌دهد. ريا نباشد تيزبيني خاصي هم دارد. ناخن توي ظرف نمونه باشد از چند فرسخي تشخيص مي‌دهد. در اين يك مورد به پدر خدا بيامرزش رفته... آن مرحوم هم هيزي خاصي داشت. مهم‌ترين خصوصيت پسرم در اين شغل، انتخاب زاويه ديد مناسب است. لعنتي زاويه‌اي را انتخاب مي‌كند كه مرحوم با آنهمه سابقه تعجب مي‌كرد. انگار ساخته شده براي مچ‌گيري.

- مچ گيري؟

- توي اين كار به آن مي‌گويند مچ‌گيري، ما هم مي‌گوييم مچ‌گيري، وگرنه ما كه بچه نيستيم حاج آقا!

(منتشر شده در سايت ايران اسپرت 24 - با درصد كمي سانسور)

+تاریخ سه شنبه بیست و هفتم دی 1390ساعت 23:52 نویسنده احسان پیربرناش |

لايك زدن براي پست‌هايي كه از اصغر فرهادي و گلدن گلوبش نوشته بودند، تقريبا يك ساعتي طول كشيد. همينطور سخاوتمندانه مشغول لايك زدن بودم كه همسرم زنگ زد و كسب اين جايزه را به او تبريك گفتم. گفت: «من هم خيلي خوشحالم اما چرا مدونا موقع اهداي جايزه گفت جاي فيلم اخراجي‌ها اينجا خالي بود؟!»
وقتي برايش توضيح دادم كه دوستانش با او شوخي كرده‌اند، خيالش راحت شد و خنديد. من عاشق اين خنديدنم. ممنون اصغر آقاي فرهادي بابت همه اين خنده‌ها و شادي‌هايي كه به من و دوستانم هديه دادي.

پ.ن 1: خدايا، كماكان از خلقت علي كريمي ممنونيم اما اين اصغر فرهادي هم خوب چيزي بود. گاهي از دستت در مي‌رود خوب چيزهايي مي‌آفريني، اما با اينهمه سابقه در آفرينش از تو بعيد است خلق آثاري چون ده‌نمكي و سلحشور و شمقدري و برخي مسوولان ذيربط و بي‌ربط!

پ.ن 2: خدايا، عزيزم، دقت كن!

+تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390ساعت 20:2 نویسنده احسان پیربرناش |



رييس فدراسيون تيراندازي با كمان در پي انحلال خانه سينما فرصت را غنيمت شمرده تا به نوبه خودش هنرپيشه‌هاي اين مرز و بوم را زير سوال ببرد.
تا ديروز كه خانه سينمايي بود و هنرپيشه‌ها گوشه امني براي خود تصور مي‌كردند، از هر كس و ناكس فحش مي‌خوردند، حالا كه اين خانه ويران شده بايد هم يكي مثل رييس فدراسيون تيراندازي با كمان بگويد:«صدا و سيما به جاي آنكه مسابقات تيراندازي بانوان را قطع كند، برود هنرپيشه‌هاي آنچناني‌اش را جمع كند!» كريم صفايي درست لحظاتي پيش از اين جمله گفته بود:«چرا برنامه نود آبروي متخلفين را مي‌ريزد؟ مگر اين متخلفين خانواده ندارند؟ بچه آن متخلف چه گناهي كرده كه بايد در مدرسه مورد تمسخر قرار بگيرد؟» و قبل‌تر از همه اينها تذكر داد كه:«بايد ياد بگيريم در حوزه‌هايي كه به ما مربوط نمي‌شود دخالت نكنيم!»

«آقا ما بالاخره نفهميديم آبروي افراد را بايد ريخت، يا نبايد ريخت؟»

« بستگي دارد.»

«يعني آبروي هنرپيشه‌ها را مي‌شود ريخت، اما مال دلال‌ها را نمي‌شود؟»

«خب پشت دلال جماعت هزار تا آدم گنده هست. يك چيزي به اينها بگويي فردا اسمت آدم را زير سوال مي‌برند.»

«البته عصمت اينجوري نوشته مي‌شود.»

