با بيش از يك قرن تجربه!
در خبرها آمده بود پيرمرد 117سالهاي در سومالي با دختر 12سالهاي ازدواج كرده و طرفين از اين وصلت رضايت كامل دارند.
هرچه ميخواهيم به خودمان بقبولانيم ازدواج ديگران به ما ربطي ندارد و نبايد درخصوص آن اظهارنظر كرد، زير بار نميرويم! البته اگر شما هم باشيد و جلوي چشمتان ازدواجهاي غيرانساندوستانه بكنند، نميتوانيد زير بار برويد. حالا چه زير بار برويد، چه روي بار، اين اتفاقي است كه افتاده و بايد ديد پيرمردي كه بيش از يك قرن تجربه دارد با اين ازدواج چه ميكند!
روزگارناخوش
-عزيزم، واسه شام بيفاستراگانف درست كردم... اميدوارم خوشت بياد.
-هميني كه گفتي هفت جدوآبادته... بيتربيت، كم ازت بزرگترم؟!
-حرف بدي نزدم كه، بيفاستراگانف عزيزم يه غذاست.
-مگه ديزي چشه؟ همش بايد چيزايي رو كه نميدونم رو به روم بياري؟ اون دفعه گفتي موهامو درست كنم يادته رفتم سيخسيخي كردم، بهم گفتي خشن شدم؟! من خشن به نظر مييام؟! چرا با روحيه آدم بازي ميكني؟ خدا رو خوش مياد سر به سر من پيرمرد بذاري؟
-عزيزم من اصلا منظوري نداشتم، وگرنه كه اصلا باهات ازدواج نميكردم.
-اتفاقات من از ازدواج با توخيلي منظورها داشتم، خيالت راحت شد؟! همينو ميخواستي؟!
-منظورت از ازدواج با من چي بود پيري؟!
-فكر كه نكردي باهات ازدواج كردم كه به چشم خواهري نگات كنم؛ ها؟ حالا، واسه من شام حرفهاي ناجور درست ميكني؟ خوبه من ازت بپرسم 90سال پيش در چنين روزي چه اتفاقي افتاد؟ ها؟ خوبه؟ چيزي كه توي كتابهاي تاريخ شما نوشتن رو من توي دفترچه خاطراتم نوشتم بچه!
روزگار خوش
-پدرجان، نمياي شام بخوريم؟
-اومدم عزيزم، ميشه به من نگي پدرجان؟ احساس پيري به هم دست ميده!
-چشم عزيزم... بخور غذا رو ببين خوشت مياد؟
-بهبه... بهبه، دست پختت حرف نداره.. مادر مادربزرگت هم يه همچين دست پختي داشت. مادربزرگت هم اگر يه مقدار نمك خودشو قاطي غذا ميكرد دست پختش خوب ميشد، اما مادرت يه چيز ديگه بود!
-چهطور؟
-آخه خودش خيلي بينمك بود، واسه همين نمك غذا رو ميزون ميريخت!
-شما همه اينها رو يادتونه؟
-آره، البته بعضي چيزها هم يادم رفته... مثل يادمه 60سال پيش كه مادربزرگت همسن الان تو بود، داشتم از مادرش براش تعريف ميكردم... هر چي تعريف ميكردم سير نميشدم، بايد ... بايد فراموشش كنم! بايد از ذهنم پاكش كنم اونارو...
-چرا آخه؟ حيف نيست؟
-آخه بايد يه دفعه خودمو resit كنم كه جاواسه اطلاعات جديد داشته باشم... الان ديگه حافظهام پر شده، حتي يادم نميياد پنجشنبه كي بود، واسه همين فكر ميكنم هر روز 5شنبه است!
-مگه 5شنبه بده؟ خوبه ديگه؛ نيست؟!
-اولش خوبه، اما به سن من كه برسي ميفهمي شنبه خيلي بهتره!