«حالا يعني اينجوري كه شما نوشتي زير سوال نمي‌رود؟»

«مي گفتيد»

«بله، مي‌گفتم. برخلاف دلال‌ها، هنرپيشه جماعت، هنرمند جماعت، شاعر جماعت، نويسنده جماعت، اينها را بزن توي صورت‌شان... بزن توي سينه‌شان... اصلا كسي نمي‌پرسد چرا زدي، چرا گفتي، چي گفتي، مناسبت داشت حرفي كه زدي، عقده دوران كودكي بود، چي بود واقعا؟»

«مال شما چي بود واقعا؟»

«تعريف مي‌كنم، خودتان قضاوت كنيد. من جوان كه بودم رفتم تست هنرپيشگي بدهم براي يك فيلم. دو نفر بوديم؛ من بودم و يك خانوم هم سن و سال خودم. هنوز بازي من را نديده آن خانوم را انتخاب كردند. حق ندارم از اينها كينه داشته باشم؟»

«حالا اين چه نقشي بود كه هم شما مي توانستيد آن را ايفا كنيد، هم آن خانوم.»

«نقش يك مادر جوان!»

«بله، واقعا حق شما ضايع شد اين وسط... از عادل هم گله داشتيد گويا»

«من واقعا نمي‌دانم عادل از جان اين بنده‌هاي خدا چه مي‌خواهد. شما اصلا مي‌دانيد در اين دوره و زمانه گول زدن بچه‌هاي مردم چه كار سختي‌ است؟ در اين سرماي زمستان، بروي، بيايي، آيا فريب بخورند، آيا نخورند، چك‌شان پاس بشود، نشود، دردسر بشود، نشود... هزار تا مكافات دارد فريب دادن مردم. مگر گول مي‌خورند لعنتي‌ها؟»

«بله، درست مي‌فرماييد شما، مردم كلا دريده شدند.»

«آقا ما خودمان هم بچه بوديم، كجا اينقدر مقاومت مي‌كرديم در مقابل گول خوردن؟»

«بله، يادم هست، راحت گول مي‌خورديم»

«يادته خداوكيلي؟»

«خيلي سعي كردم فراموش كنم، نشد لعنتي... آقا اصلا اين چه بحثي‌ست شما راه انداختيد؟ برويم سراغ بحث خودمان»

«بله، مي‌گفتم... مثلا همين مسوولين صدا و سيما... مسابقات تيراندازي بانوان ما را قطع كردند كه هنرپيشه‌هاي آنچناني‌شان را نشان بدهند.»

«آقا اين بنده‌هاي خدا كه تا سايه(!) پوشيده‌اند»

«نه آقا كجا پوشيده‌اند، اتفاقا نپوشيده‌اند! كانال را عوض كنيد ببينيد دنيا چه خبر است.»

«احيانا شما ماهواره نداريد در منزل؟»

«ببخشيد صدا قطع و وصل مي‌شود... الو ... الووو»

«جناب صفايي، مصاحبه حضوري است»

«تلفن كه اين حرف‌ها سرش نمي‌شود آقا، چه حرف‌هايي مي‌زنيدها!»

(منتشر شده در سايت ايران اسپرت 24)

+تاریخ شنبه بیست و چهارم دی 1390ساعت 18:47 نویسنده احسان پیربرناش |

مطلبي كه چند روز قبل نوشتم و امروز در مجله تماشاگر منتشر مي‌شود. يعني درست زماني منتشر مي‌شود كه هواداران پرسپوليس هيچ گونه نقدي را برنمي‌تابند.


محمد رويانيان كه با سابقه ورزشي بسيار خوبي چون حضور در باشگاه نود تايي‌هاي برنامه نود مديريت پرسپوليس را برعهده گرفت، رفته رفته به يكي ديگر از مديراني تبديل مي‌شود كه فوتبال آنها را مي‌سازد، نه آنها فوتبال را.

يكي از جدي‌ترين نيازهاي رويانيان براي دوام در عرصه مديريت ورزشي، حضور در كلاس‌هاي فشرده اخترشناسي است. كارشناسان اين حوزه علمي معتقدند كسي كه فكر مي‌كند تنها با پيوستن دنيزلي و مهدوي‌كيا به مجموعه‌اش، تبديل به تيمي كهكشاني شده‌اند‌، احتمالا حتي نمي‌داند آن شيئي كه در آسمان چشمك مي‌زند ستاره‌ است، يا سياره، يا اصلا آدم هيز و بي‌چشم و رويي كه هاله نور احاطه‌اش كرده و به نواميس مردم چشمك مي‌زند...

40 سال قبل

(داخلي – شب – مدرسه شبانه!)

- احمدي؟... حاضر... اكبري؟... حاضر... برارزاده؟.... ما هستيم آقا... هستيم آقا و زهرمار، فقط بگو حاضر... حاضر آقا... رويانيان؟ ... رويانيان؟... رويانيان حواست كجاست؟ با توام پسرجان، كجايي؟

- حاضر آقا

- حواست كجاست پسر؟ به چي خيره شدي اينجوري؟

- به اون كهكشان راه شيري آقا... واقعا حيرت‌انگيزه آقا... خيلي قشنگه آقا

- اينقدر نگو آقا

- چشم آقا

- از كدوم كهكشان حرف مي‌زني پسر؟ من كه چيزي نمي‌بينم.

- اونجاست آقا... درست بالاي كلاس روبرويي!

- پسر جان اون كه چراغ مهتابيه...(انفجار خنده در كلاس) مرض، به چي مي‌خندين؟ همين آدم فردا ميره مدير يه بخشي مي‌شه، بايد واسه ديدنش وقت بگيرين.

يكي از دانش آموزان: آقا ديگه غلو نكنين... اون كه فرق چراغ مهتابي رو با كهكشان نمي‌دونه.

- ببين احمدي، مديريت اصلا به اين چيزها نيست. مثلا همين خود تو، از آخرين نمره بيستي كه گرفتي چند سال مي‌گذره؟

- يادمون نمي‌آد آقا تا حالا بيست گرفته باشيم.

- خب، همين تو ممكنه فردا بشي رييس جمهور!

- ما خدمتگزار مردم هستيم آقا، رييس‌جمهور چيه؟! (احمدي و بچه‌هاي كلاس با هم مي‌زنند زير خنده)

- بچه‌ها يه لحظه مدادتون رو بذارين زمين و به حرف‌هاي من گوش بدين... فتح‌ا... با توام هستم... كتاب‌ها رو ببندين. ببينيد بچه‌ها، شما نبايد همديگه رو مسخره كنين. نگاه به امروزتون نكنيد، فردا ممكنه هر كدوم از شماها يه كاره‌اي بشين... شما آينده‌سازان اين مملكت هستين!

- چه مملكتي بشه آقا!

- آره، خودمم داشتم به همين موضوع فكر مي‌كردم... شما دو تا... با شما هستم، اونجا دارين چيكار مي‌كنين؟ نصرتي و رضايي برين بيرون از كلاس، شنبه با ولي‌تون بياين مدرسه... بي‌تربيت‌ها... خب، برگرديم به بحث خودمون... حالا كه بحث كهكشان شد اجازه بدين يه مثال فوتبالي براتون بزنم. كي مي‌دونه تيم كهكشاني به چه تيمي مي‌گن؟ ... فردوسي‌پور، تو بگو.

- آقا به رئال‌مادريد چهل سال آينده!

- آفرين... ديگه؟ تو بگو فتح‌ا...

- استقلال چهل سال آينده با مديريت قوي و بازيكناني چون فرهاد مجيدي و كرار جاسم كه البته وسط فصل مي‌رن... تيموريان، جباري، رحمتي، برهاني.

- حالا اينم مي‌شه قبول كرد... تو چي فكر مي‌كني رويانيان؟

- پرسپوليس چهل سال آينده با بازيكن‌هايي مثل مازيار زارع، حسين بادامكي، غلامرضا رضايي، عليرضا حقيقي!

- كهكشان ايده‌آل تو اينه؟ ستاره‌هاي تو اينا هستن؟ ببين كجاي زندگيت يه گناهي مي‌كني كه اينا مي‌شن ستاره‌هات! تو فكر مي‌كني به اين تيم مي‌گن كهكشاني؟ نه عزيز من، به اين تيم مي‌گن... زنگ خورد بچه‌ها، ادامه صحبت‌هامون باشه واسه جلسه بعد...

- نه آقا، تو رو خدا بگين به اين تيم چي مي‌گن؟ جون ما بگين!

- آخه به اين تيم كه چيزي نمي‌گن... نامرديه كسي به اينا چيزي بگه... مردم توي خونه‌هاشون و جمع‌هاي خودموني يه چيزايي به اينا مي‌گن، اما شما چيزي بهشون نگين، گناه دارن بنده‌هاي خدا!

 

+تاریخ پنجشنبه بیست و دوم دی 1390ساعت 4:33 نویسنده احسان پیربرناش |

مصطفي پاشاي عزيز، چه سلامي؟ چه عليكي؟ چه تشكري؟
ما تا امروز توي اين محل آبرو داشتيم. هر هفته با استيلي و دايي مي‌باختيم و مثل يك مرد دهانمان را مي‌بستيم و صدايمان را نامحرم نمي‌شنيد. همسايه‌ها هم با خودشان فكر مي‌كردند توي اين خانه يك آدم حسابي زندگي مي‌كند. بعد از داد و بيدادهاي امروزم حالا با چه رويي توي صورتشان نگاه كنم؟ مجبورم بگويم چيزي نشده، يك مشكل خانوادگي كوچك بود، تا فكر نكنند پس از مدت‌ها شكست، عقده‌اي شده بودم. اين بود آرمان‌هاي ما؟

پ.ن: خدايا، به خاطر خلقت علي كريمي از تو ممنونيم.
پ.ن.پ، توقع داشتي از خلقت حميد استيلي از تو ممنون باشيم؟!

+تاریخ چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 20:5 نویسنده احسان پیربرناش |

پس از بررسي موضوع دلالي در برنامه نود طي دو هفته اخير، حال وقت آن رسيده كه از اين برنامه‌ها نتيجه‌گيري كنيم.

مهمترين نتيجه‌اي كه مي‌توان از تماشاي برنامه نود گرفت اين است كه شما هر چه مدرك عليه هر كسي داريد بياوريد بدهيد به عليپور، تا او برايتان در جايي امن نگهداري كند. اين كار يك مزيت ويژه دارد. مثلا سال‌ها بعد كه بچه‌ها و نوه‌هاي‌ شما يكجا جمع شدند و تقاضا كردند خاطره‌اي برايشان تعريف كنيد، مي‌توانيد كپي همان آلبومي كه عليپور تهيه كرده را بياوريد و از افشاگري‌هاي خود حماسه‌ها تعريف كنيد...

- مي‌بيني نوه عزيزم؟ من دست اين مردك رو براي همه رو كردم و اونو به خاك سياه نشوندم. نابودش كردم، محوش كردم، يه كارهاي ديگه‌اي هم كردم كه نمي‌شه نوشت!

- مثلا چيكار كردي بابابزرگ؟

- به همه ثابت كردم اون دلالي مي‌كنه و خون جووناي مردم رو توي شيشه كرده.

- آفرين بابابزرگ قهرمانم، من به تو افتخار مي‌كنم... حالا يعني اون نابود شده؟

- آره ديگه... بعد از اينكه رسواش كردم، ديگه حتي نمي‌تونه سرش رو توي جامعه بالا بگيره. اصلا يه وضعيت اسفناكي داره.

- آخي، طفلك... الان داره چيكار مي‌كنه؟

- الان؟ هيچي باباجون، يه كارخونه داره با چند هزار تا پرسنل و چند تا ويلا و يه خونه چند صد متري توي خيابون فرشته و چند تا ماشين و از اينجور چرت و پرت‌ها!

- خب شما چي دارين؟

- من؟ من... عزيزم تو چقدر سوال مي‌كني!

- بيا بريم پسرم، بابابزرگ خسته‌ست، مي‌خواد استراحت كنه!

- نه باباجون، مي‌خوام بدونم بابابزرگ چي داره؟ بابابزرگ شما الان چي دارين؟

- بابات تربيت نداشت كه تو داشته باشي! ببين عزيزم، من يه قلب بزرگ دارم ... معرفت دارم... مرام دارم... من خيلي آدم خوبي‌ام باباجون! همه به من احترام مي‌ذارن... ديگه... همين ديگه، بازم بگم؟

- همه اينا رو چند مي‌خرن بابابزرگ؟

- همين آقاهه كه نابودش كردم رو مي‌بيني؟ حاضر بود هر چي داره بده تا من اين مشخصات خوبم رو بهش بدم، اما من ندادم. بهش گفتم اينا فروشي نيست مرتيكه!

- واقعا؟!

- واقعا كه نه، اما اگه مي‌خواست هم من بهش نمي‌دادم... من اصلا بهش اجازه نمي‌دادم بگه! پدرسوخته تو مگه درس و مشق نداري اينجا نشستي؟ مرده‌شور اون باباتو ببرن با اين بچه تربيت‌كردنش... ما هم‌سن و سال شماها بوديم جرات نمي‌كرديم جلوي بزرگترا پاهامونو دراز كنيم، اونوقت شماها حيثيت آدمو زير سوال مي‌برين!

- كم مياري چرا داد مي‌زني بابابزرگ؟ نمي‌خواي تعريف كني ديگه چيكار كردي؟

- من هيچ غلطي نكردم، به هيچ دردي نخوردم... اون مردك به همه چيز رسيد، اما ما نشستيم با مدارك آلبوم درست كرديم. خيالت راحت شد؟ همينو مي‌خواستي بشنوي؟ تو هم ديگه نمي‌خواد درس بخوني... مي‌فرستمت زير دست همون مرتيكه دلالي ياد بگيري، در آينده واسه خودت كسي بشي... نري راه منو ادامه بدي، خونه خراب بشي‌ها...

- نه بابابزرگ، مگه ديوونه‌ام؟!

+تاریخ پنجشنبه پانزدهم دی 1390ساعت 3:12 نویسنده احسان پیربرناش |


فرار كردن محمود ميران با دو متر قد و 140 كيلو وزن از دست چند جوان لاغر اندام و كم‌حجم، نشان‌دهنده پايان حكومت ورزشكاران، نام‌آوران و دلاوران است.
پس از قتل روح‌ا... داداشي با آن قد و هيكل و فرار محمود ميران با استانداردي در همان ابعاد، اينبار اگر خدا بخواهد نوبت جواد خياباني است كه مورد سوقصد قرار بگيرد، اما با نگاهي به سن و سال خياباني مي توان فهميد او آدمي‌ نيست كه به اين سادگي‌ها جان به عزراييل بدهد؛ از همين رو براي سوقصدكنندگان پيشنهادهايي داريم كه بي‌توجهي به آنها مصادف مي‌شود با نافرجامي در اين عمليات و خشم خيل عظيمي از مردم كه قطع يارانه را تحمل مي‌كنند اما شكست در اين عمليات را خير!
يك- جواد خياباني احتمالا سعي مي‌كند با جملاتي نظير «ما بايد با همدلي و يكرنگي، پرچم سه رنگ و پر افتخار ميهن عزيزمون رو بالا ببريم و ...» شما را منقلب كند، پس گول نخوريد و با حفظ خونسردي سوقصد خود را انجام بدهيد. نامبرده بارها و بارها با استفاده از چنين شيوه‌اي از مهلكه فرار كرده اما هر وقت كه براي بالا بردن پرچم كمك خواستند، خياباني گزارش را بهانه كرده و گفته:«بابا اينكه كاري نداره، خودتون هم مي‌تونيد انجامش بدين»!
دو- پس از اينكه دهان او را با پارچه‌اي بستيد، احتمالا او با ايما و اشاره از شما خواهد خواست كه دهان او را براي چند لحظه باز كنيد تا نكته مهمي را گوشزد كند؛ در اين حالت دهان او را محكم‌تر ببنديد، دو ضربه محكم به پهلويش بزنيد و به او بگوييد اگر حرف مهمي هم بلد بوده، چرا طي همه اين سال‌ها در گزارش‌هايش استفاده نكرده تا ما مجبور نشويم به‌صورت دائمي از دكمه MUTE كنترل استفاده كنيم؟
سه- اگر خياباني از شما اجازه خواست تا براي آخرين بار سرودهاي حماسي درون گوشي موبايلش را گوش كند، هرگز اجازه ندهيد. علم كه نتوانسته ثابت كند، اما تجربه نشان داده او با شنيدن سرودهاي «ورزشكاران، دلاوران، نام‌آوران...»،«من نه منم، نه من منم، ذره خاك وطنم، هي‌ِي‌ِي» چنان انرژي و نيرويي مي‌گيرد كه با همان دست و پاي بسته هم كار شما را خواهد ساخت.
چهار- به قدرداني از كارهاي خيري كه طي اين سال‌ها انجام داده و اعصاب هفتاد ميليون ايراني را به عقد يكديگر در آورده، او را زجركش نكنيد؛ به‌عنوان مثال شما مي‌توانيد به او بگوييد:«فقط يك دقيقه وقت داري هر چي دلت مي‌خواد بگي» از آنجايي كه او عادت ندارد زير يك ساعت و نيم حرف بزند، بلافاصله دق مي‌كند و براي خودش يك گوشه‌اي آرام مي‌ميرد!
پنج- مواظب باشيد جمله‌هايي چون: «اين شكست چيزي از ارزش‌هاي كار بچه‌هاي ما كم نمي‌كنه»، «يه بازيكن با شماره 20 مي‌كشه بيرون و نصف اون رو مي‌فرسته درون زمين؛ يعني شماره 10»، «دو بازيكن با شماره 7، كه مجموعش مي‌شه 14» و كلا جمله‌هايي از اين دست، ذهن شما را به خودش مشغول نكند، چون او خودش هم نمي‌‌داند منظورش از اين صحبت‌ها چيست و چه هدفي را دنبال مي‌كند اما به گفتن آنها عادت دارد.
شش- فراموش نكنيد خياباني خوب، خياباني كم حرف است و خياباني كم‌حرف، خياباني مرده!
هفت- به اين سوقصد به چشم بك انتقام شخصي نگاه نكنيد، چرا كه اين يك پروژه ملي است و چشم ميليون‌ها هموطن به دستان شماست.
هشت- خواهش مي‌كنيم موفق باشيد!


برچسب‌ها: جواد خياباني, سوقصد, محمود ميران, قطع يارانه
+تاریخ دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 19:29 نویسنده احسان پیربرناش |


 - آقا جاي شما خالي، عجب برنامه‌اي بود... چه صحنه‌هايي!

- بله، برنامه خيلي خوبي بود، اما من چون خانوم بچه‌هام بيدار بودن نتونستم كامل ببينم. مي‌دونيد كه، اينجور برنامه‌ها رو بايد مجردي ديد.

- اتفاقا من ديشب مجرد بودم. چه حالي كرديم با رفقا! كاش مي‌اومدي پيش ما، دور هم يادي از دوران گذشته مي‌كرديم. اون جاشو ديدي كه پسره با گرل فرندش رفته بود واسه تخليه؟!

- تخليه چاه؟!

- اي بابا، شما خيلي از مرحله پرتي. نمي‌دوني چه چيزي رو از دست دادي!

 

بالاخره فوتبال ما دارد جذابيت‌هاي خاص خودش را پيدا مي‌كند. دزديدن پول مربي از يخچال منزلش، حمل 250 ميليون تومان پول بي‌زبان براي تغيير نتيجه بازي، سواستفاده دلال‌ها از بازيكنان، توصيه رييس سازمان ليگ به مدير يك باشگاه براي استفاده از فلان مربي، جعل امضا و نيازبازيكنان تخليه شده به ماساژ و هزاران جوايز نقدي و غيرنقدي ديگر، تنها گوشه‌اي از هدايايي بود كه به مناسبت كريسمس در برنامه نود روي آنتن رفت...

- الو، زري جون؟ كاراتو كردي؟ الان شروع مي‌شه‌ها!

- دارم اين بچه رو مي‌خوابونم، كه بعدش با آقامون بشينيم نود ببينيم. نمي‌خوابه كه ذليل‌مرده!

- اي شيطون‌ها، اصلا بهتون نمياد نود ببينيد.

- بالاخره ما هم دل داريم ديگه؛ همين تعطيلات نيم فصل و بررسي حواشي فوتبال هم نباشه كه آدم دلش مي‌پوسه!

- آره به‌خدا... ما هم مي‌خواستيم تعطيلات نيم فصل بريم تايلند، اما نود رو ترجيح داديم.

- خوب كردين، همون لذتي كه آدم توي تايلند مي‌بره رو اينجا مي‌تونه بدون هزينه تجربه كنه... چيه آخه تايلند؟ نه شادي پس از گلي، نه ...

- خوبه حالا توام، ديگه بي‌حيا نشو!

- اوه اوه، عادل اومد... من برم چراغ‌ها رو خاموش كنم!

- باشه برو، فقط تو رو خدا جايي نگي ما هم نود مي‌بينيم‌ها!


+تاریخ پنجشنبه هشتم دی 1390ساعت 16:51 نویسنده احسان پیربرناش |